تبليغاتX
وهم سبز

ساعت مچی

 

ساعتش را از دست چپش باز كرد و به دست راستش بست .اين جوري وقتي غذا را مي ريخت او بهتر مي توانست ساعت را ببيند .بيشتر حقوق اين ماهش را براي خريد ساعت مارك دارش داده بود .اينكه به دست چپش باشد و پشت پيش خوان ديده نشود عادلانه نبود . آستين هاي روپوش سفيدش را بالا زد.  دستش با موهاي   قهوه اي فرفري و پرپشت   و اين ساعت ، ابهتي مردانه مي گرفت و احساس قدرت مي كرد .. .كمي عقب تر رفت و دوباره خودش را در حالت آينه اي قابلمه ي روحي بزرگ ديد .همه چيزش مرتب بود.

روپوش سفيدش راهر چه مي شست و هرچه اتو مي كرد از يك حدي ، بيشتر به خوش تيپيش اضافه نمي شد ..حيف كه  اندفعه آقاي صنعتي داد زده بود كه مگه اومدي  عروسي نه نه ات .وگرنه مي دانست  چه تيپي بزند كه رد خور نداشته باشد . به هر حال اگر آقاي صنعتي كارد  آشپزخانه را زير گلويش هم مي گرفت  ، ان كلاه سفيد كج مسخره را روي سرش نمي گذاشت . بيشتر خوبي  قيافه اش در موهاي فرفري قهوه اي اش بود .تنها چيزي كه داشت و بقيه از ان تعريف مي كردند، همين موها بود .حالا صنعتي مي خواست آن ها از ديد دختر پنهان كند.

 دفعه ي پيش بعد از دعواي كلاه به حامد آشپز گفت  " صنعتي سگ كي باشه؟ اگه راست مي گه  يه موي قهوه اي تو غداها پيدا كنه كلاه كه هيچي، روسري سرم مي كنم .به شرفم قسم .بابا اين موهاي من اصلا نمي ريزه .اين رو بهش حالي كنيد .  "

نيم ساعت به تمام شدن وقت غذا گرفتن مانده بود .چرا دختر نيامده بود پس ؟ مگر چهارشنبه نبود و دختر هم كه  يكشنبه و دوشنبه و چهار شنبه قبل و بعد از ظهر كلاس داشت و سلف مي آمد .با خودش گفت : همه اش تقصيير اين علي آقا و ممد آشپز است .صد بار بهشان گفته بود اين قرمه سبري كوفتي شان را از چهار شنبه بردارند و سه شنبه يا پنج شنبه بزارند .مي رينن تو مواد غذايي .خاك بر سرها اسم خودشون رو مي زارن آشپز .خوب مواد غذايي درجه سه باشه .اين كه دليل نمي شه .پس هنر توي خاك بر سر چيه .معلوم نيست چه گهي مي خوري كه قرمه سبزي مزه حنا مي گيره .آخه كدوم ادم خوشگل و عاقلي براي اين غذا بلند ميشه مياد سلف دانشگاه  هم هي اين دخترهاي هم ، دخترهاي خيلي معمولي  هستند كه اين آشغال رو مي خورند

.خوب حتما دختره ترجيح مي ده دلش سر كلاس قار و قور كنه تا اين كوفتي رو بخوره .كاش مي شد خودش مي رفت توي آشپزخونه  و يه غذاي حسابي مي پخت. به جاي اينكه مثل ممد آشپز و علي آقا بشينه خالي بندي تعريف كنه  مثل يه آشپز واقعي حواسش رو مي داد به پختن غذا  .اما بايد همون پشت مي موند و نمي تونست دختر رو ببينه .

.شايد دختر اومده و از بوفه ساندويچ خريده .اگه مي دونست فرنگيس خانوم چقدر كثيف اون ساندويچ ها رو درست مي كنه .هيچ وقت با اون لباي خوشگل. و باريكش  اون ها رو گاز نمي زد .به دختر هاي  توي سلف يه نگاهي انداخت .بين پونصد ششصد نفر آدم چه جوري مي تونست بفهمه كه دختر اومده يا نه .چرا همشون تيره و سياه مي پوشن .چرا دختر رنگ روشن نمي پوشيد تا پيدا كردنش تو اينا خيلي راحت تر بشه .

.ديگه حوصله نداشت تمرين كنه كه برنج رو چه جوري بريزه تا تاثير گزار تر باشه .خسته شده بود صدها بار تمريني براي دخترهاي ديگر ريخته بود و دختر نيومده بود .فكر كرد اگه برنج رو روي زمين بريزه يا  سيني استيل از دستش بيفته مي تونه بيشتر با دختر صحبت كنه .سريع نظرش رو عوض كرد .اون وقت توي ذهن دختر دستپا چلوفتي به نظر مي رسيد .يه دختر چه جوري مي تونه بعدا به يه مرد دستپاچلوفتي تكيه كنه .نه اين اصلا فكر خوبي نبود

.اصلا اگر دختر مي اومد .همين كافي بود .ديگه  رد و بدل كردن چند كلمه براش توقع زيادي به نظر مي رسيد .مي اومد و همين جوري اروم مثل فيلمي كه زدي روي دور كند ، توي صف راه مي رفت و كارت دانشجويي اش رو كف دست ظريفش مي گرفت .دو تا شصت هاش رو كنار سيني مي گرفت و سيني رو جلو مي اورد .دوست داشت اين صحنه ي يه فيلم بود و فيلم  رو روي استوپ مي زد و تا اخر عمرش به همين صحنه نگاه مي كرد .وقت گرفتن غدا داشت تموم مي شد و هنوز نيومده بود .به آقاي صنعتي گفت " غذا خيلي اضافه اومده .يه كم وقت رو امروز بيشتر كنيم .خدا رو خوش نمي ياد اين همه غذا رو بريزيم دور .نعمت خداست .كفره "

صنعتي داشت فكر مي كرد .براي كوچكترين دستورهايش يك عالمه فكر مي كرد .با خودش گفت اين خاك بر سر چه جوري بله ازدواج رو گفته . حتما مي ترسه كه ممد  آشپز و علي آقا اضافه حقوق بخواهند كه اين قدر فكر مي كنه .اين ممد آشپز كه آخه بي سواده .چي مي فهمه .نمي فهمه كه درس خوندن و كار فكري چقدر انر‍‍‍ژي مي بره .نمي فهمه دختر با اون چثه ظريفش  براي اين كه اون كتاب هاي قطور رو بخونه بايد انر‍‍‍ژي بگيره .بايد غذاي خوب بخوره .يادشه از راديو شنيده بود كار فكري از كار يدي بيشتر انرژي مي بره .حتي دختر از خود اون هم بيشتر انرژي صرف مي كنه .خودش درس نخونده بود . اما.حداقلش مثل ممد آشپز فكر نمي كرد اين دختر ها و دختر مفت خور هستند و هيچ غلطي نمي كنند .

دختر هنوز نيومده بود و صنعتي گفته بود يك ربع ديگه هم غذا بدن .احساس اضطراب و بد بختي كرد .لبخند دختر رو تصور كرد . از همون لبخند هاش كه انگار فيلم رو كند كرده بودند .اين خيال هميشه آرومش مي كرد .حتي  وقت هايي كه مادرش عصبي مي شد و يا قرص هاش رو نمي خورد و شروع مي كرد و به داد و فرياد و بد و بيراه تو در همسايه و بد ترين فحش ها رو به اون مي داد ، مي رفت توي اتاقش و اين خيال آرومش مي كرد .

ممد آشپز ديگ آب داغ رو روي سكوي مرمري گذاشت .اين يعني، كار تمومه و همه چيز با آب داغ بايد شسته بشه .حوصله نداشت .چندتا از گوشت هاي قرمه سبزي رو با دست ريخت توي يه ليوان يك بار مصرف و از سلف اومد بيرون و رفت پشت ساختمان سلف .گربه ها كه منتظرش بودند  با تنبلي جلو اومدن  . با خودش گفت خاك بر سر ها يه چيزي پختند كه گربه هم با ناز مي خوره .حق داره نياد ديگه. .

 به گربه ها نگاه كرد .حتي حوصله نداشتند براي غذاشون چند قدم جلو بياين .داد زد " بيايين جلو تن لشا .بد عادتون كردم نه ؟ گربه هم گربه هاي قديم ."

 ليوان را در دست گرفت با تمام زورش به دورترين نقطه كه ميتوانست ليوان را پرت كرد .گربه ها فقط نگاه مي كردند .همان جا نشست .و بعد از مدت ها دوباره  بلند بلند گريه كرد .
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت توسط زینب |

 

سگ صلح

 

 

_ بيداري ؟ گوش مي دي ؟

_ آره

دستم را از دستت در مي اورم و كتاب را دو دستي مي گيرم .يك دستي

كه نمي شودبراي كسي كتاب خواند .كلمات برايم بی معني هستند .

فقط از روي كتاب مي خوانم .لحن شعر مي گيرم .مثل تمام كتاب هايي

كه هر شب برايت خواندم و اصلا  در جريان داستان ان قرار نگرفتم .

مي دانم تو هم به داستان گوش نمي دادي .

با احساس غم  كلمات را بدون توجه به معني آن ها مي خوانم .مي دانم

 مكث ها را در جاهاي لازم رعايت نمي كنم .معني جمله ها٬ جاهايي

 ناقص مي شود .اگر كسي كه زبان ما را بلد نيست به خواندنم گوش  كند ،

 شك ندارم كه فكر مي كند شعرهايي احساساتي را مي خوانم .

تنها لحظات روز كه حس مي كنم مي توانم با تو ارتباط برقرار كنم و

 حرف هايم را بزنم ، همين زمان كتاب خواندن شبانه ام براي توست .

نمي دانم چه چيز هايي را مي خواهم به تو بگويم .فقط مي دانم در اين

كلمات، در اين لحن ، حرف هايم زده مي شود و تو را به خودم نزديك حس

مي كنم .

لحنم عميق تر مي شود و شعر گونه تر از روي لغات مي خوانم  و به تنها

چيزي كه فكر نمي كنم همین لغات هستند .

حيف كه گفته اي اگر روزي بفهمي مردي در زندگي من بوده و از من

خوشش مي امده و يا من از مردي قبل از تو خوشم مي امده ، ديگر توي

رويم نگاه نمي كني و ديگر زن تو نيستم .حيف .

وگرنه برايت تعريف مي كردم  يكي از پسر هايي كه مرا دوست داشت ،

عاشق داستان خواندن من شده بود .فقط فرقش اين بود كه آن موقع 

 هم من و هم او داستان را مي فهميديم  .خيلي ماجراهاي عجيب دارم .

حيف نميشود برايت تعريف كنم .حيف كه دروغ ها برايت قشنگ ترند.

_ادامه بدم ؟

اهوم .

دوباره به مرحله اي از خواب  رسيده اي كه در دامنه ي لغتت فقط لغت

" اهوم" وجود دارد.مي دانم اگر همه ي سوال هاي دنيا رو الان بپرسم ،

جوابت يك كلمست : اهوم  .

كتاب را باز و برعكس روي سينه ام مي گذارم و سكوت مي كنم .

دستت را دور كمرم مي اندازي .پهلويم را فشار مي دهي .دنده هايم را زير

 انگشتانت حس مي كنم.فكر مي كنم دوباره مي خواهي بگويي :" بذار

  دنده هايت  را بشمارم ببينم راست ميگن يكي كمتر داريد "

و از ان خنده هاي خاص خودت بكني .از ان خنده هايي كه آدم ها بعد از

شوخي هاي تكراري شان كه براي خودشان هميشه خنده دار است

مي كنند . كتاب را بر مي دارم و با همان حسم بقيه اش را مي خوانم .

پريود هستم  و مطمئنم امشب يكي از ان شب هايي نيست كه بيدار

بماني تا خواندن داستان تمام شود .امشب مي توانم آخرش در لحن ،

گريه را هم اضافه كنم .

.فشار انگشتانت كم مي شود و دستت بي حركت رو پهلويم سنگيني مي كند .

_ خوابيدي عزيزم ؟

ديگرحتا همان اوهوم هم از دامنه ي لغاتت حذف شده است .به خواندن

 ادامه مي دهم .تو خوابيده اي . تو و جهان گوش مي داديد .

حالا فقط جهان گوش مي دهد .آخرش را هميشه با حس تر ميخوانم..

 احساس مي كنم صدايم شبيه دختر هاي نوجوان شده است .حس

 مي كنم چقدر در صدايم زن بودن هست . از صدایم خوشم می آید .

هيچ وقت اين جوري به صداي خودم گوش نكرده بودم .هميشه فکر به

معنی لغات در اولويت بودند و سوار بر صدا.

 به خواندن ادامه مي دهم . كاش يارو خارجيه اين جا بود .اين قسمت ها

 را كه مي شنيد  حتما خيلي تحت تاثير قرار مي گرفت .شايد هم گريه اش

 مي گرفت .و يا به عاطفي ترين لحظه هاي زندگي اش فكر مي كرد.

تنها او مي توانست معنی حرف هاي مرا بفمد .حرف هايي كه از ان ها

فقط يك لحن براي من باقي مانده است .الان داري خواب مي بيني ،

 امامن همچنان مي خوانم .

فقط اگر اولين روز مرا با سه كتاب در دست نديده بودي .اگر الكي به كتاب

 ها توجه نشان نمي دادي .اگر نميگفتي من شب ها تا كتاب نخوانم خوابم

 نمي برد .اگر دنبال تفاهم هاي زوري نبودي ،ا لان لازم نبود هر شب با زور

 بخوابي .

مي توانستيم فقط با بوسه بخوابيم ، يا با سكوت .خوب مردانه بيا بگو

دوست نداري . مثل ان دفعه كه سرخ شده بودي و گفتي " راستش اصلا

ريش دوست ندارم و تا حالا هم براي تو ريش هايم را نزده ام  و خيلي

 مي خارد و عصبي ام مي كند"

.من هم قول مي دهم نگويم " آدم را سگ بگيره ، جو نگيره ".  

خوب اشكالي ندارد .باور كن وقتي صورتت را مي خاراندي ، خودم دلم

مي سوخت .ياد اولين روز هايي مي افتادم كه بايد سوتين مي بستم و

اصلا دوست نداشتم و مدام تنم مي خاريد به خاطر مادرم هيچ چيز نمي

گفتم .سليقه هاي ديگران مثل بلوغ به آدم تحميل مي شود .

دو خط اخر داستان را نمي خوانم .شعر كه اول و اخر ندارد .

فكر مي كنم اگر  خواندن شبانه ی همين كلمات نبود شايد  حالا من

در بغل تو نبودم.

  و تاثیر خواندن این کلمات با لحن حرف هایم از  تاثیر تعريف هاي بابا از

معتاد نبودن و زنباز نبودن و خوب بودن تو ٬ برای نجات زندگی من بیشتر

است .شايد اگر همين لحن شبانه بين من و تو نبود  ،

 جدايي سرود خود را مي خواند سرد و با لحني رسمي .


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت توسط زینب |

ناهارمی پزم.می ذارمش روی شوفاژ.حوصله ندارم تنهایی غذا بخورم.اصلا چرا پختم؟.چراین هم اتاقیم نمی یاد تا من کارهام یک کم نرمال تر بشه.یاد اون فیلم لینچ می افتم .تنهایی عجیب غریبش با اون موجود کوچولوی وحشتناک که مثل یه نوزاد عجیب غریب بود .پیش خودم می گم کاش  موجود عجیبه این جا بود .حداقل یه کم غذا می ریختم تو حلقش  اونم مثل فیلمه بالا می آورد .کلی فکر می کنم اسم فیلمه چی بود ٬ یادم نمی یاد و بی خیال می شم .

می رم رو تختم می شینم .تخت اتاق دو طبقه است و من طبقه ی دوم هستم .اتاق ما  در طبقه ی چهارم خوابگاه و پنجره ای خیلی بزرگی به بیرون داره .می شینم از اون بالا کو ه ها رو نگاه می کنم .دور تا دور کوه هست .مثل اینکه کوه دستاش رو باز کرده و من رو بغل کرده .خیره می شم به کوه .یک ربع .نیم ساعت .چهل و پنج دقیقه .یک رگبار کوتاه می باره .مثل این که یک تابلو رو گرد گیری کرده باشند .کوه ها خیلی شفاف تر  می شوند . دسته های پرنده ها توی آسمون می چرخند .خیلی قشنگ .به خودم می گم چه خوش شانسم که این جا کفتر باز زیاد داره و این همه کفتر سفید چقدر آسمون رو قشنگ می کنند.

به خیابون نگاه می کنم .به گل فروشی که  چقدر شلوغه .فکر می کنم  گل هدیه دادن کار خیلی جالبیه .چون پول می دی برای چیزی که  کاملا نمادینه ونماد برای دوست داشتن .به ولنتاین فکر می کنم .به صدای شر شر حموم که از صبح اعصابم رو خورد  کرده .به صدای سشوار که از صبح تا حالا تو خوابگاه پیچیده .به این که  می گن ولنتاین برای جواداست .به این که جوادا چقدر صاف و ساده هستند .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت توسط زینب |

كلمات از ذهنم به انگشتانم فرستاده مي شوند تا نوشته شوند .

ولي در لاك آبي ناخن هايم غرق مي شوند و من جنازه هاي باد كرده شان

 را به شما تحويل مي دهم .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت توسط زینب |

دراز به دراز مي افتند كلمات در يك خط افقي دراز ! تنفس مصنوعي لطفا ٬

 از دهان چشمانتان به دهان اين كلمات .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت توسط زینب |

من فانوس دریایی ام

استوار و سرد

چه باک از تازیانه ی های هر روز دریا

من فانوس دریایی ام

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت توسط زینب |

واکنش ادم ها بعد از رها شدن ، جالب است .جالب و شبیه .مثلا آدمها بعد از اینکه حس می کنند به ان ها خیانت شده ، ممکن است به فکر خیانت کردن بیفتند .چرا ؟ به نظرم طرف شان را دوست داشته اند و آدم وقتی کسی را دوست دارد او را قبول دارد .به نظرم این واکنش جدا از حس سیاه و انتقام جویانه ی ان ، برای این است که فرد می خواهد شبیه به کسی که قبولش داشته بشود .چرا که ان آدم طغیان کرده است .و برای شبیه شدن باید ظغیان کرد .در فیلم شکوه علف زار دختری و پسری عاشق هم هستند .ولی دختر از رابطه ی جنسی به علت بسته بودن محیط و تذکر های مادرش اجتناب می کند .و پسر به همین علت دختر را رها می کند و با یک دختر لوند می خوابد .وقتی دختر این موضوع را متوجه می شود روانش دریده می شود .موهایش را کوتاه می کند .لباس هایی شبیه به دختر های لوند می پوشد .و به پسر اصرار می کند که با او بخوابد .چرا این تغییرات ناگهانی رخ می دهد ؟ به نظرم برای این است که دختر وقتی در برابر این اتفاق قرار گرفته است  احساس بی هویتی کرده است و انچه تا به حال بوده است را هیچ پنداشته است .می خواسته است شبیه کسی باشد که بی افش پسندیده است .کسانی که روی ادم تاثیر زیادی دارند می توانند  هویت آدم را زیر و رو کنند .یا در فیلم سه زن ، دختر نوجوانی با دختری خوشگذران هم خانه می شود .دختر نو جوان تحت تاثیر دختر خوشگذران و نقد های او قرار می گیرد دفتر خاطرات دختر خوشگذران را مخفیانه می خواند و بسیار حیرت زده می شود. .بعد از یک دعوا خودش را در یک استخر  پرت می کند .و چند روزی در کما می ماند و بعد از بیرون آمدن از کما حس می کند دختر خوش گذران است و هویت او را به جای هویت خودش به یاد می اورد .تا جایی که در ادامه دفتر خاطرات روزانه دختر خوشگذران  ، خاطره می نویسد .و قبل از کما به دختر خوشگذران می گوید :" تو کامل ترین آدمی هستی که من دیده ام " مثل اینکه این جا یک الگو سازی گرده است . و بعد خیلی شبیه به او و حتی بدتر از می شود .
این که آدم ها در مرور زمان تغییر می کنند بسیار طبیعی است . اما تغییر های ناگهانی عجیب هستند و نشانگر وارد شدن شوکی قوی هستند .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت توسط زینب |



قطار سوت می کشد
 بیخیال و سبک
در میان دو دست مهربان ریل

و شما این را که می خوانید
مثل احمق ها دلتان سفر می خواهد
در حالی که من خط اخرش
" و من اشک می ریزم " را
به قرینه ی غرورم
حذف کرده ام .
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت توسط زینب |

فیلم " هر شب تنهایی " به کارگردانی رسول صدر عاملی را در چشنواره فجر دیدم .تصادفا فیلم " زندگی ام بدون من " به کارگردانی ایزابل کویست را شب قبلش دیده بودم .جالب است که موضوع اصلی هر دو فیلم یکسان بود .یک زن جوان ، ناگهان می فهمد که دو یا سه ماه دیگر زنده است  و دچار بیماری لاعلاجی شده است
.برخورد این دو زن چقدر متفاوت بود و این تفاوت از کجا سرچشمه می گیرد؟
در فیلم  هر شب تنهایی  لیلا حاتمی به برای شفا گرفتن به امام رضا می رود .به دنبال معجزه ای که مرگ را از بین ببرد .در فیلم  زندگی ام بدون من    سارا پولی در همان پنج دقیقه ای که دکترش برای بیماری اش را توضیح داد ، مرگ را می پذیرد.
آرمان گرایی و ایده آل گرایی لیلا  و رفتنش به دنبال معجزه  در مقابل واقع گرایی  و پذیرش حقیقت  سارا قرار می گیرد .
سارا بیماری اش را به هیچ کس نمی گوید .فقط خودش و دکترش می دانند .سارا تصمیم می گیرد خانواده اش را خوشحال نگه دارد .دو دختر کوچک دارد .برای هر دو تا سن  هفده سالگی شان  پیغام تبریک تولد و توصیه های مادرانه ضبط می کند .تا هر سال تولدشان نوار مربوط به همان سال را دکترش به ان ها بدهد .برای شوهرش به دنبال همسری مناسب می گردد .تا بعد از شاد باشد .او تنها این راز بزرگ را درون خود حفظ می کند .در مقابل لیلا زندگی را به کام همه تلخ می کند. از مرگ فرار می کند .به همه چیز و همه کس شک می کند. به شوهرش و برادرش بد بین می شود .اتفاق های عجیب در حرم امام رضا برای او می افتد .مدام در مورد نشانه ها حرف می زند .دیگران را نگران خود می کند .
لیلا زندگی اش را رها می کند .خود را مرده می پندارد .محبت ها را باور نمی کند.سارا عاشق می شود .سعی می کند از چند ماهی که از زندگی اش مانده نهایت لذت را ببرد .
این دو واکنش متفاوت از کجا سر چشمه می گیرد .به نظرم این مسائل از حالت فردی خارج می شوند و حالت اجتماعی می گیرند .یک جور یاس اجتماعی و ایده ال گرایی و فرار از واقعیت در جامعه ی ما همه گیر شده است .آرمان گرا شدن آدم ها به افسردگی منجر می شود .چرا که در زندگی هیچ چیز ارمانی نیست .زندگی بی رحم تر از این حرف هاست .
جامعه نیروی بسیار زیادی در  به وجود اوردن حس بدبختی و خوشبختی  درآدم هایش دارد .
+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت توسط زینب |