تبليغاتX
وهم سبز
شهر در عید خوب است .جنب و جوش مردم .ازدحام مردم در خیابان ها .این  که هر کسی یک مقداری پول جور کرده است و خرید می کند خوب است .خریدن اشیا به آدم کمک می کند .این که فکر کنی کدام را می خواهی .این که سعی کنی انتخاب کنی و ببینی با کدام یک از  ( مثلا کفش ها ) به خودت نزدیک تر می شوی .یک جور خود شناسی است .ببینی چه رنگی را دوست داری .لباست را که بپوشی ُ از ظاهر آن به طرفداران چه اندیشه ای نزدیک می شوی .این که اگر کسی فقط ظاهر تو را ببیند چه طوری شخصیت و افکار تو را حدس می زند .ایا مثلا این کفش نشان دهنده ی خود تو هست ؟ با ان حس می کنی که خودت هستی ؟ از این که می بینم اکثریت مردم در خیابان هستند و قدرت خرید دارند خوشحالم .این که در این کشور غم پرست  عید بهانه ای است برای نو شدن و زنده شدن  خوشم می آید .دست فروش ها که سعی می کنند در این روز ها به زندگی شان رونق دهند را دوست دارم .فروشنده هایی که داد می زنند : مانتو رژیمی .مانتو ضد کلسترول .خنده ام می گیرد .ازدحام صف زنان جلوی سوتین دوزی مادام و نگاه های تعجب امیز مردان رهگذر در هر سال قبل از عید برایم جالب است .اینکه کارگرها و کارمند ها عیدی می گیرند خوب است .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت توسط زینب |

قانون ها در روابط بی معنی است .من ادم قانون نیستم .از قانون هایی که زندگی برایم گذاشته است می گریزم .در رابطه  اگر این کار را کنی  خدایی   اگر این کار را کنی بنده ای .من همیشه دوست داشتم خودم باشم .بازی کردن در زندگی من معنا نمی دهد .به محض اینکه بفهمم چیزی بازی است و در ذهن افراد حقیقت ندارد در ذهنم بی معنی می شود .

قواعد خدا شدن را می دانم. می دانم چه طور نباید بنده شوم .چرا بنده می شوم ؟ شاید برای ارضای مازوخیستم است . شاید از خدایی بدم می آید .شاید به خاطر این است که خیلی وقت است که به خدا باور ندارم .شاید در ذهنم خدایی که این جهان را آفریده است خیلی بی رحم است .در خدایان و بندگان   هگل    بنده به من خیلی بیشتر می چسبد .با اینکه راه خدا شدن را می دانم .

از تصویر خدا که قدرت در چشم هایش برق می زند بدم می آید .چرا بدم می اید ؟ نمی دانم .وجود خدا در  برابر انسان به نظرم عادلانه نیست .همین که به دو نوع انسان و خدا تقسیم می شود عدالت از بین می رود .من دوست ندارم در رابطه ها خدایی کنم .چون خدا را دوست ندارم .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت توسط زینب |

 

هویت یکی از معضل های جامعه ای است که از سنت به مدرن در حال گذر است .در دنیای مدرن مانند دنیای سنتی دیگر ادم ها هویت یک پارچه و پیوسته ای ندارند . حتی ممکن است درون فرد هویت هایی باشد که با یکدیگر تناقض نیز دارد .چون نظام ارزشی ثابت و قابل قبولی ماننند گذشته وجود ندارد ٬ و هویت آدم ها نیز بر اساس ارزش هایی که به ان ها پایبند هستند شکل می گیرد ٬ پس هویت آدم ها متغیر است . یکی از راه هایی که این هویت چند تکه را به هم پیوند می دهد  روایت کردن ان است .

فرد برای اینکه به این سوال خودش " من کیستم " پاسخ دهد ٬ سعی می کند زندگی خودش را روایت کند .مثلا به خاطره نویسی روی می اورد .اما هنوز کافی نیست .برای کامل شدن این پازل باید کسی جز خودش ان را مطالعه کند .باید کسی باشد ان را بخواند و بگوید : عجب ! پس تو اینطوری هستی .

یکی از پدیده های دنیای مدرن وبلاگ نویسی است .افراد  خاطرات  نوشته های ادبی و افکارشان را می نویسند و همان لحظه منتشر می کنند  و در اختیار مخاطب قرار می دهند .یکی از دلایل زیاد شدن چشم گیر وبلاگ ها همین مسیله بحران هویت است . فرد می خواهد از استرس شناخت خود و سردرگمی اش کم کند .می خواهد با کلمات این هویت چند تکه و متناقض را بهم وصل کند . و تصور ثابتی از خودش در ذهن خود و در ذهن دیگرانی که او را می شناسند بیافریند .

و بار ها در اینترنت به وبلاگ هایی بر می خوریم که ناگهان حذف شده اند  و یا ترک شده اند و دیگر فرد در ان نمی نویسد .به نظر من این یکی از مشخصه های بارز تغییر هویت در دنیای مدرن است .فرد ناگهان به شناخت جدیدی از دنیا و زندگی می رسد .و کس دیگری می شود .با افکار جدید .مثلا فردی را در نظر بگیرید که عاشق پیشه بوده است . و بعد از یک تجربه فهمیده است که در دنیای مردن و زندگی شهری   خود خواهی افراد  بر دیگر خواهی شان غلبه دارد .و فرد طرف حساب او خود خواه تر از این است که عشق را بفهمد .و این فرد با واقعیتی روبرو می شود  که نمی تواند انکارش کند .حال در وبلاگش نوشته هایی در ستایش عشق دارد .که حالا ان ها را بچه گانه تلقی می کند .و اگر حالا بخواهد طور دیگری بنویسد  ٬ مثلا از نفرت بنویسد  یک جورهایی در مقابل مخاطبانش به دو رویی و دروغ گویی متهم می شود .حال برای این که هویت قبلی اش را ترک گوید  یا وبلاگش را پاک می کند  یا آن را ترک می کند و در یک وبلاگ دیگر با مخاطبانی جدید که هویت قبلی او را نمی شناسند  دوباره شروع به نوشتن می کند و این مسئله دوباره با یک هویت جدید دیگری تکرار می شود .

چرا که در دنیای مدرن که افراد در گیر شناخت جهان با عقل و تجربه و احساس خود هستند و هیچ شناخت از پیش وجود داشته ای را قبول ندارند   ٬ ممکن است حتی هویت های متناقض را در طول زمان و حتی هم زمان داشته باشند .اما پذیرش این تناقض برای مخاطب ممکن است سنگین باشد .چرا که آدمی به دنبال ثبات است . و تغییر شرایط و رفتن به دنیاهای نا شناخته و جدید  در وهله ی اول او را می ترساند .

 

مسئله ی دیگر که در این جا مطرح می شود این است که طبق نظریه گافمن هر فرد زندگی ای اش از بخش های پشت صحنه و جلوی صحنه تشکیل شده است .پشت صحنه بخشی است که فقط خود فرد از ان اطلاع دارد و بخش پنهانی او را تشکیل می دهد و جلوی صحنه بخشی است که افراد دیگر ان را می بنند .در زندگی مدرن آدم ها پشت صحنه ها شان ممکن است با جلوی صحنه شان بسیار متفاوت باشد .حال فردی که از خودش و احساساتش  و افکارش برای دیگران می نویسد ٬  تا حدی پشت صحنه ی خودش را در دید همگان می گذارد .و ممکن است بعد از مدتی به این پی ببرد که آدم ها فقط طاقت دیدن جلوی صحنه را دارند و قضاوت های نفس گیری در مورد پشت صحنه ی او می کنند و او به اشتباه بودن کارش پی می برد و مثلا وبلاگش را پاک می کند و دیگر فقط جلوی صحنه را به نمایش می گذارد.

من نوشتن و وبلاگ نویسی و تناقض هایش ها و استرس های دنیای مدرن را دوست دارم .مثل یک معمای پیچیده می ماند .یک بازی ذهنی که آدم را معتاد می کند و در ضمن لذت بردن  دهان آدم را نیز سرویس می کند .

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت توسط زینب |

این روز ها ذهنم  فمنیستی شده است .این طوری به نظرم به واقعیت نزدیک ترم .به نظرم فمنیست ها خیلی  قوی بوده اند .من پست های فمنیستیم را می نویسم و بعد از چند ساعت بر می دارم .به خودم می گویم این جوری که زندگی خیلی سخت می شود .نصف دنیا مرد هستند .آدم که نمی تواند از نصف دنیا دلخور باشد .مثل این می ماند که آدم از همه ی دنیا دلخور باشد .پدرم مرد است .من به حکم این که زن هستم   با مرد زندگی ام کامل می شوم . پستم را بر می دارم .اما اگر من پست های بلگم را پاک کنم   دنیا هم پاک می شود .اگر چشم های واقعیت را ببندم  آیا زشتی پاک می شود .من طرفدار آزادی ام .آزادی که به دیگران آسیب نرساند .جنس برای من بی معنی است .اما می بینم که جنس برای دنیا بی معنی نیست .تحمل زیاد از زن انتظار دارد .دنیا آزادی زن و احترام به او و خواسته ها و دنیایش را در نظر نمی گیرد .من طرفدار آزادی و انسانیتم و می بینم  به آزادی و انسانیت زن کمتر اهمیت داده می شود  پس من طرفدار زن هستم .

استادم می گفت در جامعه ی مرد سالار برای این که زن صدمه نبیند باید مثل مرد بی رحم باشد .این در زنانی که در رابطه های عاطفی از مردان ضربه می خورند نیز دیده می شود .اکثر زنانی که به راحتی با همه می خوابند و رابطه هایشان فقط جنبه ی جسمی و سکسی دارد  در گذشته شان عاشق سینه چاک مردی بو ده اند که از او ضربه خورده اند .به نظرم آن ها شبیه ان مرد که از او ضربه خورده اند شده اند .خلاصه این روز ها فمنیستی فکر می کنم .و خودم امیدوارم روزی قانع شوم که این طرز فکر  راستین نیست . گرایش های آدم ها را تجربه هایشان شکل می دهد . به خودم می گویم شاید زنانی هستند که تجربه های خیلی خوبی داشته اند و به جنس و خواسته ها ونظراتشان احترم زیادی گذاشته شده و هیچ اعتراضی نداشته باشند .پس در جایی زندگی زنان روشن و گرم است .این فکر به من آرامش می دهد .همین که بی عدالتی قانون نباشد به من آرامش می دهد .و به این نتیجه می رسم که دنیا انقدر ها هم جای بدی نیست .تجربه های هر آدم فکر او را جهت می دهد .

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت توسط زینب |

کلمات من قهر کرده اند با گوش های شما

و در گوشه ای از ذهن من

چمباتمه زده

و به ساعتی که در دست زمان است

نگاه می کنند .

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت توسط زینب |

 
سوپر استار ! جولانی بی نهایت برای مرد  ایرانی .در شهرت زنان را مثل دستمال کاغذی مصرف می کند و دور می اندازد .مشخصات  سوپر استار در این فیلم  بازی کردن با زنان است .پس اگر این مشخصه ی یک سوپر استار است خیلی مرد های ایرانی که هنرمند هم نیستند  سوپر استار هستند .تمام مرد های چند زنه  که الکلی هم هستند و پول زیادی در می اورند سوپر استار هستند .

من در تمام فیلم جای خالی هنرمند بودن  این سوپر استار را حس می کردم .بازی شهاب حسینی عالی و بی نظیر بود .به نظرم مشکل در فیلم نامه بود .کسی که هنرمند است و نقش های آدم ها ی  مختلف را به خوبی بازی می کند  پس چرا درک عمیقی از آدم ها ندارد ؟ اگر درک عمیقی از آدم ها ندارد پس چطور  در نقش یک آدم فرو می رود و ان را بهتر از خود آن آدم بازی می کند ؟

چرا در تمام فیلم سوپر استار یک برگه یا کتاب یا فیلم نامه نمی خواند ؟ چرا فیلم نمی دید ؟ هنر در کجای زندگی او بود ؟ 

 موسیقی فیلم خیلی زیاد بود و جاهایی که فیلم نمی توانست حس را منتقل کند  ٬ موسیقی را به کمک می طلبید .در دو جایی که من گریه کردم تاثیر موسیقی مستقیم بود .من سوپر استار را دوست نداشتم .چون سرنوشت زنان را در ان دوست نداشتم .چون تفاوت ها را دوست نداشتم .شاید سوپر استار یک واقعیت سازی از جامعه ی ما باشد .اما آیا از یک فیلم یک روایت مستند انتظار می رود ؟پس زیر ساخت های اندیشه برای ان کجاست ؟سوپر استار مرا گریاند .مثل خیلی چیز های دیگر که این روز ها مرا می گریاند .

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت توسط زینب |

نبض تنهایی

در تهران

تند تر می زند

سیلی اش را .

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت توسط زینب |

اشتراکی نیست

بین من و تو

تو ای که

 خاموش است

برق نگاهت

شعله ی مهرت

موبایلت

 

مشترک مورد نظر من نیستی

ولی زن صدا نازک نیز می داند

که تو خاموشی .

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت توسط زینب |

دست هایم را اپیلاسیون می کنم .به خودم میگویم چه زیبا شده اند .از خودم خوشم می آید .بعد می بینم که حتی زیبایی شناسی ما زن ها چقدر دید مردانه دارد .ما چیزی را زیبا می دانیم  که مرد ها زیبا می دانند .چه چیز در دنیا با معیار زیبایی از دید زنان است؟ چرا زنان خودشان را از دید مردان ارزیابی می کنند ؟ این مسایل چه طوری این قدر در ما درونی شده است .مگر یک زن زشت حق زندگی ندارد .اگر ندارد چرا آفریده شده است ؟ مرد ایرانی از زن  جز سکس چه می فهمد ؟فرق زن با مرد را جز در تحقیر در چه توجیه می کند ؟چه می داند دنیای زنانه یعنی چه ؟ یک دنیا هست  ان هم دنیای مردان و نیاز های ان هاست . چطور زنان می پذیرند بدنشان را در اختیار چنین مردانی بگذارند ؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت توسط زینب |

زمستان

پاورچین  پاورچین

دارد می رود

 

اما

در گوشه ای  از دل من

در تمام فصول

بی وقفه

برف می بارد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت توسط زینب |

 

شکوه

موج می زند

در بی رحمی تو

 

 تو  که

 باشکوهانه بی رحمی

همانند زندگی !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت توسط زینب |

گفتگو در کشور ما وسیله ای برای رسیدن به حقیقت و درستی به کار نمی رود .صرفا وسیله ای است که آدم ها  یکدیگر را ضربه فنی کنند .درک کردن آدم ها کار بیهوده ای است .در فرهنگ ما حد و حدود معنی ندارد .مثلا اگر برای احترام به کسی کمی خم شوی ٬ سریع سوارت می شود .اگر کارهای بی منطق کسی را سعی کنی درک کنی و به او  حق بدهی ٬ مدام درک بیشتر را انتظار دارد .اگر کوتاه بیایی ٬ آن مقدار کوتاه آمدن وظیفه ات است و باید بیشتر از این ها کوتاه بیایی .چرا این فرهنگ طلب کاری این قدر در جامعه ی ما رواج پیدا کرده است ؟  صدای استادم مدام در گوشم تکرار می شود " 

 هابز می گوید : انسان گرگ انسان است " جامعه ی ما چرا اینقدر هابزی شده است ؟ انگار که جمع اعتماد به نفس افراد ثابت است .یعنی اگر ما بخواهیم اعتماد به نفسمان زیاد شود باید از اعتماد به نفس شخص دیگری برداریم .و پاهایمان را بر روی شانه های کسی دیگری بگذاریم تا پیشرفت کنیم .روشن فکر بازی در کشور ما بی معنی است .درک کردن آدم ها و حق دادن به ان ها فقط باعث می شود آدم افسرده شود .

چیزی به نام مفهوم کمک در کشور ما معنی اش بسیار کمرنگ است .من نمی دانم دلیلش چیست .شاید به علت این است که منابع کمیاب است .من این موضوعات را در روابط مالی می توانم درک کنم .مشکلات اقتصادی که باعث می شود آدم ها یکدیگر را له کنند را تا حدی اگر تلاش کنم می توانم درک کنم .اما روابط انسانی چگونه توجیح می شود ؟ آیا در روابط انسانی هم تنازع برای بقا باید وجود داشته باشد ؟ حتما کسی باید قربانی  شود تا شخص دیگر احساس خوبی به خودش داشته باشد ؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت توسط زینب |

نویسنده: منتقد
دوشنبه 12 اسفند1387 ساعت: 19:55
این چه متنیه که نوشتی پر از غلط املایی نه انشا درستی واقعا ابروی ادبیات رو بردی با این چرت و پرت نوشتنت به این هم میگن داستان و متن ادبی نوشتن واقعا متاسفم برای ادبیاتی که تو نویسنده اون باشی
 
 
وهم سبز :
به منتقد عزیز
نظرت برام جالب بود .دوست داشتم داستان ها و نوشته هات رو می خوندم تا ببینم  چه جوری می نویسی .آره من  به بعضی نوشته هام می گم داستان .داستانی که نوشته ی منه .من نمی دونم تو این ها را با چی مقایسه می کنی که این جوری قضاوت می کنی .مثلا با داستان های مارکز یا چخوف یا نمی دونم مثلا با نوشته های نویسنده ی مورد علاقه ات مقایسه می کنی و به این نتیجه می رسی که نوشته های من و تجارب و دید من در زندگی چرته .اتفاقا این به نظرم خوبه .چون این ها داستان منه .نه کس دیگه ای .دلیلی نداره شبیه نوشته های کس دیگه ای باشه .البته ضعف های تکنیکی که من در نوشته هایم دارم را  کتمان نمی کنم .ولی ضعف های محتوایی را قبول ندارم .چون به نظرم محتوی به دید انسان دارد و دید شخصی و منحصر به فرد است و قابل قیاس نیست .من می دانم شما چه انتظاری دارید .سفارشی نوشتن که در وبلاگ نویسی مد شده است .این که افراد می بینند که مخاطب چه جور نوشته ای را دوست دارد و همان طور بنویسند .من نمی توانم مطابق سلیقه ی شما بنویسم .چرا که شاید زندگی و تجربه های من مطابق سلایق شما نباشد . در مورد اشتباه های تایپی حق یا شماست .چرا که نوشتن واقعا از من انرژی می گیرد .به حدی که حوصله و انرژی ذهنی برای خواندن و ویرایش را از دست می دهم .و از این به بعد این موضوع را رعایت می کنم و متن را چندین بار ویرایش می کنم .اما باز هم در مقابل نظر شما من نوشته هایم را دوست دارم و به بعضی از ان ها نام ادبی و داستان می دهم .چرا که نوشته های من قسمتی از من هستند و من تا وقتی زنده هستم و وجود دارم نمی توانم منکر هستی ام شوم .این فرهنگ مزخرف تواضع که در ایران رواج دارد  را شما از من انتظار دارید ؟  که بگوبم نوشته هایم پشیزی نمی ارزد ؟به نظرم تواضع در بعضی اوقات  به معنای حماقت به کار  می رود .حتی اگر آدم بخواهد پیشرفت کند باید  تا حدی کارش را قبول داشته باشد تا بتواند ان را جلو ببرد .
و موضوع دیگر اینکه هیچ نوشته ای و یا اثری وجود ندارد که مخاطب عام داشته باشد .این که مثلا من از نوشته ی شما خوشم نیاید دلیل بر بد بودن ان نیست .شاید دلیل بر این باشد که نوشته ی شما به زندگی و دغدغه ها و افکار من نزدیک نیست .
راستی آدم باید موقع نوشتن یک چیز یا خلق هر چیز دیگری به بازتاب مخاطب  فکر کند ؟ من به این موضوع خیلی فکر می کنم .چون در دنیای امروز هر هنری با مخاطب معنا پیدا می کند .گاهی به این فکر می کنم که خدا هم موقع خلق دنیا مضطرب بود ؟آیا دائما به این فکر می کرد که اگر آدم ها از دنیا خوش شان نیاید چه ؟
البته هر نقدی علاوه بر ویران کننده بودن ٬ سازنده هم هست .بی شک  نقد شما در نوشته های من بی تاثیر نیست .داشتم به این فکر می کردم که شما خودتان وبلاگ نویس هستید ؟ با لحن مفرد با تو حرف می زدم ٬ نمی دانم چرا با لحن مفرد نوشته شروع شد و در اخر تو ٬ به شما تبدیل شد .مثل اینکه بعد از زدن حرف ها دوباره غریبه و نا شناس شدی .داشتم می گفتم به این فکر کردم که نوشته های تو در چه سطحی است ؟ اما به این نتیجه رسیدم نقد کار به این معنا نیست که خود آدم می تواند ان کار را بهتر انجام بدهد .حتی کسی که مثلا شاعر نیست ولی شعر زیاد می خواند ٬ می تواند از یک شعر  نقد بسیار حرفه ای بکند .
حالا که دوباره این متن را برای ویرایش خواندم ٬ به این نتیجه رسیدم که یک نوشته تا حدی می تواند ضعف محتوایی داشته باشد .و اندیشه ی پشت ان ضعیف یاشد .می بینی منتقد عزیز ! مثل اینکه همه چیز دارد به نفع تو تمام می شود .این پست را با هدف در مقابل تو ایستادن شروع کردم و حالا که دارد تمام می شود می بینم در کنار تو ایستاده ام .خلاصه به حرف هایت فکر می کنم و سعی می کنم  اما خجالت نمی کشم .چون به نظرم خجالت کشیدن در این زمینه بی معنی است .
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت توسط زینب |

نظرات خودم را در مورد موضوع تحقیقم می نویسم . بعد کتابی در ان زمینه باز می کنم و شروع به خواندن می کنم .حس می کنم مثل کودکی  دو ساله هستم که در یک صفحه ی نقاشی  خط های کج و معوجی کشیده است .نویسنده از کتاب بیرون می آید دستش را روی تک تک خط ها می گذارد و می پرسد این چیست ؟ و من تصورات خودم را به خط های کج در نقاشی کودکانه ام نسبت می دهم .تبسم می کند.مداد را از دستم می گیرد و در مقابل چشمان شگفت زده ی من یک  جوجه می کشد ٬ جوجه ای که فقط یک خط سیاه نیست .شبیه جوجه هایی هست که دیده ام .من ذوق می کنم. برایش یک ظرف دانه می کشد .به همین قناعت نمی کند .کوه و ابر و چند کلاغ اضافه می کند .من به خط های بی معنی که به آن ها جوجه و کلاغ و خانه نسبت داده بودم نگاه می کنم .مداد را در دست من می گذارد دستم را می گیرد و راهنمایی می کند و ما باهم شروع می کنیم یک نقاشی واقعی که خط های بی معنی نباشد را با شگفتی رسم کنیم .

 

=========

کتاب ها بی منت ترین استادان هستند .همیشه حوصله ی آدم را دارند .کلاس نمی گذارند .همین که حس کنند گوش شنوا داری  شروع به یاد دادن می کنند .به نظرم این دوره های غیر حضوری ٬ فارغ تحصیلان خیلی با سوادی دارد .چون فقط خودشان هستند با کتاب هایی که نقش استاد را بازی می کنند .نویسندگان کتاب ها  خستگی ها و بی حوصلگی هایشان و لجبازی هایشان را در خارج کتاب گذاشته اند.کتاب ها بخشنده هستند .هر کس کتاب می خواند تنها نیست ونه به خاطر این که کتاب جای دیگران را می تواند بگیرد .بلکه کتاب ها بینش واقع بین و درک روشن تری از آدم ها به انسان می دهند .آدم می تواند بفهمد که با چه کسی احساس تنهایی نمی کند .چه طور انتخاب کند .خودش را بهتر بشناسد .کتاب به آدم کمک می کند که تنها نباشد .که چه طور انسان باشد .

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت توسط زینب |

 

ببین که در قمار زندگی

روزهای عمر را

چه بی خیالانه خرج می کنم

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت توسط زینب |

 

 چشم سوم

 

ـ کشش رو توی تموم بدنتون حس کنید ٬ چشم هاتون رو ببندید تا تمرکز روی حرکت ها بیشتر بشه ... بهاره جون شما بلند شو .جای زیر اندازت رو عوض کن .الان در راستای پاهای خانوم صدیقی خوابیدی ٬ ممکنه انرژی هاتون با هم برخورد کنه .

زیر اندازم رو بر می دارم .به پاهای خانوم صدیقی نگاه می کنم .وای .خدای من .چقدر انگشت های پاش کج هستند .چه جوری برای این پا کفش پیدا می کنه ؟ شاید همون پسرش که تشویقش کرده سر پیری بیاد یوگا از امریکا کفش مناسب پاش هم براش بفرسته . چشم های همه بسته هست و به نظرم این تنها ورزشیه که  کسی انحراف عجیب انگشتاش رو نمی بینه .همون طور که من تا حالا ندیده بودم .زیر اندازم رو چند متر اون طرف تر میندازم .و دارز می کشم .گل سرم  در سرم فرو مي رود .دوست ندارم موهايم را دورم بريزم .اما هم دردم مي آيد و هم همه چشم هايشان را بسته اند .از وقتي موهايم را مش كاهويي  و فر كرده ام ، خيلي كمتر جلوي آينه مي روم .احساس مي كنم شكل ماده شير ها شده ام و از خودم چندشم مي شود .نمي دانم احسان مش كاهويي رو از كدوم خير نديده اي ياد گرفته بود .تا جايي كه من مي شناسمش اهل اين جور تخصص ها نبود .كاش اينقدر اصرار نمي كرد .  اون وقت مو هايم را مثل موهاي خانم وزيري قهوه اي فندقي مي كزدم   و با سشوار لخت شان مي کردم و دورم مي ريختم .

زير چشمي به خانم وزيري نگاه مي کم . چقدر اين مو بهش می آید.جدي حركت ها را انجام مي دهد .چه جوري روي چاكراي " مولادهارا " كه بين معقد و واژن   هست اين قدر جدي  تمركز كرده ؟.چه جوري حسش مي كند؟

_بهاره جون نفسات امروز مرتب نيست .اگه با ريتم دم و بازدم  انجام ندي ،

اصلا يوگا كار نكردي .

_ بله خانوم فروغي

_ خانوم ها  اجراي نه حركت پشت سر هم با عنوان حركت هاي مار بوآ براي جلوگيري از خشمگين شدن

شروع مي كنيم : حركت نبم ملخ ، ملخ ، مار بوآ ...

كاش مي شد هر وقت احسان از دلايل منطقي كارهايش مي گفت من مدام اين حركت مار بوآ را انجام بدم .او حرف مي زد و من در حالي كه گوش مي كردم اين حركت رو مدام انجام مي دادم .شايد دليل هاش اينقدر مسخره و غير منطقي به نظرم نمي رسيد .

_  كافيه .خانوم هایی که فشار خون بالا دارند يا درد مفاصل دارند  تا آستانه ي درد حركت ها رو انجام بدند .هر وقت احساس درد كردند ادامه ندن !

خانم فروغي مي ایستد

_ حالا چند حركت تعادلي براي باز شدن چاكرا هاي انر‍ژي انجام مي ديم

چقدر هيكل خانوم فروغي بده .عوضش استاد يوگاست .ورزش روح .شايد اونم به شوهرش نمي که  استاد يوگاست .شايد شوهرش مثل احسان نباشه كه وقتي بهش گفتم مي خوام برم يوگا. ورزش روحه .بگه اي توی هر چي روح .برو ايروبيك .به استادت هم بگو فرم بدنت همين جوري بمونه . فقط يه كم سفت تر بشه .لاغر نشه ها .

خيلي خندم مي گيره وقتي اين روز ها  بهم دست مي زنه و مي گه آها اين شد . از وقتي ميري بدنت خيلي سفت شده .بيين .اين هم  براي جسمه  و هم روحيه ات بهتر مي شه و هم رقصت .

به يه تير چند تا نشون ؟ ها ؟

مي دونم هميشه بايد تعداد چيز هايي كه مي گه رو حواسم باشه .چون اخرش هميشه مي پرسه .

خانوم ها  روي چاكرا ي " سواد هيستانا" تمركز كنيد .در قسمت دنبالچه .مركز لذت ، خلاقيت و هيجان .

همون كه ديشب خيلي روش كار كردم .چرا هيچي نشد پس .شايد مال من سوخته .شايد انر‍‍ژي ازش خارج شده ولي با انرژي ها منفي  كه از دروغ هاي احسان خارج می شه  از بين مي ره .

_ حركت دوازده حركتي سلام برخورشيد 

.با ذكرهايش امروز انجام مي ديم

_ دست ها رو مقابل سينه قرار بديد : سلام بر خورشيد كه بالاترين ستايش از آن اوست .

به خورشيد فكر مي كنم .به اين كه ديروزصبح تا ظهر داشت كورم مي كرد توي اتوبوس و حالا هم كمي سرم درد مي كنه . تو ي دلم مي گم : سلام بر خورشيد كه بالاترين   دهن سرويس كنندگان است ...

خانوم ها بخوابيد براي مراقبه و مدتيشن .دارز بكشيد .

خانوم فروغي سي دي صداي آبشار و پرندگان و صداي اون دختر ژاپنيه كه آآآ‌ آآآآ مي كنه رو مي ذاره .

بدنتون  رو آرام رها كنيد .انرژي هاي مثبت رو از جهان بخواهيد تا به شما داده شود .

چقدر امروز صداي خانوم فروغي ناز دار شده است .نمي دانم چرا روز هايي كه زياد آرايش مي كنه صدايش هم نازك تر ميشه.شايد قسمتي از تار هاي صوتي اش در لب ها و پشت جشم هايش هست .شايد تصورش از خودش طوري عوض مي شود كه صدايش هم عوض مي شود .

 به صداي پرندگان گوش مي دم .چه جوري صداي پرنده ها رو ضبظ كردند ؟ حتما توي باغ وحش و يا توي قفس .همه ي زيبايي ها از دور و با ابهام قشنگند .

_ حالا مي خواهيم امروز مدتيشن ضعف ها وقوت ها رو كار كنيم  تمركز كنيد و با خيال کنار رود بشينيد . به صداي شر شر آب گوش كنيد .ببينيد كه رود به سنگ ها بر خورد مي كنه  اما جريان داره .حالا پنج تا از نقاط ضعف خودتون رو عنوان كنيد .

به نقاط ضعفم فكر ميكنم .كاش احسان  اين جا بود .توي دو دقيقه  پنج تا كه سهله ، بيست تااز ضعف هاي من رو پشت سر هم رديف مي كرد ....  فكر ميكنم كه چقدر صداي اين دختر ‍ژاپنيه رو دوست دارم .ياد قسمت باغ زاپني پارك لاله مي افتم .صداي آب و نوع درختاش .شهاب چقدر اون جا رو دوست داشت ...

 توي باغ ‍ژاپني پارك لاله هستيم .دختر ‍ژاپنيه  داره دور احسان چرخ مي زنه و مي خونه .احسان  ساق دستش رو بوس مي كنه .دختر ژاپنيه چرا عربي مي رقصه .اين حركت هاي جلف چيه داره جلوي احسان در مي ياره .چرا كيمونو نپوشيده  و اين قدر لختي پختيه ؟ چرا ژاپني مي خونه عربي مي رقصه ؟ احسان  چرا مي خنده ؟ مگه نمي بينه من كنارش نشستم ؟

صداش چرا داره آشنا مي شه ؟ چرا اين قدر نازك ؟ دستش جلوي صورتم تكون مي خوره .

_ حالا آروم چشم ها تو باز كن .

چشم هام رو باز مي كنم صورت خانوم فروغي و سه تا خانوم ديگه ی کلاس

 که انگار دور يك دایره چيده شده اند ، بالاي سرم مي بينم .

خانوم وزيري دستم را مي گيرد و کمک می کند که بلند شوم .

_ بهاره جون ، ما فكر كرديم جغد هم توي صداي پرنده هاست توي  سي دي مديتيشن .بعد ديديدم صدای خر و پف از خواب  تو بلند شده .

سه خانوم ديگر با ناز قهقه مي زنند .

بقيه خانوم ها كجايند ؟ رفته اند ؟ اي واي .من بايد زود تر از بقيه مي رفتم .نبايد   احسان در ماشين جلوي در٬اين پير زن ها را مي ديد .حالا مي پرسد كه اين همه پير زن چه جوري با آهنگ هاي تند ايروبيك بالا و پايين مي پرند .؟ حالا اين قدر سوال پيچم مي كند كه گندش در مي آيد .

_ ببخشيد خانو فروغي ؟ اون حركتي كه كلام رو تاثير گذار مي كرد كدوم بود ؟

 

 

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت توسط زینب |

این درختان زیبا و بی حیا٬ در زمستان٬ شکم های قلمبه  از جوانه ها  یشان را در

 ملا عام نشان می دهند . و مدام ویار باران می کنند . 

انگار نه انگار که الان در عقد هستند و عروسی با آمدن بهار شروع می شود

.و شانس آوردند که عابران خاله زنک زیاد نیستند . و کسی نمی فهمد آن ها

 کی حامله می شوند ٬ کی می زایند و کی می میرند .

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت توسط زینب |

اگر این را بپذیریم که هر فرد با اطرافیانش خودش را می شنا سد ٬ و از طریق واکنش هایی که بقیه آدم ها به کنش او می دهند  تصوری از خودش به دست می آورد .آن گاه این سوال مطرح می شود که در چه صورتی شناخت صحت دارد ؟

هر شناختی ممکن است دچار نوعی تحریفات باشد .وقتی رابطه ی فرد با کسی عمیق تر می شود ٬ واکنش او در مرحله ی شناخت  تاثیر گذار تر است .حال فردی را در نظر بگیرید که از سلامت روان بر خوردار نیست .فرد الف عملی را انجام می دهد تا بازخورد آن را در فرد  ب ببیند .فرض کنید فرد ب از سلامت روان برخوردار نیست .واکنشی که در برابر عمل فرد الف نشان می دهد تا حد زیادی با عمل فرد الف وابسته نیست .بلکه دلایلی دارد که درون فرد ب است .یعنی فرد ب نسبت به واکنش های خارجی   نمی تواند به صورت منطقی واکنش نشان دهد .و واکنش هایش درگیر کنش های دیگران نیست .یعنی محرک عمل خارجی بر او زیاد تاثیر نمی گذارد و محرک های داخلی و ترشح موادی شیمیایی در درون مغزش  واکنش او را تحریف می کند .در این صورت فرد الف نمی تواند به راستی خودش را بشناسد و نوعی کج فهمی از خود به دست می آورد .

یک جورهایی این سلامت نبودن روان واگیر دار است .فردی که مدام عطسه روانی می کند و اثراتش در صورت طرف مقابلش می  ریزد  به مرور زمان فرد دیگر هم مریض می شو د.

مثلا فردی را در نظر بگیرید که به ماده ی شیمیایی وابسته است .و  واکنش هایی که به اطرافیان نشان می دهد  بیشتر تحت تاثیر ماده است تا عمل اطرافیان .در این صورت کسی که می خواهد خودش را در او بشناسد ٬ دچار کج فهمی از خودش می شود .زیرا فرد  این شناخت را بر اساس واکنش های طرف مقابل نسبت به کنش هایش پایه ریزی می کند .در صورتی این واکنش ها اصلا در ارتباط با کنش او صورت نگرفته است .و  او یک سری تناقضات در مورد خودش می فهمد که باعث می تواند شود که فرد دیگر نیزسلامت روانی اش را از دست بدهد .

و به همین صورت ناراحتی های روانی مانند سرماخوردگی واگیر دار است .

این موضوع تا حدی نیز مسئولیت آور است .اگر بقیه آدم ها با رفتارهای ما خودشان را می شناسند  پس باید حداقل سعی کنیم رفتارهایمان منصفانه باشد تا در شناخت هایی که در جهان ایجاد می شود تحریفی ایجاد نکنیم .حتی رفتار خوب بی مورد با کسی و پنهان کردن عیب های او نیز نوعی تحریف است . و نادیده گرفتن خوبی ها نیز به همین صورت است .یک جورهایی باید بهداشت عمومی را رعایت کنیم .گاهی به روان مان یک دوش آب سرد و گاهی داغ  با صابون های خوش بو بگیریم .تا از بوی عرق روانی ما اطرافیان کلافه نشوند.

پی نوشت۱ :

 

به وحید  در مورد نظری که برای این پست گذاشته است:
این را که من گفتم اگر بپذیریم٬ اساس یکی از مکتب های جامعه شناسی است.به نام مکتب کنش متقابل نمادین .و نظریه پردازانش افرادی نظیر  گافمن .کولی .مید و .. هستند. اساس این نظریه بر این استوار است که فرد در ارتباط با اطرافیام خود  را می شناسد .و از قضاوت های دیگران در مورد خودش   تصویری از خودش بدست می آورد .من بحثم را با این موضوع شروع کرده ام که اگر این نظریه و مکتب را بپذیریم در آخر به این می رسیم که ناراحتی های روانی نیز می توانند واگیر دار باشند .و من این را می پذیرم که همه نباید  و نمی شود از سلامت روان برخوردار باشند . اما وقتی هر فردی فکر می کند که با اعمالش فقط به خودش ممکن است صدمه بزند و اعمالش منحصرا روی خودش تاثیر می گذارد این جاست که این تحلیل من می تواند به حرف در آید و مخالفت کند .

 

 پی نوشت ۲ : من  هزار تومان از پولم مانده بود و آن را داده ام و برای شما این پست را در کافی نت نوشته ام .شما با جیب های پر پول تان این پست را می خوانید .دنیا همیشه همین طور نمی ماند :دی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت توسط زینب |

دوست عزیزم .آیا در این عصر ٬نامه  هنوز شیرینی نامه را دارد .تو که می دانی من بدون مخاطب نمی توانم حرف ها یم را خوب بنویسم .بیا و من را گوش کن.بگذار در آینه ی تو خودم را ببینم .در آینه ای که سال ها صرف تمیز کردن و صیقل دادن ان با دستمال اندیشه بوده ای .می دانی از روزی که تو  برای آخرین مرا دیده ای ٬ خیلی تغییر کرده ام  از خودم می پرسم آیا تو مرا باز خواهی شناخت .وقتی با هم از درون مان حرف میزنیم ٬ آیا تو احساس بیگانگی با من خواهی کرد ؟ من ان دختر شکننده و ضعیفی که تو برای آخرین بار دیده ای نیستم. می دانم که غم و پوچی نشانه های قشری است که ما خودمان را به ان متعلق می دانیم ٬ اما این نشانه ها از من رفته اند .زندگی بازیگوشانه در درون من می رقصد .در حالی که من می ایستم و دیگر دلیلی نمی بینم که از غم بترسم .در حالی که غم را پذیرفته ام .غم مانند کودکی ترسو از من می گریزد .من گاهی سر به سر زندگی می گذارم و با هم کلی می خندیم .کلک هایش دیگر نمی گیرد .مانند شعبده بازی که کلک هایش برای بیننده رو شده است  و بیننده در صندلی اش به ریش شعبده باز می خندد .

فردا می خواهم بلیت بخرم .فکر  امدن به تهران و دیدن تو و کسانی که دوستشان دارم مرا مانند کودکی هیجان زده می کند .تهران و خیابان گردی هاش و سرما و من و تو حرف هایی که بهم نمی گوییم اما هر دو می فهمیم .تهران شهری است که فقط با دور بودن از ان می شود قدرش را دانست.و وقتی همیشه در آنی تا حد جنون کلافه ات می کند .مانند زن و شوهری که سال ها با هم زندگی کرده اند و مدام همدیگر را رنجانده اند و بعد از سال ها از هم جدا شده اند و حالا می بینند عجب ! چه قدر  قدر همدیگر را ندانسته اند .حالا من بعد از ۲۲ سال از تهران جدا شده ام و قدر او را می دانم. راستی تهران سراغی از من نمی گیرد ؟ او حتی بعد از جدایی هم قدر من را ندانست .

می بینی .این روز ها فکرم رگه های طنزی در خودش گرفته است. می خندم .زیاد .می خندم و صدای خنده ام را می شنوم .در همان لحظه فکر می کنم  وقتی می خندم چه حسی دارم ؟ چقدر خودم هستم ؟ معنای خنده چیست .فکر می کنم چقدر عمل خندیدن عجیب است .این که دل آدم تکان می خورد.به این فکر می کنم و به خودم می گویم ادم ها همین طوری و با همین فکر ها دیوانه می شوند و دوباره می خندم .

این روز ها درس هایم خیلی مرا درگیر خودشان می کنند .نمی دانی این کتاب ها چقدر به من انرژی می دهند .کتاب هایی در مورد زنان می خوانم .کتاب هایی در مورد مدرنیته و ....می دانی این سوزن هایی که مدام در تن ما فرو می روند در تن چند هزار نفر دیگر در زمان قبل از این و این زمان فرو می رود .یک جورهایی انگار این رسم دنیاست .وو به این که کجای جهانی کاری ندارد .فکر کن وارد قبیله ای شده ای که هر روز در تن آدم هایش سوزن می کند .آدم اولش خیلی دردش می اید اما همین که رسم است و در تن همه فرو می رود  این درد را کم می کند .فکرش را بکن ما کلی جان کنده ایم و درد کشیده ایم  و حالا در یک خط می خوانی که جریان چه بوده  چرا این قدر اذیت شده ای و این یک قانون است .نمی دانم چرا  .اما همین نتایج هم برای من یک جورهایی خنده د ار است .

من مثل همیشه بی موقع سکوت به سراغم می آید .

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت توسط زینب |

 

 

فرشته ی زمینی من

بن بست آسمان

بدون تابلو است

 

در تو دریای بی کرانی از سادگی است

و با هر گریه ی شبانه ات

فقط به اندازه ی یک مشت دستت

از آن کم می شود .

 

فرشته ی زمینی من

بن بست آسمان

بدون تابلو است

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت توسط زینب |