تبليغاتX
وهم سبز
 

 

تو آمدی

آرام و کوچک

لابد ان موقع هم بی صدا گریه کرده ای

و وقتی می خندیدی

چشم هایت گم می شد

در شادی عریانت

کلمه ها را با ستایش به هم وصل می کنم

و به گردن تو می اندازم

چرا که تو باید بخندی

پس از همه ی گریه های مشترکمان

دستت را به من بده

دست دیگرم در دست زندگی است

 

تو امروز آمده ای

تو قسمتی از من شده ای

قسمتی از من امروز متولد شده است

تولد تو

تولد ان قسمت از تو که با من یکی شده است

تولد تو که تولد درک مشترک ماست

مبارک چیپ است دختر

تولد تو ٬ شکوه تبریک را در خود دارد

تو ٬ تبریک و هدیه ای هستی

از دنیا

برای من

تولد تو ٬ تو . 

 

شمع ها را فوت نکن

تاریکی همه جا را فرا خواهد گرفت

بگذار تا آخر بسوزند

کمی زندگی کردن در روشنایی

بهتر از صد سال زندگی است

در تاریکی .

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت توسط زینب |

جهان پریود شده است
 
تمام قاره هایش درد می کند
 
و تمام آدم هایش
 

 خدا را می خواهد

که مانند مردی مهربان

چایی نبات برایش بیاورد

 

 او را به دوره ای بودن درد و رنجش

و پایان سختی ها

نوید دهد .

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت توسط زینب |

من دست در دست چمدان

چمدان دست در دست سفر

و سفر دست در دست تقدیر

 

عمو زنجیر باف

 

موهای مرا

دو تا کنار گوش هایم بباف

 

بگو هیچ کس نیاید

نه بابا

نه صدای هیچ حیوانی

 

 می روم

تنهایی .

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت توسط زینب |

این که هر آدمی خودش را مبدا و درست می گیرد و هر چه جز اوست و مخالف

 اوست غلط است را چگونه می توان تحلیل کرد ؟

در زمانی قبل تر از این کسانی که قدرتی داشتند ، مانند  پدر و مادر یا معلمین آنچه

 را که در فردی غلط تشخیص می دانند ، با راه های گوناگون از قبیل تنبیه و خشونت

 اصلاح می کردند .

اینک افراد کمتر با هم برای اختلاف نظرهایشان به خشونت می پردازند ، مثلا وقتی

می بینند کسی نظری کاملا مخالف نظر ان ها دارد یا بحث را در جایی قطع می کنند

 یا به او می گویند که راست می گوید و در ذهن خود به او نیشخند می زنند یا او

 را با تحقیر رها می کنند .

در ترک کردن بحث ، یک جور عدم خشونت است که در خود خشونتی پنهان دارد .

و ان جدی نگرفته شدن ان فرد و زندگی و تصمیمات و تجارب اوست .در روزگاری که

نسبیت نگری تفکر رایج جهان است ، چطور می توان به زندگی خود درست ترین را

لقب داد و بقیه را با دید تحقیر و یا حذفی نگاه کرد ؟

بله زندگی هر فرد درست ترین است  ، اما برای خود او .هر کس دیگر هم در شرایط

او بود و تجربیات او را داشت به احتمال زیاد زندگی اش و افکارش نزدیک به او بود .

ما می توانیم آدم های شبیه خودمان را برای ارتباط انتخاب کنیم ، چرا که انسان

نیازمند درک است و تجربه ها و دنیای مشترک آدم هاست که درک دیگری را ممکن

می سازد .اما نمی توانیم به دیده ی تحقیر و بی ارزش بودن به زندگی کسانی که

خیلی با ما تفاوت دارند بنگریم .چرا که در این صورت یک جزمی گرا بیش نیستیم  .

ترک کردن آدم های متفاوت و در ذهن حقیرانه دیدن ان ها نیز یک نوع خشونت

معاصر است .چرا که تفاوت داشتن آدم ها و فردگرایی نتیجه ی دنیای معاصر است .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت توسط زینب |

کلماتم را که گرد گیری کنم

از غبار بی تفاوتی 

شاید بتوانم شعری گویم

که برق چشمان تو را

 در خود

 منعکس کند .

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت توسط زینب |

 
من رفتم
 
و تو را به خدا سپردم

دستان خدا تو را نگرفت

خدا دست نداشت

 چرا که خدا و جود نداشت

و تو پرت شدی از بلندی آسمان

و صدای سقوطت  را

به گذشته ام

یا به اعماق ذهنم

به فراموشی ام

یا جایی دور دست

یا نمی دانم کجا

شنیدم .

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت توسط زینب |

آدم های زیادی شعر می خوانند ، خیلی ها شعر می گویند و تنها تعداد کمی از آدمها شاعرانه زندگی می کنند .
+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت توسط زینب |

نوشته های بیمارگونم را دوست دارم .یک جورهایی خودم هستم . .شعر شدن هایم را دوست دارم .شعر یک جورهایی بیماری است .درد است .دارم به این فکر می کنم که باید آدم سالمی شوم .به این فکر می کنم که پر از حفره  ام. به این فکر می کنم که ما سالم زیستن را نیاموخته ایم .نباید بگذارم این زنجیر ادامه پیدا کند .چند وقت است که می خواهم برای خودم بنویسم .شاید این از نشانه های سالمی باشد .به نظرم سالم یعنی آدم در برابر حس ها مقاومت نکند و تمام حس ها را به خودش راه بدهد .مثلا خیلی خوشحال شود و یا خیلی ناراحت شود .وقتی ناراحت بود  دیگر از شادی فرارا نکند .در یک حس نماند .به نظرم آدم هایی که همیشه شاد هستند هم سالم نیستند .سالم بودن یعنی خود بودن ویعنی در بستر زندگی جاری شدن.به سنگ ها خوردن .ماهی ها را نوازش کردن.پیچ خوردن .راه صاف را رفتن .این ها همه با هم سالم بودن است .من گیر می کنم در غم .ناگهان .یکدفعه .
به نظرم یکی از راه های سالم شدن برای خود نوشتن است .وقتی برای خودت می نویسی غمت را ثبت می کنی و وقتی شادی به سراغت می آید آن را فراموش می کنی .کلمه ها مانند خمیری می شوند در دستان احساساست.به راحتی شکل غم و شادی را می گیرند .
اما وقتی برای کسی و مخاطبی می نویسی موضوع طور دیگری است .تو از غمت می نویسی .و بعد که شادی به سراغت می آید ، از شادی ات می نویسی .حالا دوباره غمت تو را ترک کرده و شادی تو را پر کرده است اما با مورد قبل که فقط برای خودت نوشته ای یک فرقی دارد .این دفعه غمت علاوه بر ذهن خودت در ذهن مخاطب نیز ثبت شده است .و با خالی شدن از ذهن تو از جهان پاک نمی شود .یک جورهایی حس ها پایدار می شوند .ثبت می شوند .مثل فرق نوشتن با مداد و خودکار است .یک جورهایی پیچیده تر و ساده تر از این حرف هاست .
+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت توسط زینب |

 

 

یک فمینیسم چگونه می تواند شاعر باشد ؟فمینیست که بر قوی بودن تاکید دارد .بر ایستادن .و با دست های کوچک جهانی را ساختن .و شعر که ادم را خاکستر می کند .و خاکسترش را در باد پخش می کند . و در حالی که آدم محو می شود اوازی زنانه در باد می پیچد.

هر جا که به تناقض می رسم کمی خوشحال می شوم .چرا که واقعیت متناقض است و این طوری حس می کنم به واقعیت نزدیک ترم .

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت توسط زینب |

این روزها به معنا فکر می کنم .به این که چه چیزی به زندگی معنا می دهد .این که در لب پرتگاه پوچی به چه چیزی می توان آویزان شد که تحمل وزن آدم را داشته باشد .به این که هیچ چیز از خود معنایی ندارد و این ما هستیم که در ذهن خودمان به  آن ها معنا می دهیم .مثلا این روزها وقتی شعر می خوانم آرام می شوم .از خودم می پرسم که این کلمات چه در خود دارند که می توانند مرا آرام کنند . وقتی می خوانم که "  زنی می خواهد ، آوازش دهن باز کند " این جمله چه طور برایم  پوچی را می بلعد ؟

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت توسط زینب |

من کتاب فمینیستی  که دو زن نوشته اند را می خوانم .مقاله ام را می خوانم و خواهرم که یک دختر است تایپ می کند .مقاله ام را به استادم که یک زن تحویل باید بدهم .این مطالب بین زنان می چرخد .دنیا تکان نمی خورد .
+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت توسط زینب |

دو جمله کافکا

ناشتا

با یک لیوان اندوه

(ناشتا برای اینکه فراموش نکنید )

کسانی که معده شان افسرده است

در بین بی تفاوتی شان

در نیمه روز

 

یک گزیده گویی فرناندو پسوا

قبل از سیاه شدن دل آسمان

در یک ساعت مقرر در هر روز

با یک قطره اشک

یا حسی شبیه ان

 

یک دوز را که فراموش کردید

مصرف بعدی را دو برابر نکنید

 

به همراه شعر های عاشقانه مصرف نکنید

 

اینجوری دیگر نسخه ی شما پیچیده شده است

ان هنگام که جاده ی زندگی می پیچد

و شما هم چنان مسیر مستقیم خود را می روید

برای این که در دره نیفتید

پیچیده می شود

نسخه شما .

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت توسط زینب |

دست و دلم نمی رود

زمان می رود

تو می روی 

من به اجبار می روم

ولی

دست و دلم

نمی رود

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت توسط زینب |

نمی ترسم .و از اینکه دیگر نمی ترسم ٬ می ترسم .آدم وقتی دارد عوض می شود یک حس خیانت دارد .یک حس خیانت به من قبلی اش .یک جورهایی همان قانون اول نیوتن .میل به ثبات وضعیت .به خودم می گویم اگر زندگی را جدی نگیری ُ زندگی تو را جدی نخواهد گرفت .اما این نیش خند همیشگی در پس زمینه ی ذهنم از بین نمی رود .برای بعضی چیزها باید زندگی را اساسا باور کرد .
+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت توسط زینب |

ببین ثانیه ها

چه خانومانه  و آرام راه می روند

نه دیگر پاهایشان

 مانند کودکان شیطان در هم گره می خورد

نه مانند پیران سکندری

 

ببین ثانیه ها

چه خانومانه  و آرام می روند

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت توسط زینب |

مرا در آغوشت پنهان کن
 
بگذار جهان برای یک  لحظه  هم که شده

گه گیجه بگیرد

و مرا گم کند .

+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت توسط زینب |

آدم باید ناله های خود را پنهان کند .آدم ها از کسی که ناله است خوششان نمی آید .آدم افسرده فقط در نگاه اول جالب است .چرا که آدم ها از یکدیگر تاثیر می پذیرند .آدم ها طالب قدرت هستند و می خواهند از یکدیگر بفهمند که آن ها هم می توانند .یعنی دوست دارند ببینند که آدمی که با آن هاست تواناست .از پس زندگی اش بر می اید .یک جورهایی پپه نیست .به همین دلایل آدم باید ناراحتی هایش را برای خودش نگه دارد .امروز در رادیو می گفت آدم هایی  که منزوی هستند نمی توانند احساسات دیگران را درک کنند .در دیدن و شنیدن و ارتباط چهره به چهره است که آدم ها یکدیگر را می شناسند .آیا من در انزوای نسبی ام ؟ آیا من احساسات دیگران را می فهمم ؟ این خارجیه خیلی بامزه است .جامعه شناسی زندگی را سخت می کند .تو بدون دیگران هیچی .اگر کسی تو را نشناسد   تو نمی توانی خودت را بشناسی .اما فلسفه آدم را بی نیاز می کند ..باید کمی فلسفه بخوانم .کمی هنر .کمی روان شناسی وکمی روان کاوی .

دانایی یک بعد ندارد .کسی که در رشته ی خودش متخصص است هم یک بعدی است .چرا که زندگی جمع همه ی این هاست .چرا می ترسم فیلم ببینم ؟ چرا از موسیقی گریزان شده ام ؟ چه چیز در این دنیا هست که من این طور از شنیدنش می ترسم.باران چرا یک دفعه این جوری بارید ؟ باران چه حسی دارد ؟ دلتنگی ؟ طراوت ؟ غم ؟ شادی ؟ بستگی دارد کسی که به ان نگاه می کند در چه حالی باشد و چه حسی از قبل داشته باشد .این طوری که همه چیز نسبی است گاهی خیلی خوب و نجات دهنده است مثلا وقتی که پر از غمی و غم مطلق را احساس می کنی ُُُ می توانی خودت را با این نسبی بودن همه چیز بهتر کنی .

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت توسط زینب |