تصویری از تو ساخته ام
پرفکت
مو لای درزش نمی رود
دورتر بایست
صدای آمدنت
خرابش می کند.
فکر می کنم از همه ی کارهایی که باید انجام بدم، کدام کار را انتخاب کنم. شب است. خسته ام. سر کلاس رفته ام، درس خوانده ام، درس داده ام، با بچه ها فیلم عصر جدید را دیده ایم، تحلیل کرده ایم، تره بار رفته ام، خرید کرده ام، امتحان میان ترم گرفته ام، بقیه ی فیلم معلم پیانو رو دیده ام، احساس می کنم امروز دیگر باید تمام می شد، اما تمام نشده بود، تمام نشده است، تصمیم می گیرم بروم به بچه گربه های توی محوطه غذا بدهم، ته دو بطری بزرگ آب معدنی را با چاقو می برم، با بی حوصلگی در یخچال را باز می کنم، درِ شیر می گیرم، درش در دستم می ماند و شیر می افتد و مقداری از آن روی موکت می ریزد، با دستمال توالت شیر روی موکت را پاک می کنم. دستمال ها را می گذارم، خیس می شوند، بر می دارم و دوباره می گذارم. پیش خودم فکر می کنم شاید بهتر بود که این کار را با دستمال پارچه ای می کردم. کلی دستمال هدر می دهم. شیر را درون دو کاسه ای که از بطری آب معدنی درست کرده ام می ریزم. دو کاسه را دست می گیرم. حال باید سه طبقه پایین بروم. در میان راه کمی از شیر روی دمپایی و جورابم می ریزد.
شیر را جلوی گربه ها می گذارم. بچه گربه ها به طرف شیر می دوند. می ایستم و نگاهشان می کنم. چقدر راحت اند. یاد هرم مازلو که امروز روی تابلو برای بچه ها کشیدم می افتم. خوش به حال این بچه گربه ها که نیازهایشان در همان پایین هرم تمام می شود. مسئول خوابگاه رد می شود و به بازویم که لخت است چپ چپ نگاه می کند. انگار بازویم کار بدی کرده است. به بازویم نگاه می کنم. بازویم معصوم است. کار بدی نکرده است. مسئول خوابگاه را نگاه می کنم. مسئول خوابگاه می رود و از دور به زنانگی چپ چپ نگاه می کند. زنانگی باید پنهان شود. حتی میان زنان.
این کلاس جامعه شناسی اختلالات روانی، روانی ام می کند. اعصابم را حسابی خورد می کند. وقتی استاد با آرامش کامل می گوید " درماندگی آموخته شده " در زنان باعث افسردگی می شود، و این جمله را مانند اخبار هواشناسی آرام و لبخند می گوید، اعصابم خورد می شود. بله. همه ی این ها را گفتم که این را بگویم. این کلاس جامعه شناسی اختلالات روانی حالم را بد می کند...
آدم وقتی کسی رو دوست داره، شبیه به کسی که اون دوست داره میشه! برای همین باید مواظب باشه که کی رو دوست داره! آدم وقتی کسی رو دوست داره، شبیه به کسی که اون دوست داره میشه! شبیه به کسی که اون می پسنده .
استاد می شود فصل شش از امتحان میان ترم حذف شود ؟
- بله ، فصل شش از میان ترم حذف است و به پایان ترم اضافه می شود
استاد می شود امتحان بک هفته به تعویق بیفتد ؟
- بله، گوش کنید امتحان یک هفته به تعویق می افتد.
استاد می شود امتحان به تعویق نیفتد ؟
- دو امتحان برگزار می شود، هر کس در هر کدام که خواست شرکت کند.
استاد می شود امروز زودتر تعطیل شویم، مسابقه ی فوتبال است.
- امروز یک ربع زودتر تعطیل می شوید
استاد می شود کلاس را عوض کنیم، کلاس های ضلع غربی از طرف دریا باد خنک می آید. این جا گرم است.
- کلاس را عوض می کنیم .
و کسی آن را در شناسنامه ام
شبانه
لاک گرفته است.
و من در تمام سایت های مهاجرت
اطلاعیه داده ام :
من
زنی از نا کجاآباد
وطنم را
در میان هجوم غم هایم
گم کرده ام .
دم تکان نده
تکه گوشت را
به سمت خودشان پرتاب کن
آرام و رها
برو
و آزاده
بمیر.
وسایلم را به خانه ی جدید برده ام، آن جا اتاقی دارم که از در و دیوارش کتاب می بارد. در خانه ی قدیمی، مدام آن اتاق را در ذهنم مجسم می کنم و انتخاب می کنم در کجایش باید چی خواند. کتاب خواندن کلی فوت فن دارد. شعر را باید در یک حالت خاص خواند. مثلا دراز کشیده روی تخت، یا ولو شده روی مبل راحتی، آن میز جدی وسط اتاق خیلی متشخص است و برای خواندن متون آکادمیک است. البته هنگامی که متن آکادمیک و علمی خیلی هیجان آور باشد، می تواند قواعد را شکست و آن را مثلا با حالت شعر خواند. رمان ها را باید در قسمت اتاق پذیرایی که نورگیر بالایی دارد، خواند و هرازچندگاهی سربالاکرد و به نورهای شناور در اتاق خیره شد. کتاب های فمینیستی و در مورد زنان، برای وقتی خوب است که هیچ کدام از کتاب های آکادمیک، شعر، رمان قدرت ایجاد معنا را ندارند. آن موقع این کتاب ها می توانند تو را دوباره درون زندگی هل بدهند و نگذارند منفعل شوی. کتاب های فمینیستی را باید در اتاق نشیمن خواند. آنجا مادر مدام در رفت و آمد است و حضورش یک نوع امنیت خاطر روانی ایجاد می کند و کمک می کند با آرامش بخوانی و عصبانی نشوی. نقد شدید این کتاب ها به زندگی، با حضور مهربان مادر تلطیف و قابل تحمل می شود.
نمی دانم از این تریپ های روشنفکری یا چه چیزی است که تخیل و فکر رفتن به زودی به اتاق جدید خیلی لذت بخش است. این خانه قدیمی را زیاد دوست ندارم. شاید به خاطر این است که خاطره های خوبی از آن ندارم و بحرانی ترین سال های عمرم را در ان گذرانده ام. به خاطره های بد این جا فکر می کنم ، اما زیاد چیزی یادم نمی آید. خاطره های بد، ماهیت و منحصر به فردی خود را از دست داده اند، و زیر یک عنوان کلی خاطره ی بد و یک حس کلی در ذهنم جمع شده اند. یادم است جایی خواندم که فروید تحلیل می کرد، ذهن انسان به خاطر ایجاد یک سری مکانیسم های دفاع روانی، خاطره های بد را از خودآگاه به ناخودآگاه می فرستد و تمایل به فراموشی و از یاد بردن جزییات خاطره های بد دارد. شاید به خاطر وجود همین مکانیسم های دفاعی روانی است که من وقتی می خواهم برای این حس خاطره های بد مصداق پیدا کنم، باید کلی فکر کنم و به راحتی نمی توانم آن ها را لیست کنم.
گیدنز می گوید، زن بودن کار پر مخاطره ای است. من می گویم زن بودن در سنین 18 تا 25 سالگی در ایران، جزء پرمخاطره ترین کار هاست. چرا که فرد در این سنین بارها شکسته و بارها ساخته می شود و مدام رویا دور می ریزد. خلاصه من این پرمخاطره ترین ها را در این خانه ی قدیمی رها کرده، و با یک حس ثبات نسبی که خوشایند است و یک حس اطمینان به خانه ی جدید می روم. خانه ی قدیمی را می خواهند تخریب کنند و دوباره بسازند. کلمه ی تخریب بر خلاف ظاهر خشنش، خیلی دوست داشتنی است. مثل این مردهای در ظاهر خشن ولی خیلی مهربان می ماند. چرا که خبر از تغییر می دهد و تغییر به سوی خودشدن رهنمود می کند.
ویرجینباولف می گوید برای این که یک زن بتواند نویسنده شود، باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد. من می گویم برای اینکه یک زن بتواند باشد ،باید کتابخانه ای از آن خود داشته باشد. شما چه می گویید؟
او آنجا بود
و حضورش از سنگینی فضا می کاست
حرف که می زد
دوست می داشتیم و در دلمان لبخند می زدیم
یک بار
خیلی حرف های خوبی زد
و ما قهقه زدیم
قهقه ممنوع بود
لو رفتیم
گفتند
او باید برود .
شکستم را انکار کردم
شکستم از جنس من بود
به
خود انکاری
رسیدم .
رسیدم ؟
فر فره در باد نمی چرخید
همه ی مردم شهر جمع شدند
تا فکری کنند
همه با هم
شروع کردند به فوت کردن
فرفره در میان فوت ها
نمی چرخید
یکی رفت
و دکتر آورد
دکتر گفت
فرفره به شدت بغض کرده است
و تا به شدت گریه نکند
در هیچ طوفانی
نمی چرخد
کوه از دور دست
سَرَک می کشید
موهای درختی اش را
سیخ سیخ و فشن کرده بود
و پوستش را برنز
من نمی خندیدم
مرغ دریایی نمی خندید
تکه سنگ خیس
با لبان جلبکی اش
از خنده
روده بر شده بود .
تو رنج را می شناختی
من رنج بودم
من تو را می ستودم
صف سپیدارهای برهنه
تحریک می کند
حس خوشبختی ام را
آیا هنگامی که سونامی می آید
کلمات طغیان کرده اند
در اعماق ذهن ِ دریا؟
من آنقدر سرما ها خورده ام
که تا انتهای دلم
قندیل
بسته است
با پوزخند گفتم
در پژواک قندیلی دلم
به آقای دکتر !
کلمه ای داد زد:
تمام کلمات جهان متحد شوید!
خودکارم دیگر نمی نوشت
تمام کلمات
از بارکِشی غمِ من
استعفا دادند!
آمد
و می خواست مرا
شکست بدهد
با آغوش باز
پذیرفتمش
رفیق های جون جونی شدیم
و شکست
شکست خورد
تمام وطن دوستی ام
دو
قطرهی
بی رنگ
پنککی
رژ گونه ای
و گم
در سیاهی ِمقنعهام
شد.
موسیتر از موسیای
ضربه ای
بر دریای مهرم زدی
دو نیمه که نه
خشکش
کردی .
خاطرهات را
که سالها درون یک موسیقی
حبس شده بود،
راننده ی تاکسی آزاد کرد.
تو تمام فضا را پر کردی
و من پیاده شدم .
تاکسی دور میشد
و خاطرهات
از پنجرهی عقب آن
با من
بای بای
میکرد.
مردی
در
اتوبوس
خودش را به صلیب کشیده بود
ما در شهر می گشتیم و من حالت دستان او را
تا
ایستگاه
مقصد
ستودم
چشمانم را که عزادار کردی
سیاهپوششان کردم
و خیابان انقلاب را
قدم ، اشک، قدم
اشک
قدم
زدم.
از جنس دریایی؟
که هر چه مینوشمت
تشنهترت میشوم
دلم برای اینجا تنگ شده بود.برای وقتهایی که بدون هیچ دغدغهای اینجا روزمره می نوشتم و شما میخواندید.حرف میزدیم.توافق میکردیم، دعوا میکردیم، از فکر هایمان دفاع میکردیم. حتی دعوا کردن در درون خود امید دارد. چرا که در دعوا دو طرف قائل به بودن حقیقتی هستند که نزد آنها است و نادیده گرفته شده است.بودن حقیقتی نزد فرد و دعوا کردن برای بروز آن خوب است.این را باید به ادمهی شعر فروع اضافه کنیم و بعد از چقدر مزهی پپسی خوب است ، بنویسیم که چقدر دعوا کردن خوب است . سکوت از هر چیزی کشندهتر است. لاک پشت ترسویی می شویم که در خودمان فرو میرویم.چه دلایلی می تواند یک پرنده را به لاک پشت تبدیل کند ؟ لاک پشتی که حتی اگر در قفس باز باشد ، سنگینی، او را از پرواز باز می دارد .
وقتی دوست داری یه حرف هایی رو با اسم مستعار بنویسی ،
یعنی یه جای کار می لنگه !
می گیرم
با قطعیت
تصمیمم را
ناگهان موسیقی پخش می شود.
من و تصمیم یخی ام،
آب
پخش زمین
می شویم.
خانههايي با سقفهاي شيرواني با رنگهاي قرمز و زرد اطراف جاده را تزيين كردهاند. كاميون چند پيچ را رد ميكند و مسافتي را طي ميكند. سپس آنچه ما شاهد آن هستيم نمايي ازشهر است. برجهاي سيماني، خانههاي آپارتماني و در آخر نمايي از آسماني كثيف و دودآلود. بله، كل موضوع اين سريال سفر از آسماني زلال به آسمان دودگرفته پايتخت است.
به اين ترتيب ما با مهاجرت از شهري كوچك به شهري بزرگ مواجه هستيم. در طول سريال متوجه ميشويم كه اين مهاجرت، موفقيتآميز نيست، چرا كه مهاجران تصميم به برگشت به شهر خودشان ميگيرند.
در قسمت آخر اين سريال هما ميگويد: تهران خيلي جاي خوبيه، اما جاي ما نيست حال سوال اينجاست كه مگر چه تفاوتي ميان شهر عليآباد و تهران است كه هما چنين ميگويد. حتي زماني كه در مسير برگشت به عليآباد، پليس راهنمايي و رانندگي ميگويد تا شب عبور كاميون ممنوع است و آنها بايد به تهران برگردند،چرا همهشان ترجيح ميدهند در جاده بمانند يا حتي از جاده خاكي بروند ولي به تهران برنگردند.
فرديناند تونيس (1936ـ1855)، فيلسوف و جامعهشناس آلماني جوامع گوناگون را برحسب نوعي از روابط دروني، ميزان انسجام، ميزان پيچيدگي و... به 2 دسته اصلي تقسيم ميكند: 1ـ اجتماع يا جامعه معنوي (گمنشافت)، 2ـ جامعه صوري (گزلشافت) تونيس توضيح ميدهد كه در اجتماع معنوي يا همان گمنشافت نوعي همبستگي عميق، احساسي بين افراد وجود دارد. ولي در جامعه صوري يا همان گزلشافت، نظم قانوني، تقسيم كار، مالكيت و تضاد در بين افراد حكمفرماست. روابط اجتماعي در جامعه معنوي برپايه عاطفه، سنت، خويشاوندي و دوستي قرار داد. اما در جامعه صوري محبت و عاطفه جاي خود را به وظيفه، الزام و نياز ميدهد و خدمترساني جاي خود را به سودجويي و حمايت جاي خود را به رقابت ميسپارد.
لازم به ذكر است كه اجتماع (گمنشافت) و جامعه (گزلشافت) در هر زمان و مكاني تركيبي است و بهطور خالص وجود ندارد و بايد به اين نظريه به عنوان يك مدل ايدهآل نگريسته شود. چرا كه درون اجتماع، جامعه و درون جامعه، اجتماع قابل مشاهده است.
با اين حال، با اندكي تسامح، ميتوان شهر كوچكي مانند عليآباد را نمونه يك اجتماع يا به زبان تونيس همان گمنشافت دانست و همچنين شهر بزرگي مانند تهران را نمونه يك جامعه صوري يا گزلشافت در نظر گرفت.
حال چه تفاوتي بين روابط افراد در عليآباد وجود دارد كه اين خانواده را متقاعد به برگشت به شهر خودشان ميكند؟ براي پاسخ دادن به اين سوال به تحليل اين سريال با عينك تونيس ميپردازيم:
تونيس اضافه ميكند در يك اجتماع به علت اينكه افراد تشكيلدهنده اين گروه كم ميباشد اين افراد يكديگر را ميشناسند و روابط صميمي بين آنها حاكم است. در اجتماع، تنهايي و بيخبري از يكديگر مفهومي ندارد. همان طور كه از گفتوگوهاي بين اعضاي اين خانواده مشخص ميشود كه در عليآباد همه يكديگر را ميشناسند. براي مثال نقي به صمد ميگويد: من خودم دوتا از خواهرهام را شوهر دادم و صمد در جواب ميگويد آره، توي عليآباد همه ميدونن، زبانزد همه است يا در جايي ديگر هنگامي كه اعضاي خانواده با يكديگر 20 سوالي بازي ميكنند، زماني كه گفته ميشود پاسخ چيستان، يك فرد است، همهشان ميپرسيدند اين فرد اهل عليآباد است؟ از اين سوال چنين برميآيد كه آنها تقريبا تمام اهالي عليآباد را ميشناختند.
يكي ديگر از خصوصيات اجتماع اين است كه ارتباطات افراد در آن عميق است. يعني روابط بين افراد در اين گروه براساس روابط خوني و نژادي و همكاري متقابل صورت ميگيرد. همانطور كه در اين سريال مشاهده ميشود تمام افراد با هم نسبت خوني و فاميلي يا همشهري دارند.
همچنين يك اجتماع نوعي جامعه معنوي است كه در آن هر حركت نه در خدمت فرد و مصالح شخصي بلكه در خدمت جمع است. در حقيقت تمام اعضاي آن يك نفر به شمار ميآيند. همانطور كه در اين سريال ديده شد، افراد در تمام امور با يكديگر مشورت و توافق ميكردند. چنانچه كسي از پيروي از گروه تخطي ميكرد از طرف گروه طرد ميشد. براي مثال هنگامي كه لوازم خانه را در حياط خانه نقي و هما گذاشتند، ارسطو گفت تصميم دارد تنهايي به عليآباد برگردد. در آن لحظه هما و نقي بسيار عصباني شدند، هما به ارسطو گفت در اين شرايط كه آنها نياز به كمك دارند، درست نيست ارسطو آنها را ترك كند، هنگامي كه ارسطو دلايل شخصي خود را (سر زدن به مادرش و خانه) براي برگشتن به عليآباد گفت هما و نقي قانع نشدند و توقع داشتند ارسطو همكاري خودش را با گروه ادامه دهد. در نتيجه اين عصبانيت ارسطو را از خانهشان بيرون كردند و...
در واقع آنها هر شخص را به صورت مجزا نميديدند و كل گروهشان را يك نفر ميپنداشتند. همچنين هنگامي كه بچههاي هما از او پرسيدند كي به خانهشان ميروند؟ چرا به عليآباد نميروند؟ هما در جواب گفت: ما هر جايي كه باشيم خوشبخت هستيم، اگه گفتيد چرا؟ براي اينكه ما پيش هم هستيم در اينجا هما خوشبختي را تعلق به گروه خانوادگي تعبير ميكند، حتي اگر اين گروه در شرايط دشوار خانه به دوشي باشد، خوشبختياش خدشهدار نميشود.
در يك اجتماع افراد علاوه بر اين كه يكديگر را ميشناسند، سوابق و گذشته يكديگر را كاملا ميدانند. اگر چيزي در مورد گذشته يكديگر ندانند تعجب ميكنند. هنگامي كه برادر هما در جايگاه تلافي گفت نقي قبل از هما به خواستگاري دختر محمود نقاش رفته است، هما دچار شوك شد. چرا كه توقع داشت همه چيز را در مورد گذشته فردي كه اهل عليآباد است، بداند. اين خانواده كه در يك شهر كوچك(عليآباد) با خصوصيتهاي يك گمنشافت (اجتماع) شكل گرفته و بزرگ شده بودند به يك شهر بزرگ(تهران) با خصوصيات يك گزلشافت آمده بودند. حال روابط در اين شهر بزرگ به چه صورت است كه آنها در اين شهر راحت نبودند و بابا پنجعلي مدام ميگفت: نقي ناراحته. اين ناراحتي از كجا نشات ميگيرد؟
در يك جامعه (تهران) روابط صوري و قراردادي است. وسعت جامعه موجب عدم امكان شناخت متقابل ميشود اين نوع تجمع روابط صوري و قراردادي نهايتا تنهايي انسانها را در پي دارد. هنگامي كه طي ماجراهايي، هما و نقي به خانه همسايهشان ميروند، خانم همسايه در حالي كه دارد با هما درددل ميكند ميگويد: من براي اينكه توجه همسرم را جلب كنم، انواع عملهاي جراحي را انجام دادم، اما هميشه احساس تنهايي ميكنم، بهش اعتماد ندارم، چون هميشه من رو تنها ميذاره هما در جواب ميگويد من حرفها و مشكلات شما را درك نميكنم. ما خودمان مشكلات زيادي داريم، ولي مشكلهاي شما رو نداريم، من اصلا اين چيزهايي كه ميگي نميفهمم. همچنين در يك جامعه(تهران) ارتباطات سطحي است. اعضا بيشتر به ظاهر و اطلاعات محدود و مورد نياز اكتفا ميكنند لذا فاقد ديدگاههاي دروني و معنوي هستند. براي مثال هنگامي كه در تهران ارسطو و گلرخ براي فروش طلا و تهيه پول به طلافروشي ميروند، طلافروش قيمت كمي را براي طلا تخمين ميزند، ارسطو به طلافروش ميگويد كه اين رسم غريبنوازي نيست، درواقع ارسطو خواهان رابطهاي صميمانهتر است، ولي طلافروش حالت رسمي خودش را حفظ ميكند و به آنها ميگويد اگر قصد فروش با اين فيمت را ندارند بيرون بروند و مزاحم نشوند. درواقع طلافروش خواهان رابطه سطحي و رسمي فروشنده و خريدار است.
در يك جامعه(تهران) هر عمل انساني تابعي از عقلگرايي و مصلحتانديشي است و پيوندهاي او با جامعه براساس مصالح و محاسبه سود و زيان انجام ميپذيرد. حسابگري ميان وسايل و اهداف تعيينكننده رابطه ميان اعضاست. براي مثال هنگامي كه گلرخ از طلافروش خواست طلايي كه يادگار مادرش است را نگه دارد، طلا فروش در جواب گفت اگر تا فردا پول را بياوري، طلا را پس ميدهم، چرا كه برايمان سود ندارد طلا را نگه داريم، اينها را آب ميكنيم، در واقع در اينجا براي طلافروش اين موضوع كه يك دلبستگي ميان گلرخ و يادگاري مادرش وجود داشت، اصلا اهميت نداشت و تنها چيزي كه براي او در درجه اول واجد اهميت بود، سود و زيان مالي خودش بود. همچنين هنگامي كه نقي به ناصر(داماد خانواده صاحبخانه) گفت خانه را به او بدهد چرا كه او و خانوادهاش جايي براي ماندن ندارند، ناصر در جواب گفت آنها بايد صبر كنند تا ناصر حق خود را از آن خانه به دست آورد.
در واقع خانه بهدوشي نقي و خانوادهاش براي ناصر اهميتي نداشت. بلكه رسيدن به سود مالي برايش در اولويت اول بود.
در يك گزلشافت (جامعه) يك نوع گمنامي و حتي بينامي وجود دارد. تمام افراد يكديگر را نميشناسند. كارها طبق يك بوروكراسي و قانون انجام ميشود. پارتيبازي نسبت به يك شهر كوچك كمتر است. براي مثال هنگامي كه ارسطو از پليس داخل كاميون پرسيد آشنايي نميشناسد كه ضاربان صمد را دستگير كند، آن پليس فقط جواب داد كه اين كار مرتبط با بخش آنها نميشود و به بخش ديگري ـ كه او اعضايش را نميشناسد ـ مربوط است. اين جواب پليس از تقسيم كار پيچيدهاي در ميان افراد يك گزلشافت (تهران) حكايت دارد.
چنان كه شرح داده شد، شكافي عميق ميان خصوصيات يك شهر كوچك به عنوان گمنشافت و يك شهر بزرگ به عنوان يك گزلشافت وجود دارد. خانواده نقي با يك كاميون درون اين شكاف افتاده بودند و با همدلي كه با يكديگر داشتند توانستند خود را از اين شكاف بيرون بكشند.
افرادي همچون مهدي مظفريساوجي، شاعر جوان، دلخوريهاي خود را از پايتخت چنين در شعرهايشان زمزمه ميكنند: در پايتخت خبري نيست/ جاي آسمان و اخترانش خالي/ رهگذران فصلها را نميبينند/ رنگها/ فرقي نميكنند/ هي ميدوند و نميرسند/ عشق را/ از مغازههاي لوكس ميخرند/ در آپارتمانها/ دست و پاگير زندگي ميكند/ و در خيابانهاي شلوغ ميميرند
تونيس معتقد است كه تمدن شهري نميتواند خوشبختي و سعادت از دسترفته را به دست آورد. خوشبختي هنگامي به اين جوامع باز خواهد گشت كه افكار عمومي به سرچشمههاي زندگي «اجتماعي» بازگردند.