تبليغاتX
وهم سبز
از آنجایی که هر اثر هنری در بطن یک جامعه شکل می گیرد ، هر اثر هنری را

 می شود از دیدگاه جامعه شناسی نقد و بررسی کرد ، چرا که نماینده

فاکتورهای جامعه ی خویش است .

بعضی ها می گویند که یک اثر هنری ممکن است حاصل تخیل  پدید آورنده

باشد  .مثلا یک نمایشنامه ی ایرانی ممکن است ربطی به فرهنگ ایران و آدم

 هایش نداشته باشد و صرفا از تخیل نویسنده سرچشمه بگیرد .

اما از آنجا که تخیل نیز می تواند متغیری جامعه شناسی باشد و تخیل فرد نیز

 در اثر زندگی در جامعه اش شکل می گیرد و در خلا به وجود نمی اید ، 

 تخیل نمی تواند جدا از جامعه باشد .

چرا که تخیل یک دختر بیست ساله ی ایرانی بسیار متفاوت از تخیل یک

دختر بیست ساله ی فرانسوی است و این تفاوت  تا حد زیادی از متفاوت

 بودن فرهنگ ها و جوامع ناشی می شود

از این رو می توان نگاه جامعه شناسی به انواع هنر داشت .

 مثلا  به هنر تئاتر .

تئاتر   مادر مانده ، نویسنده : حمید رضا آذرنگ / کارگردانان : نیما دهقان ،

 حمید رضا آذرنگ / بازیگران : پونه عبدالکریم / علیرضا محمدی / آذر خوارزمی

/شبنم مقدمی / رویا میر علمی /شهرام حقیقت دوست / حمید رضا آذرنگ .

داستان از این قرار است که مادری داری سه پسر  ، دو عروس ، و یک دختر

 است .مادر  پیر ،تازه مرده است و روحش در خانه صحبت می کند.

دو پسر برای اینکه  خانه ی پدری را  خراب کنند و برج بسازند ، مادر پیر را به پ

خانه ی سالمندان برده بودند .برادر سوم مفقود اثر است .خواهر شان ،10 سال

 است که خانه را ترک کرده.چرا که پسر همسایه را می خواسته و خانواده ها

 با ازدواج موافقت نکرده اند و ان دو با هم رابطه ی جنسی بر قرار می کنند

و خانواده ها  مجبور به عقد کردنشان میشوند و دختر  و شوهرش را

طرد می کنند .

نمایش 90 دقیقه طول می کشد و در تمام این زمان دعوا ، خشونت و فحش و

داد زدن است .در کل نمایش هر کس به فکر خودش است .کسی سعی نمی کند

به دیگری آرامش دهد .خود خواهی در دیالوگ ها موج می زند و

مرتضی پسر بزرگ و زنش اقدم ، رابطه شان در دعوا و توهین خلاصه می

شود .مرتضی بچه دار نمی شود و این یک واقعیت است .اما پنهان کاری فرهنگ

ایرانی باعث می شود این موضوع را پنهان کنند و آن را عیب تلقی کنند.

رابطه ی جنسی ان ها وفادارانه نیست .زن بچه می خواهد و مرد را با تحقیر

 مجبور می کند تا رضایت دهد با مرد دیگری بخوابد و حامله شود و

 مرد به کسی نگوید که بچه مال او نیست .اقدم در جلوی عروس دیگر خانواده

 دلسوز اوست و در پشت سر او مانند دشمن او حرف می زند.

فرهنگ دو رویی  که در ایران بسیار رواج دارند .آدم ها خودشان نیستند.رک

نیستند .مدام تعارف می کنند و نقش بازی می کنند تا حدی که حتی اگر

 از کسی بدشان بیاید در جلوی رویش برایش می میرند .

رابطه ی مرتضی و اقدم خالی از عاطفه است .و مانند میدان کشتی است

و زور آزمایی می کنند مثل خیلی از زن و شوهر های ایرانی .

 

مصطفی پسر کوچک است و زنش سپیده نام دارد .سپیده حامله است .

و هر وقت حالش بد می شود مصطفی با او دعوا می کند که مواظب بچه

نیست .سلامتی بچه برای شوهر از سلامتی مادر مفید تر است .

سپیده  چند بار بچه انداخته است و معلوم می شود این دفعه شکمش را

الکی بسته است و شوهرش  او  را راضی کرده  تا خودش با زن دیگری بخوابد 

 و سپیده در این  نه ماه نقش زن حامله را بازی کند تا بچه ان زن به دنیا بیاید

و آن ها به همه بگویند که بچه خودشان است .

این پنهان کاری و سعی در گول زدن دیگران و زرنگ بازی  بسیار رواج دارد

.خرد گرایی به منظور استفاده از اندیشه و خرد در بهتر کردن زندگی است

.اما در ایران خرد گرایی رایج نیست ، بلکه خرد ابزاری است .استفاده ابرازی از

اندیشه برای جلو زدن از دیگران و گول زدن اطرافیان و زرنگ بازی .

در صورتی که هر دو زوج می توانستند که این واقعیت را قبول کند که بچه دار ن

می شوند و حتی این موضوع را می توانستند عنوان کنند .

در تمام نمایش مصطفی سر سپیده داد می کشد و هیچ احترامی به نظر او

 نمی گذارد که نماینده مرد سنتی ایرانی است .

نکته ی جالب دیگر این است که در هنر نمایش و سینمای ایران وقتی می خواهند

 مشکل خانواده را نشان دهند ، خیلی زیاد به سمت بچه دار نشدن زن و یا مرد

 می روند.

نازایی مشکل چند درصد از زنان و شوهران ایرانی است ؟ آیا فقط نازایی است

 که باعث چالش در خانواده می شود ؟ این طیف بلند و پیچیده ی مشکلات

بین زن و مرد ها  که آرامش را از خانواده می رباید ، چرا نادیده  گرفته میشود ؟

 توجه نکردن به مشکلات کوچک ولی مهم زن و شوهر ها یکی از معضل های

 خانواده بر انداز  خانواده های ایرانی است .آیا همین که دو نفر با هم باشند

و بتوانند بچه بیاوردند همه چیز حل میشود ؟

معضل دیگر که در خانواده های ایرانی وجود دارد و در این تئاتر هم بین این دو زوج

مشاهده میشد نبود فرهنگ گفتمان است .

هر افراد با یکدیگر گفتگو نمی کنند  ، بلکه جدل می کنند .

از نظر "  هابرماس  " ( جامعه شناس معاصر) ، گفتگو یک سری شرایط دارد

 از قبیل :


" هر کس بخواهد در فرایند رسیدن به تفاهم موفق باشد باید مدعی

 مطرح کردن 4 اعتبار باشد :

1)    فهمیدنی بودن: یعنی بیانات قابل فهم باشند.

2)    صداقت : یعنی قضایا  باید حقیقت داشته باشند.

3)    درستی: یعنی گوینده باید صادق باشد.

4)    صدق: یعنی گوینده حق دارد این قضایا را به زبان آورد."

افراد برای اینکه با گفتگو به تفاهم و توافق برسند لازم به رعایت قواعد زیرند :

1)    هر شخص ، توانا به سخن گفتن و انجام کنش مجاز به شرکت

در گفتمان است.

2)    هر کس مجاز است هر گزاره و حکمی را مورد سوال قرار دهد.

3)    هر کس مجاز است هر گزاره و حکمی را که می خواهد در گفتمان

 طرح کند.

4)    هر کس مجاز است گرایش ها و نیازهایشان را بیان کند.

5)    هیچ گوینده ای را نمی توان به زور چه درونی و بیرونی از اعمال

حقوق بیان شده ، بازداشت"

اما در دیالوگ های این تئاتر شما اثری از گفتگو با تعریف هابرماس نمی بینید .

به جای استدلال های منطقی ، تماما زور آزمایی می کنند .هابرماس مطرح می کند

جایی که گفتگو نباشد ، سلطه به وجود می اید .و روابط زن و شوهر در این جا

تماما سلطه جویانه است .

نکته ی قابل توجه ی دیگر شخصیت مادر در داستان است .مادری که تمام

حقه های فرزندان را می فهمد و فقط لبخند می زند و سکوت می کند.

مثلا می داند که پسرش از قصد برایش دارو نمی خرد تا او زود تر بمیرد ،

 اما لبخند می زند و.توقع این همه فداکاری از یک مادر به نظر من احمقان

ه است .مادران ایرانی تمام زندگی خود را فدای فرزندان می کنند  تا مادر خوبی

شوند .

اما مادر خوب کسی است که به فکر خودش و پیشرفت خودش نیز باشد .

حقوق اولیه ی هر انسان را طلب کند .اگر به او  بی احترامی شد ، اعتراض کند

 و از حقوق خودش حتی در مقابل فرزندش دفاع کند .انتظار خود فدایی از مادر

 انتظار غیر منطقی است .

در کل تمام فضا بیمار گونه بود و از سلامت روانی خبری نبود .

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت توسط زینب |

 

ساز و کارهاي گريز
از انجا که اضطراب بنيادي احساس ترسناک انزوا و تنهايي ايجاد مي کند, افراد مي کوشند از طريق انواع ساز و کارهاي گريز, از آزادي بگريزند. فروم در کتاب گريز از آزادي چهارساز و کار يا مکانيزم گريز اساسي را مشخص نمود: خودکامگي يا اقتدار طلبي , ويرانگري , پيروي و آزادي مثبت بر خلاف گرايش هاي روان رنجور , ساز و کارهاي گريز فروم هم در سطح فردي و هم جمعي , نيروهاي محرک در افراد بهنجار هستند. اين مکانيزمها از نظر فروم عبارتند از :

1 خودکامگي يا اقتدار طلبي
 فروم خود کامگي را به اين صورت تعريف کرد: گرايش فرد به دست کشيدن از استقلال خودش و يکي شدن با کسي يا چيزي بيرون از خود, به منظور کسب توانمندي که فرد فاقد آن است . اين نياز به يکي شدن با همسري قدرتمند مي تواند شکل مازوخيسم يا ساديسم بگيرد. مازوخيسم از احساس هاي ناتواني , ضعف و حقارت ناشي مي شود و هدف آن وصل کردن خود به شخص يا سازماني قوي تر است. تلاش هاي مازوخيستي اغلب به صورت عشق يا وفاداري تغيير شکل مي يابند , اما اين تلاش ها برخلاف عشق و وفاداري واقعي هرگز نمي توانند به استقلال و اصالت کمک کنند. ساديسم در مقايسه با مازوخيسم روان رنجورتر و از لحاظ اجتماعي زيانبارتر است. هدف ساديسم نيز مانند مازوخيسم کاهش دادن اضطراب بنيادي از طريق متحد شدن با فرد يا افراد ديگر است . فروم سه نوع گرايش ساديستي را مشخص کرد که همگي کم و بيش با هم دسته بندي مي شوند. گرايش اول, نياز به وابسته کردن ديگران به خود و اعمال قدرت برکساني است که ضعيف  هستند . گرايش دوم, وسواس استثمار کردن ديگران , سو استفاده کردن از آنها و استفاده کردن از آنها براي نفع يا لذت شخصي است. سومين گرايش ساديستي , ميل به ديدن رنج و عذاب جسماني يا رواني ديگران است. هرچند اين رنج ممکن است شامل درد جسمي واقعي باشد, غالبا شامل رنج بردنهاي عاطفي , از قبيل کوچک کردن يا خجالت دادن است.

ويرانسازي يا ويرانگري 2
اين مکانيسم هم مانند خودکامگي ريشه در احساس هاي ناتواني , تنهايي و انزوا دارد . با اين حال, ويرانگري برخلاف ساديسم و ماروخيسم به رابطه مستمر با فرد ديگر وابسته نيست , بلکه هدف آن از ميان برداشتن ديگران است. افراد و ملتها هر دو مي توانند از ويرانگري به عنوان ساز و کار گريز استفاده کند. فرد يا ملت, با نابود کردن افراد و اشيا تلاش مي کند احساس هاي قدرت از دست رفته را باز گرداند. قاتلان زنجيره اي اغلب آدمهاي تنهايي هستند که متحد شدن با فرد ديگري را مي جويند . با اين حال, تماس آنها با قربانيان شان معمولا کوتاه است و به نابودي انساني ختم مي شود که شايد صميميت و وحدت تامين مي کرد. بديهي است که ويرانگري خودشکن است, زيرا فرد با نابود کردن, ديگر نمي تواند متحد شود. با اين حال افراد ويرانگر مجذوب نوعي انزواي بيمارگون مي شوند که فقط در صورتي که بتواند دنياي بيروني را از ميان ببرند به دست مي آيد.
2-3 پيروي
فروم معتقد بود رايج ترين وسيله گريز در جامعه آمريکا, پيروي است. افراد ي که  پيروي مي کنند مي کوشند با دست کشيدن از فرديت و تبديل شدن به هرچيزي که ديگران از انها مي خواهند , از احساس تنهايي و انزوا بگريزند. بنابراين , انها آدمهاي ماشيني مي شوند, و به صورت قابل پيش بيني و ماشيني به هوسهاي ديگران واکنش نشان مي دهند . آنها به ندرت نظر خودشان را بيان مي کنند , به معيارهاي قابل پيش بيني رفتاري مي چشند, و اغلب بي حرکت و ماشيني بنظر مي رسند . افراد در دنياي مدرن , از بسياري تعهدات بيروني فارغ هستند و آزاداند تا طبق ميل خودشان عمل کنند, اما در عين حال , نمي دانند چه مي خواهند چه فکر يا احساس دارند. آنها مانند روبات از صاحبان قدرت گمنامي پيروي نموده و خودي را انتخاب مي کنند که اصيل نيست. آنها هر چه بيشتر پيروي  کنند. احساس عجز و ناتواني بيشتر مي کنند, و هر چه بيشتر احساس ناتواني کنند, بيشتر بايد پيروي کنند. افراد مي توانند اين چرخه پيروي و ناتواني رافقط با دستيابي به خود پيروي يا آزادي مثبت قطع کنند. فروم در کتاب گريز از آزادي نام اين مکانيسم را همرنگي ماشيني مي نهد.
2-4 آزادي مثبت
پيدايي آزادي سياسي و اقتصادي لزوما به انزوا و ناتواني منجر نمي شود. انسان مي تواند آزاد باشد و در عين حال تنها نباشد, نکته سنج باشد و با اين حال آکنده از ترديدها نباشد. مستقل باشد و با اين حال بخشي از نوع بشر باشد و افراد مي توانند اين نوع آ زادي را که آزادي مثبت ناميده مي شود, با استعدادهاي عقلاني و هيجاني خود انگيخته شدن بدست آورند. فعاليت خود انگيخته را مي توان در کودکان و در هنر منداني يافت که به پيروي کردن از آنچه ديگران از آنها توقع دارند , گرايش ندارند. آنها طبق ماهيت بنيادي شان و نه مطابق با قواعد عرفي عمل مي کنند. آزادي مثبت بيانگر حل و فصل موفقيت آميز تنگناهاي انسان در بخشي از دنياي طبيعي بودن و با اين حال, جدا بودن از آن است . افراد از طريق آزادي مثبت و فعاليت خود انگيخته , بر وحشت تنهايي غلبه مي کنند, به وحدت خود با دنيا دست مي يابند , و فرديت خويش را حفظ مي کند. فروم معتقد بود عشق و کار دو عنصر آزادي مثبت هستند . انسانها از طريق عشق و کار, بدون فدا کردن يکپارچگي خودشان با يکديگر و با دنيا متحد مي شوند. انها همتايي خودشان را به عنوان افراد مستقل تاييد مي کنند و به تحقق کامل استعدادهايشان مي رسند
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت توسط زینب |

 

غم ترس ناک نیست .وقتی بدانی چه ات است دیگر وحشت نمی کنی .

ابهام و  ندانستن است که آدم را می ترساند .وقتی حالت بد است و نمی دانی

چرا حالت بد است ، و نمي تواني دليلش را پيدا كني  همين موضوع حال آدم را

 بد تر مي كند .

اما اگر غمت را خودت درك كني ، اوضاع فرق مي كند .غم آدم جزيي از خود آدم

است .وقتي جنسش را بشناسي مي گذاري در كنار تو بماند و به زندگي ات

 با ان ادامه مي دهي .

با غم مي شود تانگو رقصيد .مي شود در چشمانش خيره شد و به ني ني

چشمانش زل زد .اما ابهام است كه وقتي دستش را مي گيري چنگالش

 را در دستت فرو مي كند و نمي شود با ان كنار آمد .آدم وقتي غمگين است

بايد سعي كند خودش را درك كند و قتي مي خواهي براي كسي غمت

 را توضيح بدهي ، ديگر ان غم براي تو نيست .

براي توصيف چيزي بايد ان را از خود جدا كرد و جلوي رو گذاشت .

توصيف هميشه به فاصله نياز دارد .همين كه غمت را از خودت جدا مي كني

 تا توصيفش كني ، آن از تو بيگانه مي شود .و اگر سعي كني مدام آن را براي

 بقيه قابل فهم كني ، بايد كلي محدود و تحريفش كني و ماهيت ان را زير

سوال ببري .وقتي آدم زياد سعي  و تلاش كند كه براي ديگران قابل فهم شود

 در اخر به جايي مي رسد كه حتي خودش هم نمي تواند خودش را درك كند .

فرناندو پسوا مي گويد " قابل درك بودن ، روسپي بودن است " به نظر من قابل

 درك بودن براي همه لازم نيست وچرا كه روح تو بايد با هر روحي هم آغوش

شود و ان را راضي كند .خلاصه اگر خودتان غم خودتان را درك كرديد ،

 آدم خوشبختي هستيد .

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت توسط زینب |

 

بعد یک سال دو باره کوه مرا در آغوش گرفت .یکم برای هم غریبه بودیم .هم من برای او ، هم او براي من .نه او ان كوه سال هاي قبل پر از احساس و رمانتيك بود ، نه من ان آدم  چند سال پيش .رابطه ي من و كوه از بعد عاطفي وارد بعد شناختي و عقلاني شده بود .جالب است كه آدم دنيا را با ذهن خودش مي بيند و اگر ذهنش تغيير كند ، چون جهان بيني اش تغيير مي كند پس جهانش هم در نظرش عوض مي شود .كوه آدم را با خودش آشتي مي دهد .دل آدم را بزرگ مي كند .قبل تر ها بيشتر گرايش هاي پست مدرن و برگشت به زندگي طبيعت را داشتم .اما حالا زندگي شهري را ترجيح مي دهم .فرهنگ كوهستان خيلي آرامش دهنده و خوب است .كلي شعر خوانديم . و كوه با پژواك صدايمان جوابمان را مي داد .موسيقي هاي خاصي را كوهنوردان مي خوانند و چقدر در كوه اين نوع موسيقي ها مي چسبد .

مثلا فكر كنيد موسيقي زير را با صداي بلند و در ميان پژواك صدا ها  در آغوش كوه هنگامي كه نسيم صورتتان را نوازش مي كند بخوانيد :

شيرين لبی شيرين‌تبار، «مست» و می‌آلود و «خمار»
مه‌پاره‌ای «بی‌بند و بار»، با عشوه‌های بی‌شمار
هم کرده ياران را «ملول»، هم برده از دل‌ها قرار
...
زلف‌ات چو افشان می‌کنی، ما را پريشان می‌کنی
«آخر من از گيسوی تو خود را بياويزم به دار»

ياران هوار، مردم هوار، از اين دست اين بی‌بند و بار
از دست اين ديوانه‌ يار، از کف بدادم اعتبار
می می‌زنم، می‌ می‌زند، جام پياپی می‌زند
«هی می‌زند هی می‌زند بی‌اختيار...»
«کندوی کام‌ات» را بيار،‌ در کام بيمارم گذار
تا جان فزايد کامِ تو بر جانِ اين دلخسته‌ی بشکسته‌ تار

 

يك جورهايي خستگي زندگي شهري كم رنگ مي شود .

 

يا مثلا اين اواز را به سبك بي‍ژن مفيد :

تو نیلی چشات خیسه
آدم میترسه بنویسه

میترسه پاش به دل وا شه
آدم بی خود خاطرخوا شه


دو تا چشم رطب داری
از عشق همیشه تب داری

چشات از جنس مرغوبه
چقدر حال چشات خوبه

تو چشمات توت تر داری
خودت حتما" خبر داری

چشات گفتن که بشکن
من شکستم
شک نکردم

هزار بار مردم
و میمیرم
و باز ترک نکردم

چشات رنگش لعاب داره
رو موجاش التهاب داره

ولی بی دین لا مذهب
زیارتش ثواب داره

چشات از جنس مرغوبه
چقدر حال چشات خوبه

چشات از جنس مرغوبه
چقدر حال چشات خوووووووبه

براي من اين نوع اواز خواندن و شعر ها جديد بود .خلاصه جاي شما بود خالي !

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط زینب |

 

الف : چرا شما شعر وزن دار نمی گویید ؟

  ب :

لنگ می زند پای شعر ما

کشان کشان

می آید

در کنار ما

 

موزون نخواهد بود

حال و هوای ما

موزون نخواهد بود

شعر و نوای ما .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت توسط زینب |

 

وقتی کسی نتواند شرایط را طبق ایده آل هایش تغییر دهد ُ حسابی که به

 بن بست بخورد ُ ایده آل هایش را تغییر می دهد .یک جورهایی دنیا زورش

 بیشتر است .وقتی با ان مچ می اندازی

،يك طرف مچ ظريف و زنانه ي توست و در طرف ديگر مچ دنيا و تاريخ و همه ي

 انسان هايي كه مرده اند

و فرهنگ جا افتاده كه داوري مي كند و دو دست سياه و گنده اش را در دهانش

 مي برد و به نفع ان طرفي ها سوت مي زند  .

اين كه سرويس مي شوي ، يك كم  بيشتر از يك كم قابل

پيش بيني است .طور ديگري خواستن يك جور هايي احمقانه است .

اين روز ها بد جوري از قله ي ايده آليست به اعماق دره ي رئاليست شير جه

 مي زنم .و قدرت پذيرشم در حد گيگا دارد زياد مي شود . و بر خلاف دفعه های

پیش  این دفعه ریلکس و خوبم .

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت توسط زینب |

یک قانونی جدید کشف شده است .که ادامه ی قانون های نیوتن نیست .من خودم در حمام  وقتی صدای  شر شر آب چاکرای خلاقیتم را باز کرد این قانون را یافتم.بیرون نپریدم. اورکا  اورکا  هم نگفتم .چون این ها مال فیلم ها و داستان هاست .این یک روایت دیگر از خلقت است .وقتی هر کس به دنیا می آید یک مقداری پرداختن تاوان به او می دهند .نباید بپرسی چرا من ؟ اگر بپرسی چرا من ؟ باخته ای .باید بپذیری و توان را تا آخر عمرت بدهی .هر کس تاوان یک چیز را می دهد .شرایط های بد متفاوت که در زندگی هست و همه چیز را تحت تاثیر خود قرار می دهد و تو اختیاری در تغییر دادن ان ها نداری .به هر کس مقداری تاوان می دهند که تمام عمرش بپردازد .فقط نباید سرک بکشی و مثلا ببینی که تاوان فلانی کمتر است .چون این ها جز قوانین بازی است .هر کسی در تاوان بقیه فضولی کند ، تاوانش بيشتر مي شود .اصلا نبايد بگويد چرا من .چون بر حسب قانون كه نبوده .ان موقع كه ماشين حساب نبوده  كه تقسيم شود .شخمي به هر كس مقداري مي دادند .حالا اسمش را شانس يا هر چيز ديگر مي خواهيد بگذاريد .خلاصه سرتان به تاوان خودتان باشد .تا بازنده نشويد .

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت توسط زینب |

رویاهای خسته 

چشمانشان ضعیف می شود

و کمر هاشان خم

 

رویاهای پیر

الزایمر دارند

پارکینگسون

و هزار کوفت دیگر

مواظب رویای پیرت باش

که

غریبه ای را

آشنا

نپندارد . 

 

دو رویای پیر و خسته

توهم می زنند

خاطرات مشترکی را

که هرگز نبوده اند .

مواظب رویای پیرت باش .

 

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت توسط زینب |

 

مرا ببین

در من جهانی ست

خفته

مرا ببین

در من جهانی ست

دل آشفته

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت توسط زینب |

مثل گربه ای که در بیابان بچه هایش را به دنیا آورده و هیچ غذایی برای خوردن پیدا نکرده و هنگام مرگ بچه هایش را خورده تا زنده بماند ٬ من کلمه هایم را زنده زنده در تنهایی ام  خوردم .حالا باز بهار شده و گربه پر از شیطنت و من پر از کلمه .نه او بیابان را به خاطر دارد نه من کلمه کشی هایم را .گربه در پارک به من نگاه می کند .انگار که فکر هایم و تشابه هایی که در ذهنم داشتم را فهمیده است .یک ناله ی کوچک می کند .من یک بیسکوییت های بای جلویش پرت می کنم . بو می کند و نمی خورد .و من با بقیه ی های بایم به پیاده روی ادامه می دهم .
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت توسط زینب |

 

دلم گرفته است

همیشه همین طور است

ناگهان

در اوج آرامی

می گیرد

 دلت

نفست

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت توسط زینب |