تبليغاتX
وهم سبز از نوع مرغ شاخدار

تعجب می کنم ، وقتی می بینم مردم از اوضاع سیاسی تعجب می کنن .

می گن دیدی دیکتاتورن ؟ مگه چیز جدیدیه ؟ مگه تا قبلش دموکراسی بوده؟

.من کلا تو زندگیم زیاد دموکراسی رو حس نکردم که حالا با دیدن دیکتاتوری

جا بخورم .اکثر این ها که به دیکتاتوری اعتراض دارند ، توی زندگی های شخصی

شون اون رو اعمال می کنن .

اگر چیزی بد و آزار دهنده است ، این بدی در ذات ان است .مثلا اگر من

به آزادی اعتقاد دارم ، این به این معنی است که خودم آزاد باشم و دیگران

رو هم آزاد بگذارم .متاسفانه اکثر باورهای ما یک طرفه است .

در جامعه ی مرد سالار این موضوع بیشتر در مردان دیده می شود .

مثلا جامعه نباید به ان ها زور بگوید و حقشان را نادیده بگیرد و باید به آزادی

و حقوق انسانی آن ها احترام بگذارد ، باید به ان ها حق انتخاب بدهد ،

اما ان ها در خانواده خودشان و روابط شان که یک جامعه ی کوچک محسوب

می شود ، حقوق انسانی افراد را در نظر نمی گیرند و به ان ها زور می گویند

.و آزادی را فقط برای خودشان باور دارند .چرا تجمع های اعتراض به حقوق

زنان همیشه فقط چند ساعت با جمعیتی کم بر پا می شود و زود

به فراموشی سپرده می شود ؟اما اعتراض به حقوق مردان و زنان این همه

طول می کشد ؟ مگر زنان نصف جمعیت را تشکیل نمی دهند ؟

من این انقلابی بودن و طرفدار آزادی بودن را زیاد نمی توانم باور کنم .چرا که

خودم به عینه دیده ام در زندگی شخصی شان این طور برخورد نمی کنند .

البته مشکل از مردان نیست .مشکل از ساختار است .وقتی ساختار مشکل

داشته باشد ، این مشکل به آدم ها هم سرایت می کند .این جا جای یک

چیزی خیلی خالی است و ان هم اگاهی است .

وقتی در جامعه دیکتاتوری باشد ، این برخورد تا داخل خانواده کشیده می شود .

جامعه و خانواده در تقابل متقابل با یکدیگرند .خانواده روی جامعه تاثیر می گذارد

و جامعه روی خانواده تاثیر می گذارد

اریک فروم بحثی را مطرح می کند به نام شخصیت ضعیف کش .این نوع

شخصیت در محیط های دیکتاتوری پیش می آید .شخصیت ضعیف کش در رابطه

با آدم های قوی تر از خودش سکوت می کند و به ان ها اعتراض زیاد نمی کند

و به آدم های ضعیف تر از خودش زور می گوید .حالا پیدا کردن ربط شخصیت

ضعیف کش و جامعه ی ما و تجربه های شخصی تان ، با شماست .


پی نوشت بدجنسانه با چاشنی فمینیستانه :

هر پدیده ی اجتماعی یک کارکرد یک کژکارکرد دارد .

یک بدی و یک خوبی دارد .مزیت و معایبی برای جامعه دارد.

به نظرم این موضوع های اخیر ، با تمام کژکارکرد هایی که داشت ، یک کارکرد

مثبت داشت .و ان اینکه مرد ها حس کردند که زور شنیدن چه مزه ای است .

و از جایگاه فاعل و جایگاه مفعول آمدند .و جای امید است که

باز اندیش شده باشند.



+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت توسط زینب |


مشکل از جایی شروع میشود ، که بخواهی همه چیز را درست کنی .
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت توسط زینب |


من اریب دارم

به غم 


+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت توسط زینب |


دیروز دو تا گل مریم ، گذاشتم رو موهای دختر کوچولوی توی مترو ، چقدر

ذوق کرده بود .قیافه اش همش تو ذهنم تکرار می شه .چقدر معصوم بود

.بچه ها من رو به خودشون جذب می کنند .بچه ها از جنس شعرند .

از جنس رود ی زلال .که آدم صدای آب ازشون می شنوه .می گن من

هر جا می رم یه مهد کودک دور خودم باز می کنم .من با بچه ها خیلی

راحت تر از آدم بزرگ ها ارتباط بر قرار می کنم .به نظرم خیلی آسیب پذیرند .

آدم باید خیلی تو رابطه باهاشون حواسش رو جمع کنه .ازت که ناراحت بشن ،

واقعا ناراحت می شن و نمی گن گور باباش .دلشون کوچیکه .

زود می شکنه .ارتباط با بچه ها خیلی کار ظریفیه .آدم باید مثل خودشون

بچه بشه .و می تونه این بار آدم بزرگ بودن رو برای لخظه ای روی زمین

بزاره و یه نفسی تازه کنه .

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت توسط زینب |


برای اینکه یک زن نویسنده شود ، باید  "اتاقی از ان خود  " , پول کمی کمتر

از حد نیاز ، غمی عمیق با چاشنی امید و درک نشدن طرف مردان

( از جمله پدری سختگیر و ... ! )  ، یک میز تحریر چوبی  و آسمانی به اندازه ی

یک پنجره داشته باشد .

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت توسط زینب |


صبح از خواب بیدار می شوم

آنچه از جنس شب و غم 

در من بود

در شب جا مانده

و من مانند صبح

روشن و آرامم


+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت توسط زینب |


فیلم ها ، ساده لوحی آدم را ، می درند .




+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت توسط زینب |


 من با تو اوج می گیرم


و با چتر شعر


فرود می آیم .

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت توسط زینب |



قانون بازی را همه می دانستند

یک قدم تو

یک قدم من

چشم های تو به من لبخند زد


 تنهایی ام

جر زنی کرد

و مرا به جلو هل داد


من تمام فاصله را دویدم

و به آغوش تو پریدم

و بازی را

باختم .



پی نوشت : نمی دانم ارزش تقدیم دارد و یا نه .اما تقدیمش می کنم به

سمیرای عزیزم که آبی پاشید روی آتش درونم .

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت توسط زینب |


بگذار من قدم هایم را کوتاه بر دارم

 تا راه کش بیاید 

صدای جیر جیرک ها کش بیاید

احساسات آنی مردان رهگذر کش بیاید


رفتن

بماند

و

نرسیدن .

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت توسط زینب |

دور بایست

نزدیک که می آیی

کلمات بلورین من

از ترس قضاوت تو

به خود می لرزند

آواز سکسکه شان از ترس بند می آید

می شکنند

و معنا از ان ها فرو می ریزد


دور تر بایست

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت توسط زینب |


گوشی ات را سایلنت کن

تا

هیاهوی انتظارت

سایلنت شود

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت توسط زینب |


دوست ندارم بگویم که تو همیشه با تاخیر آمدی

تو مرده ای

 جایی در میان بازوهای بی تفاوتی هایت 


دوست ندارم بگوبم تو

و از حالا تو ، او هستی

او  از تو

به آدم دور تر است .


+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت توسط زینب |

خلاقیت نیاز به کمی جنون دارد و جنون نیاز به کمی ازادی دارد

.مستعار نوشتن به آدم کمی آزادی می دهد و کمی آزادی  به آدم کمی

جنون می دهد و کمی جنون به آدم کمی خلاقیت می دهد

.امید در عین نا امیدی خودش را جا می کند .

امید و ناامیدی مانند تار و پود  یک پارچه بافته می شوند و از هم جدا

نمی شوند .

 هر فکر مبهمی در ذهن برای روشن شدن  نیاز به نور کلمه دارد .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت توسط زینب |

در آغاز فقط کلمه نبود /در ابتدا همه چیز بود/.تو بودي /عشق بود/نفرت بود

/ شادي و غم بود /هدف بود / و در آخر /

فقط كلمه بود و

كلمه ماهي /

شنا مي كرد

در دريايي از كلمه .

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت توسط زینب |

من پرت شدم

و پاهايم

دو جفت

شكست

و همه 

از بالاي دره

مرا تشويق كردند به ايستادن با پاهاي شكسته


من دستم را دراز كردم

 كمك خواستم


 همه

از بالاي دره

مرا تشويق  كردند به دويدن

 باپاهاي شكسته !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت توسط زینب |


اکنون به نظرم هر چه از جنس انقلابی است گول زننده و فریبنده است .

چرا که از جنس امید است و امید فریبنده است .چرا که دیده شده بعد از

انقلاب های بزرگ جهانی و تغییر حکومت ها باز هم رضایت حاصل نشده و

چه بسا اوضاع بدتر شده است و انچه اوضاع را جلو برده تنها همان امید به

بهبود است .

سیاست را دوست ندارم .سیاست پر از دروغ است و پشت دروغ ها توجیه

های مسخره است .به آدم ها دروغ می گویند با توجیه اینکه به صلاح خود

مردم است.جایی است که در ان هر حزب برای حفظ منافع خودش دروغ

می گوید .اگر وارد آن شوی باید در دریای از دروغ شنا کنی .منطق و صداقت

در ان جایی ندارد و به همین علت مرا جذب نمی کند .

چقدر محافظه کار شده ام .قبل تر ها عاشق شلوغی و شورش و اعتراض

بودم .حالا زیاد برایم مهم نیست .مهم نیست چه کسی رئیس جمهور شود

.در ذهنم مشکل خیلی اساسی تر از ان است که با عوض شدن یک نفر ،

حل شود .حتی انقدر مسئله ی مهمی نیست که چند نفر جان خودشان

را از دست بدهند .کسی نمی تواند کشور جهان سوم را حتی جهان 2.75 کند

.من به زمان رای می دهم .زمان از همه چیز قدرتمند تر است .زمان باید بگذرد

و همه چیز روال طبیعی خود را طی کند .البته اینجا سوالی مطرح می شود

که روال طبیعی چیست ؟ و جای بحث دارد که آیا هر چیزی که اتفاق بیفتد

روال طبیعی است ؟ اگر این طور باشد چیزی به نام روال طبیعی در ذات ان

وجود ندارد .چرا که چیزی منحصر به فرد نیست و رندم در ان تاثیر دارد ...

خلاصه زیاد به نظرم دیگر فرقی نمی کند .بیشتر طرفدار صلح و آرامشم تا

کتک کاری . به نظرم هیچ چیزی به اندازه ی جان و آرامش انسان ارزشمند

نیست .باید هزینه و فایده را سنجید .وقتی هزینه ای که آدم می دهد  ،

بیشتر از فایده است ، این کار از نظر عقلانی کار درستی نیست و صرفا

از نظر احساسی و هیجانی و ایدئولوژی پسندیده است .همان طور که

جنگ ها و گشته دادن ها به نظر من کار احمقانه ای است .ایدئولوژی  

انسان را به بند می کشد و مانند اربابی انسان را به دنبال خود می کشد .

ایدئولوژِی ، چپ و یا راست ، فرقی نمی کند .هر  انچه از جنس ایدئولوژِِی

  است گرگ صفت است و فریبنده و درنده .

موضوع دیگری که توجه مرا به خود جلب می کند قانون گریزی و نارضایتی

و ایده ال گرایی مردم ایران است .گاهی فکر می کنم مردم ایران با نوع

قانون مشکل ندارند .بلکه با  ذات خود قانون مشکل دارند .و میل فراوان

قانون گریزی در تمام زمینه ها در ان ها به چشم می خورد .در صورتی که

هر حکومتی هم که بیاید بدون قانون نیست .جامعه بدون قانون استوار

نمی ماند .به نظرم حتی اگر انسانی ترین قانون ها هم گذاشته شود باز هم

مقدار وسیعی قانون گریزی در کشور ما به چشم می خورد .

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت توسط زینب |


گذشته را باید بخشید

گذشته که مانند کودکی فال فروش

لباس آدم را به عقب می کشد

هر آنچه در جیب سنگینی می کند 

باید به او

بخشید

و سبک تر از همیشه

رفت .

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت توسط زینب |


هستی ام آویزان

دست هایش را محکم گرفته است 

به پاهای شعر

که ایستاده است

بالای دره ی نیستی

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت توسط زینب |


دست هایم خسته شدند

جهان را رها کردم

صدای سقوط

فضا را پر کرد

دل هایی

شکستند .

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت توسط زینب |

موهایم را کوتاه کرده ام .گاهی آدم یک تحول دوست دارد .مهم نیست چه چیزی

 تغییر کند ، فقط احساس می کند چیزی باید تغییر کند .

قبل تر ها نوشتن خیلی بیشر آرامم می کرد .به ان زن روسپی  آرایشگر فکر

می کنم با تمام کتاب های نخوانده اش و خودم با تمام کتاب های خوانده ام .

کدام به حقیقت نزدیک تریم و قدرت پذیرش بیشتری از زندگی را داریم ؟

 او چقدر بی واسطه و راحت زندگی می کند .تمام وقایع چقدر برایش وجود دارد

و من چقدر به هر لحظه  به هر قضاوت و به هر نظر شک می کنم .

او مرا بند می اندازد و قطعیت در چشمانش موج می زند و من به او نگاه

 می کنم و شک مرا فرا می گیرد و از خودم می پرسم حتی او هم آدم بدی

 نیست .چه کسی بد است ؟ هر کسی در شرایطش موجه است .هر کسی

آزاد است تا حدی که به دیگران لطمه نزند .آیا او به زن مرد هایی که با آن ها

 می خوابد لطمه می زند؟ذهنم خیلی موذی و شکاک شده است.

گاهی به حالت مازوخیستی خودش را در دریای شک غرق می کند و خفه

 می شود و گاهی به پشت روی دریای شک می خوابد و سوت می زند و

آسمان را با لذت نگاه می کند .

ذهنم دچار تفکر دوگانه ی کانتی شده است و مفاهیم را روبروی هم می گذارد

ُ خوب و بد ، سیاه و سفید   ، زن و مرد ، جسم و ذهن ... مفاهیم را در تقابل

 با هم می گذارد در صورتی که بهتر است طیفی اندیشید ، بین سفید و سیاه 

 ده ها نوع خاکستری وجود دارد ، بین زن و مرد  انواع نوع انسان و ویژگی های

منحصر به فرد فارغ از جنسیت وجود دارد .و هیچ انسانی خوب و یا بد نیست .

انسان آمیزه ای از خوبی و بدی است .بارها این تذکر ها را به ذهن داده ام .

حالا این دفعه چون جلوی شما گفته ام شاید تاثیر تنبیهی اش بیشتر باشد .

 

این سبک جریان سیال ذهن را خیلی دوست دارم .می توانی آسمان را به زمین

با آن بدوزی و به هیچ محدودیتی بنویسی و بدون اینکه بترسی  که مبادا

از موضوع بحث خارج شوی، مثل سایه ای ذهنت را تعقیب کنی و ببینی 

به کجا می رود .متفکری می گوید : زبان برای این است که انچه در ذهنمان

داریم از بقیه پنهان کنیم "و به نظر من این سبک خود سانسوری را کمتر می کند .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت توسط زینب |

 

اميد

هرزه ترين زن شهر فكر من است

كه عشوه گران

مردان پوچي ام را

به آغوش مي كشد

به قيمت

غرورشان

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

 

اگر تصویری ایده آل از دنیا و زندگی در ذهن خود ساخته اید که با واقعیت ان

 در تضاد است و به سبب آن واقعیت زندگی برایتان آزار دهنده است ،

دنيا تقصير كار نيست و اين شماييد كه مقصريد .چرا كه اگر كسي شما را

به درستي نشناسد و تصوري ايده آل ، آن  طور كه خودش مي خواهد از

شما در ذهنش بسازد ، و مدام به شما گير بدهد كه چرا آن طور نيستيد ،

 شما به او مي گوييد كه شما را خوب نشناخته و اصلا آن طور كه او برداشت

 كرده است نيستيد و اين مشكل خود اوست و نه مشكل شما .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

 

بین

خود واقعی من

و

 

 

 

خود واقعی تو

فاصله ی زیادی است

به اندازه

غرور من

و

غرور تو .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

 

مردی رهگذر

موسیقی که مورد علاقه ی تو بود را

زمزمه می کند

 می رود

و دنیا

به همین سادگی

و ظریفی

آدم را

می رنجاند .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

 
همه دور هم نشسته بودیم

هر کس سهم تنهایی خودش را برداشت

و رفت

و من و تنهایی ام

چشم در چشم یکدیگر

بازی کردیم

که هر کدام زودتر بخندیم

بازنده باشیم

و هر دو

 بردیم .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

برگه ي راي ات را بيار

دو قورباغه ي كاغدي درست مي كنيم

 و با قورباغه هايمان

تا آخر دنيا

مسابقه مي دهيم

تا ان جا كه

همه ي رنگ ها

 آبيست .

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

 

ققنوس پير نا اميدي مرا

با گرماي نگاهت

بسوزان

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

تنهایی من

تنهایی تو را دید

و مثل کودکی که هم بازی اش را می بیند

دست مرا رها کرد

و به سمت تو

دوید .

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

بترس

از اینکه

به کسی بگویی

که می ترسی !

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت توسط زینب |