قواعد خدا شدن را می دانم. می دانم چه طور نباید بنده شوم .چرا بنده می شوم ؟ شاید برای ارضای مازوخیستم است . شاید از خدایی بدم می آید .شاید به خاطر این است که خیلی وقت است که به خدا باور ندارم .شاید در ذهنم خدایی که این جهان را آفریده است خیلی بی رحم است .در خدایان و بندگان هگل بنده به من خیلی بیشتر می چسبد .با اینکه راه خدا شدن را می دانم .
از تصویر خدا که قدرت در چشم هایش برق می زند بدم می آید .چرا بدم می اید ؟ نمی دانم .وجود خدا در برابر انسان به نظرم عادلانه نیست .همین که به دو نوع انسان و خدا تقسیم می شود عدالت از بین می رود .من دوست ندارم در رابطه ها خدایی کنم .چون خدا را دوست ندارم .
هویت یکی از معضل های جامعه ای است که از سنت به مدرن در حال گذر است .در دنیای مدرن مانند دنیای سنتی دیگر ادم ها هویت یک پارچه و پیوسته ای ندارند . حتی ممکن است درون فرد هویت هایی باشد که با یکدیگر تناقض نیز دارد .چون نظام ارزشی ثابت و قابل قبولی ماننند گذشته وجود ندارد ٬ و هویت آدم ها نیز بر اساس ارزش هایی که به ان ها پایبند هستند شکل می گیرد ٬ پس هویت آدم ها متغیر است . یکی از راه هایی که این هویت چند تکه را به هم پیوند می دهد روایت کردن ان است .
فرد برای اینکه به این سوال خودش " من کیستم " پاسخ دهد ٬ سعی می کند زندگی خودش را روایت کند .مثلا به خاطره نویسی روی می اورد .اما هنوز کافی نیست .برای کامل شدن این پازل باید کسی جز خودش ان را مطالعه کند .باید کسی باشد ان را بخواند و بگوید : عجب ! پس تو اینطوری هستی .
یکی از پدیده های دنیای مدرن وبلاگ نویسی است .افراد خاطرات نوشته های ادبی و افکارشان را می نویسند و همان لحظه منتشر می کنند و در اختیار مخاطب قرار می دهند .یکی از دلایل زیاد شدن چشم گیر وبلاگ ها همین مسیله بحران هویت است . فرد می خواهد از استرس شناخت خود و سردرگمی اش کم کند .می خواهد با کلمات این هویت چند تکه و متناقض را بهم وصل کند . و تصور ثابتی از خودش در ذهن خود و در ذهن دیگرانی که او را می شناسند بیافریند .
و بار ها در اینترنت به وبلاگ هایی بر می خوریم که ناگهان حذف شده اند و یا ترک شده اند و دیگر فرد در ان نمی نویسد .به نظر من این یکی از مشخصه های بارز تغییر هویت در دنیای مدرن است .فرد ناگهان به شناخت جدیدی از دنیا و زندگی می رسد .و کس دیگری می شود .با افکار جدید .مثلا فردی را در نظر بگیرید که عاشق پیشه بوده است . و بعد از یک تجربه فهمیده است که در دنیای مردن و زندگی شهری خود خواهی افراد بر دیگر خواهی شان غلبه دارد .و فرد طرف حساب او خود خواه تر از این است که عشق را بفهمد .و این فرد با واقعیتی روبرو می شود که نمی تواند انکارش کند .حال در وبلاگش نوشته هایی در ستایش عشق دارد .که حالا ان ها را بچه گانه تلقی می کند .و اگر حالا بخواهد طور دیگری بنویسد ٬ مثلا از نفرت بنویسد یک جورهایی در مقابل مخاطبانش به دو رویی و دروغ گویی متهم می شود .حال برای این که هویت قبلی اش را ترک گوید یا وبلاگش را پاک می کند یا آن را ترک می کند و در یک وبلاگ دیگر با مخاطبانی جدید که هویت قبلی او را نمی شناسند دوباره شروع به نوشتن می کند و این مسئله دوباره با یک هویت جدید دیگری تکرار می شود .
چرا که در دنیای مدرن که افراد در گیر شناخت جهان با عقل و تجربه و احساس خود هستند و هیچ شناخت از پیش وجود داشته ای را قبول ندارند ٬ ممکن است حتی هویت های متناقض را در طول زمان و حتی هم زمان داشته باشند .اما پذیرش این تناقض برای مخاطب ممکن است سنگین باشد .چرا که آدمی به دنبال ثبات است . و تغییر شرایط و رفتن به دنیاهای نا شناخته و جدید در وهله ی اول او را می ترساند .
مسئله ی دیگر که در این جا مطرح می شود این است که طبق نظریه گافمن هر فرد زندگی ای اش از بخش های پشت صحنه و جلوی صحنه تشکیل شده است .پشت صحنه بخشی است که فقط خود فرد از ان اطلاع دارد و بخش پنهانی او را تشکیل می دهد و جلوی صحنه بخشی است که افراد دیگر ان را می بنند .در زندگی مدرن آدم ها پشت صحنه ها شان ممکن است با جلوی صحنه شان بسیار متفاوت باشد .حال فردی که از خودش و احساساتش و افکارش برای دیگران می نویسد ٬ تا حدی پشت صحنه ی خودش را در دید همگان می گذارد .و ممکن است بعد از مدتی به این پی ببرد که آدم ها فقط طاقت دیدن جلوی صحنه را دارند و قضاوت های نفس گیری در مورد پشت صحنه ی او می کنند و او به اشتباه بودن کارش پی می برد و مثلا وبلاگش را پاک می کند و دیگر فقط جلوی صحنه را به نمایش می گذارد.
من نوشتن و وبلاگ نویسی و تناقض هایش ها و استرس های دنیای مدرن را دوست دارم .مثل یک معمای پیچیده می ماند .یک بازی ذهنی که آدم را معتاد می کند و در ضمن لذت بردن دهان آدم را نیز سرویس می کند .
استادم می گفت در جامعه ی مرد سالار برای این که زن صدمه نبیند باید مثل مرد بی رحم باشد .این در زنانی که در رابطه های عاطفی از مردان ضربه می خورند نیز دیده می شود .اکثر زنانی که به راحتی با همه می خوابند و رابطه هایشان فقط جنبه ی جسمی و سکسی دارد در گذشته شان عاشق سینه چاک مردی بو ده اند که از او ضربه خورده اند .به نظرم آن ها شبیه ان مرد که از او ضربه خورده اند شده اند .خلاصه این روز ها فمنیستی فکر می کنم .و خودم امیدوارم روزی قانع شوم که این طرز فکر راستین نیست . گرایش های آدم ها را تجربه هایشان شکل می دهد . به خودم می گویم شاید زنانی هستند که تجربه های خیلی خوبی داشته اند و به جنس و خواسته ها ونظراتشان احترم زیادی گذاشته شده و هیچ اعتراضی نداشته باشند .پس در جایی زندگی زنان روشن و گرم است .این فکر به من آرامش می دهد .همین که بی عدالتی قانون نباشد به من آرامش می دهد .و به این نتیجه می رسم که دنیا انقدر ها هم جای بدی نیست .تجربه های هر آدم فکر او را جهت می دهد .
و در گوشه ای از ذهن من
چمباتمه زده
و به ساعتی که در دست زمان است
نگاه می کنند .
من در تمام فیلم جای خالی هنرمند بودن این سوپر استار را حس می کردم .بازی شهاب حسینی عالی و بی نظیر بود .به نظرم مشکل در فیلم نامه بود .کسی که هنرمند است و نقش های آدم ها ی مختلف را به خوبی بازی می کند پس چرا درک عمیقی از آدم ها ندارد ؟ اگر درک عمیقی از آدم ها ندارد پس چطور در نقش یک آدم فرو می رود و ان را بهتر از خود آن آدم بازی می کند ؟
چرا در تمام فیلم سوپر استار یک برگه یا کتاب یا فیلم نامه نمی خواند ؟ چرا فیلم نمی دید ؟ هنر در کجای زندگی او بود ؟
موسیقی فیلم خیلی زیاد بود و جاهایی که فیلم نمی توانست حس را منتقل کند ٬ موسیقی را به کمک می طلبید .در دو جایی که من گریه کردم تاثیر موسیقی مستقیم بود .من سوپر استار را دوست نداشتم .چون سرنوشت زنان را در ان دوست نداشتم .چون تفاوت ها را دوست نداشتم .شاید سوپر استار یک واقعیت سازی از جامعه ی ما باشد .اما آیا از یک فیلم یک روایت مستند انتظار می رود ؟پس زیر ساخت های اندیشه برای ان کجاست ؟سوپر استار مرا گریاند .مثل خیلی چیز های دیگر که این روز ها مرا می گریاند .
نبض تنهایی
در تهران
تند تر می زند
سیلی اش را .
بین من و تو
تو ای که
خاموش است
برق نگاهت
شعله ی مهرت
موبایلت
مشترک مورد نظر من نیستی
ولی زن صدا نازک نیز می داند
که تو خاموشی .
پاورچین پاورچین
دارد می رود
اما
در گوشه ای از دل من
در تمام فصول
بی وقفه
برف می بارد
شکوه
موج می زند
در بی رحمی تو
تو که
باشکوهانه بی رحمی
همانند زندگی !
هابز می گوید : انسان گرگ انسان است " جامعه ی ما چرا اینقدر هابزی شده است ؟ انگار که جمع اعتماد به نفس افراد ثابت است .یعنی اگر ما بخواهیم اعتماد به نفسمان زیاد شود باید از اعتماد به نفس شخص دیگری برداریم .و پاهایمان را بر روی شانه های کسی دیگری بگذاریم تا پیشرفت کنیم .روشن فکر بازی در کشور ما بی معنی است .درک کردن آدم ها و حق دادن به ان ها فقط باعث می شود آدم افسرده شود .
چیزی به نام مفهوم کمک در کشور ما معنی اش بسیار کمرنگ است .من نمی دانم دلیلش چیست .شاید به علت این است که منابع کمیاب است .من این موضوعات را در روابط مالی می توانم درک کنم .مشکلات اقتصادی که باعث می شود آدم ها یکدیگر را له کنند را تا حدی اگر تلاش کنم می توانم درک کنم .اما روابط انسانی چگونه توجیح می شود ؟ آیا در روابط انسانی هم تنازع برای بقا باید وجود داشته باشد ؟ حتما کسی باید قربانی شود تا شخص دیگر احساس خوبی به خودش داشته باشد ؟
=========
کتاب ها بی منت ترین استادان هستند .همیشه حوصله ی آدم را دارند .کلاس نمی گذارند .همین که حس کنند گوش شنوا داری شروع به یاد دادن می کنند .به نظرم این دوره های غیر حضوری ٬ فارغ تحصیلان خیلی با سوادی دارد .چون فقط خودشان هستند با کتاب هایی که نقش استاد را بازی می کنند .نویسندگان کتاب ها خستگی ها و بی حوصلگی هایشان و لجبازی هایشان را در خارج کتاب گذاشته اند.کتاب ها بخشنده هستند .هر کس کتاب می خواند تنها نیست ونه به خاطر این که کتاب جای دیگران را می تواند بگیرد .بلکه کتاب ها بینش واقع بین و درک روشن تری از آدم ها به انسان می دهند .آدم می تواند بفهمد که با چه کسی احساس تنهایی نمی کند .چه طور انتخاب کند .خودش را بهتر بشناسد .کتاب به آدم کمک می کند که تنها نباشد .که چه طور انسان باشد .
ببین که در قمار زندگی
روزهای عمر را
چه بی خیالانه خرج می کنم
چشم سوم
ـ کشش رو توی تموم بدنتون حس کنید ٬ چشم هاتون رو ببندید تا تمرکز روی حرکت ها بیشتر بشه ... بهاره جون شما بلند شو .جای زیر اندازت رو عوض کن .الان در راستای پاهای خانوم صدیقی خوابیدی ٬ ممکنه انرژی هاتون با هم برخورد کنه .
زیر اندازم رو بر می دارم .به پاهای خانوم صدیقی نگاه می کنم .وای .خدای من .چقدر انگشت های پاش کج هستند .چه جوری برای این پا کفش پیدا می کنه ؟ شاید همون پسرش که تشویقش کرده سر پیری بیاد یوگا از امریکا کفش مناسب پاش هم براش بفرسته . چشم های همه بسته هست و به نظرم این تنها ورزشیه که کسی انحراف عجیب انگشتاش رو نمی بینه .همون طور که من تا حالا ندیده بودم .زیر اندازم رو چند متر اون طرف تر میندازم .و دارز می کشم .گل سرم در سرم فرو مي رود .دوست ندارم موهايم را دورم بريزم .اما هم دردم مي آيد و هم همه چشم هايشان را بسته اند .از وقتي موهايم را مش كاهويي و فر كرده ام ، خيلي كمتر جلوي آينه مي روم .احساس مي كنم شكل ماده شير ها شده ام و از خودم چندشم مي شود .نمي دانم احسان مش كاهويي رو از كدوم خير نديده اي ياد گرفته بود .تا جايي كه من مي شناسمش اهل اين جور تخصص ها نبود .كاش اينقدر اصرار نمي كرد . اون وقت مو هايم را مثل موهاي خانم وزيري قهوه اي فندقي مي كزدم و با سشوار لخت شان مي کردم و دورم مي ريختم .
زير چشمي به خانم وزيري نگاه مي کم . چقدر اين مو بهش می آید.جدي حركت ها را انجام مي دهد .چه جوري روي چاكراي " مولادهارا " كه بين معقد و واژن هست اين قدر جدي تمركز كرده ؟.چه جوري حسش مي كند؟
_بهاره جون نفسات امروز مرتب نيست .اگه با ريتم دم و بازدم انجام ندي ،
اصلا يوگا كار نكردي .
_ بله خانوم فروغي
_ خانوم ها اجراي نه حركت پشت سر هم با عنوان حركت هاي مار بوآ براي جلوگيري از خشمگين شدن
شروع مي كنيم : حركت نبم ملخ ، ملخ ، مار بوآ ...
كاش مي شد هر وقت احسان از دلايل منطقي كارهايش مي گفت من مدام اين حركت مار بوآ را انجام بدم .او حرف مي زد و من در حالي كه گوش مي كردم اين حركت رو مدام انجام مي دادم .شايد دليل هاش اينقدر مسخره و غير منطقي به نظرم نمي رسيد .
_ كافيه .خانوم هایی که فشار خون بالا دارند يا درد مفاصل دارند تا آستانه ي درد حركت ها رو انجام بدند .هر وقت احساس درد كردند ادامه ندن !
خانم فروغي مي ایستد
_ حالا چند حركت تعادلي براي باز شدن چاكرا هاي انرژي انجام مي ديم
چقدر هيكل خانوم فروغي بده .عوضش استاد يوگاست .ورزش روح .شايد اونم به شوهرش نمي که استاد يوگاست .شايد شوهرش مثل احسان نباشه كه وقتي بهش گفتم مي خوام برم يوگا. ورزش روحه .بگه اي توی هر چي روح .برو ايروبيك .به استادت هم بگو فرم بدنت همين جوري بمونه . فقط يه كم سفت تر بشه .لاغر نشه ها .
خيلي خندم مي گيره وقتي اين روز ها بهم دست مي زنه و مي گه آها اين شد . از وقتي ميري بدنت خيلي سفت شده .بيين .اين هم براي جسمه و هم روحيه ات بهتر مي شه و هم رقصت .
به يه تير چند تا نشون ؟ ها ؟
مي دونم هميشه بايد تعداد چيز هايي كه مي گه رو حواسم باشه .چون اخرش هميشه مي پرسه .
خانوم ها روي چاكرا ي " سواد هيستانا" تمركز كنيد .در قسمت دنبالچه .مركز لذت ، خلاقيت و هيجان .
همون كه ديشب خيلي روش كار كردم .چرا هيچي نشد پس .شايد مال من سوخته .شايد انرژي ازش خارج شده ولي با انرژي ها منفي كه از دروغ هاي احسان خارج می شه از بين مي ره .
_ حركت دوازده حركتي سلام برخورشيد
.با ذكرهايش امروز انجام مي ديم
_ دست ها رو مقابل سينه قرار بديد : سلام بر خورشيد كه بالاترين ستايش از آن اوست .
به خورشيد فكر مي كنم .به اين كه ديروزصبح تا ظهر داشت كورم مي كرد توي اتوبوس و حالا هم كمي سرم درد مي كنه . تو ي دلم مي گم : سلام بر خورشيد كه بالاترين دهن سرويس كنندگان است ...
خانوم ها بخوابيد براي مراقبه و مدتيشن .دارز بكشيد .
خانوم فروغي سي دي صداي آبشار و پرندگان و صداي اون دختر ژاپنيه كه آآآ آآآآ مي كنه رو مي ذاره .
بدنتون رو آرام رها كنيد .انرژي هاي مثبت رو از جهان بخواهيد تا به شما داده شود .
چقدر امروز صداي خانوم فروغي ناز دار شده است .نمي دانم چرا روز هايي كه زياد آرايش مي كنه صدايش هم نازك تر ميشه.شايد قسمتي از تار هاي صوتي اش در لب ها و پشت جشم هايش هست .شايد تصورش از خودش طوري عوض مي شود كه صدايش هم عوض مي شود .
به صداي پرندگان گوش مي دم .چه جوري صداي پرنده ها رو ضبظ كردند ؟ حتما توي باغ وحش و يا توي قفس .همه ي زيبايي ها از دور و با ابهام قشنگند .
_ حالا مي خواهيم امروز مدتيشن ضعف ها وقوت ها رو كار كنيم تمركز كنيد و با خيال کنار رود بشينيد . به صداي شر شر آب گوش كنيد .ببينيد كه رود به سنگ ها بر خورد مي كنه اما جريان داره .حالا پنج تا از نقاط ضعف خودتون رو عنوان كنيد .
به نقاط ضعفم فكر ميكنم .كاش احسان اين جا بود .توي دو دقيقه پنج تا كه سهله ، بيست تااز ضعف هاي من رو پشت سر هم رديف مي كرد .... فكر ميكنم كه چقدر صداي اين دختر ژاپنيه رو دوست دارم .ياد قسمت باغ زاپني پارك لاله مي افتم .صداي آب و نوع درختاش .شهاب چقدر اون جا رو دوست داشت ...
توي باغ ژاپني پارك لاله هستيم .دختر ژاپنيه داره دور احسان چرخ مي زنه و مي خونه .احسان ساق دستش رو بوس مي كنه .دختر ژاپنيه چرا عربي مي رقصه .اين حركت هاي جلف چيه داره جلوي احسان در مي ياره .چرا كيمونو نپوشيده و اين قدر لختي پختيه ؟ چرا ژاپني مي خونه عربي مي رقصه ؟ احسان چرا مي خنده ؟ مگه نمي بينه من كنارش نشستم ؟
صداش چرا داره آشنا مي شه ؟ چرا اين قدر نازك ؟ دستش جلوي صورتم تكون مي خوره .
_ حالا آروم چشم ها تو باز كن .
چشم هام رو باز مي كنم صورت خانوم فروغي و سه تا خانوم ديگه ی کلاس
که انگار دور يك دایره چيده شده اند ، بالاي سرم مي بينم .
خانوم وزيري دستم را مي گيرد و کمک می کند که بلند شوم .
_ بهاره جون ، ما فكر كرديم جغد هم توي صداي پرنده هاست توي سي دي مديتيشن .بعد ديديدم صدای خر و پف از خواب تو بلند شده .
سه خانوم ديگر با ناز قهقه مي زنند .
بقيه خانوم ها كجايند ؟ رفته اند ؟ اي واي .من بايد زود تر از بقيه مي رفتم .نبايد احسان در ماشين جلوي در٬اين پير زن ها را مي ديد .حالا مي پرسد كه اين همه پير زن چه جوري با آهنگ هاي تند ايروبيك بالا و پايين مي پرند .؟ حالا اين قدر سوال پيچم مي كند كه گندش در مي آيد .
_ ببخشيد خانو فروغي ؟ اون حركتي كه كلام رو تاثير گذار مي كرد كدوم بود ؟
ملا عام نشان می دهند . و مدام ویار باران می کنند .
انگار نه انگار که الان در عقد هستند و عروسی با آمدن بهار شروع می شود
.و شانس آوردند که عابران خاله زنک زیاد نیستند . و کسی نمی فهمد آن ها
کی حامله می شوند ٬ کی می زایند و کی می میرند .
هر شناختی ممکن است دچار نوعی تحریفات باشد .وقتی رابطه ی فرد با کسی عمیق تر می شود ٬ واکنش او در مرحله ی شناخت تاثیر گذار تر است .حال فردی را در نظر بگیرید که از سلامت روان بر خوردار نیست .فرد الف عملی را انجام می دهد تا بازخورد آن را در فرد ب ببیند .فرض کنید فرد ب از سلامت روان برخوردار نیست .واکنشی که در برابر عمل فرد الف نشان می دهد تا حد زیادی با عمل فرد الف وابسته نیست .بلکه دلایلی دارد که درون فرد ب است .یعنی فرد ب نسبت به واکنش های خارجی نمی تواند به صورت منطقی واکنش نشان دهد .و واکنش هایش درگیر کنش های دیگران نیست .یعنی محرک عمل خارجی بر او زیاد تاثیر نمی گذارد و محرک های داخلی و ترشح موادی شیمیایی در درون مغزش واکنش او را تحریف می کند .در این صورت فرد الف نمی تواند به راستی خودش را بشناسد و نوعی کج فهمی از خود به دست می آورد .
یک جورهایی این سلامت نبودن روان واگیر دار است .فردی که مدام عطسه روانی می کند و اثراتش در صورت طرف مقابلش می ریزد به مرور زمان فرد دیگر هم مریض می شو د.
مثلا فردی را در نظر بگیرید که به ماده ی شیمیایی وابسته است .و واکنش هایی که به اطرافیان نشان می دهد بیشتر تحت تاثیر ماده است تا عمل اطرافیان .در این صورت کسی که می خواهد خودش را در او بشناسد ٬ دچار کج فهمی از خودش می شود .زیرا فرد این شناخت را بر اساس واکنش های طرف مقابل نسبت به کنش هایش پایه ریزی می کند .در صورتی این واکنش ها اصلا در ارتباط با کنش او صورت نگرفته است .و او یک سری تناقضات در مورد خودش می فهمد که باعث می تواند شود که فرد دیگر نیزسلامت روانی اش را از دست بدهد .
و به همین صورت ناراحتی های روانی مانند سرماخوردگی واگیر دار است .
این موضوع تا حدی نیز مسئولیت آور است .اگر بقیه آدم ها با رفتارهای ما خودشان را می شناسند پس باید حداقل سعی کنیم رفتارهایمان منصفانه باشد تا در شناخت هایی که در جهان ایجاد می شود تحریفی ایجاد نکنیم .حتی رفتار خوب بی مورد با کسی و پنهان کردن عیب های او نیز نوعی تحریف است . و نادیده گرفتن خوبی ها نیز به همین صورت است .یک جورهایی باید بهداشت عمومی را رعایت کنیم .گاهی به روان مان یک دوش آب سرد و گاهی داغ با صابون های خوش بو بگیریم .تا از بوی عرق روانی ما اطرافیان کلافه نشوند.
پی نوشت۱ :
به وحید در مورد نظری که برای این پست گذاشته است:
این را که من گفتم اگر بپذیریم٬ اساس یکی از مکتب های جامعه شناسی است.به نام مکتب کنش متقابل نمادین .و نظریه پردازانش افرادی نظیر گافمن .کولی .مید و .. هستند. اساس این نظریه بر این استوار است که فرد در ارتباط با اطرافیام خود را می شناسد .و از قضاوت های دیگران در مورد خودش تصویری از خودش بدست می آورد .من بحثم را با این موضوع شروع کرده ام که اگر این نظریه و مکتب را بپذیریم در آخر به این می رسیم که ناراحتی های روانی نیز می توانند واگیر دار باشند .و من این را می پذیرم که همه نباید و نمی شود از سلامت روان برخوردار باشند . اما وقتی هر فردی فکر می کند که با اعمالش فقط به خودش ممکن است صدمه بزند و اعمالش منحصرا روی خودش تاثیر می گذارد این جاست که این تحلیل من می تواند به حرف در آید و مخالفت کند .
پی نوشت ۲ : من هزار تومان از پولم مانده بود و آن را داده ام و برای شما این پست را در کافی نت نوشته ام .شما با جیب های پر پول تان این پست را می خوانید .دنیا همیشه همین طور نمی ماند :دی
فردا می خواهم بلیت بخرم .فکر امدن به تهران و دیدن تو و کسانی که دوستشان دارم مرا مانند کودکی هیجان زده می کند .تهران و خیابان گردی هاش و سرما و من و تو حرف هایی که بهم نمی گوییم اما هر دو می فهمیم .تهران شهری است که فقط با دور بودن از ان می شود قدرش را دانست.و وقتی همیشه در آنی تا حد جنون کلافه ات می کند .مانند زن و شوهری که سال ها با هم زندگی کرده اند و مدام همدیگر را رنجانده اند و بعد از سال ها از هم جدا شده اند و حالا می بینند عجب ! چه قدر قدر همدیگر را ندانسته اند .حالا من بعد از ۲۲ سال از تهران جدا شده ام و قدر او را می دانم. راستی تهران سراغی از من نمی گیرد ؟ او حتی بعد از جدایی هم قدر من را ندانست .
می بینی .این روز ها فکرم رگه های طنزی در خودش گرفته است. می خندم .زیاد .می خندم و صدای خنده ام را می شنوم .در همان لحظه فکر می کنم وقتی می خندم چه حسی دارم ؟ چقدر خودم هستم ؟ معنای خنده چیست .فکر می کنم چقدر عمل خندیدن عجیب است .این که دل آدم تکان می خورد.به این فکر می کنم و به خودم می گویم ادم ها همین طوری و با همین فکر ها دیوانه می شوند و دوباره می خندم .
این روز ها درس هایم خیلی مرا درگیر خودشان می کنند .نمی دانی این کتاب ها چقدر به من انرژی می دهند .کتاب هایی در مورد زنان می خوانم .کتاب هایی در مورد مدرنیته و ....می دانی این سوزن هایی که مدام در تن ما فرو می روند در تن چند هزار نفر دیگر در زمان قبل از این و این زمان فرو می رود .یک جورهایی انگار این رسم دنیاست .وو به این که کجای جهانی کاری ندارد .فکر کن وارد قبیله ای شده ای که هر روز در تن آدم هایش سوزن می کند .آدم اولش خیلی دردش می اید اما همین که رسم است و در تن همه فرو می رود این درد را کم می کند .فکرش را بکن ما کلی جان کنده ایم و درد کشیده ایم و حالا در یک خط می خوانی که جریان چه بوده چرا این قدر اذیت شده ای و این یک قانون است .نمی دانم چرا .اما همین نتایج هم برای من یک جورهایی خنده د ار است .
من مثل همیشه بی موقع سکوت به سراغم می آید .
فرشته ی زمینی من
بن بست آسمان
بدون تابلو است
در تو دریای بی کرانی از سادگی است
و با هر گریه ی شبانه ات
فقط به اندازه ی یک مشت دستت
از آن کم می شود .
فرشته ی زمینی من
بن بست آسمان
بدون تابلو است