تبليغاتX
وهم سبز
 

اميد

هرزه ترين زن شهر فكر من است

كه عشوه گران

مردان پوچي ام را

به آغوش مي كشد

به قيمت

غرورشان

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

 

اگر تصویری ایده آل از دنیا و زندگی در ذهن خود ساخته اید که با واقعیت ان

 در تضاد است و به سبب آن واقعیت زندگی برایتان آزار دهنده است ،

دنيا تقصير كار نيست و اين شماييد كه مقصريد .چرا كه اگر كسي شما را

به درستي نشناسد و تصوري ايده آل ، آن  طور كه خودش مي خواهد از

شما در ذهنش بسازد ، و مدام به شما گير بدهد كه چرا آن طور نيستيد ،

 شما به او مي گوييد كه شما را خوب نشناخته و اصلا آن طور كه او برداشت

 كرده است نيستيد و اين مشكل خود اوست و نه مشكل شما .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

 

بین

خود واقعی من

و

 

 

 

خود واقعی تو

فاصله ی زیادی است

به اندازه

غرور من

و

غرور تو .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

 

مردی رهگذر

موسیقی که مورد علاقه ی تو بود را

زمزمه می کند

 می رود

و دنیا

به همین سادگی

و ظریفی

آدم را

می رنجاند .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

 
همه دور هم نشسته بودیم

هر کس سهم تنهایی خودش را برداشت

و رفت

و من و تنهایی ام

چشم در چشم یکدیگر

بازی کردیم

که هر کدام زودتر بخندیم

بازنده باشیم

و هر دو

 بردیم .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

برگه ي راي ات را بيار

دو قورباغه ي كاغدي درست مي كنيم

 و با قورباغه هايمان

تا آخر دنيا

مسابقه مي دهيم

تا ان جا كه

همه ي رنگ ها

 آبيست .

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

 

ققنوس پير نا اميدي مرا

با گرماي نگاهت

بسوزان

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

تنهایی من

تنهایی تو را دید

و مثل کودکی که هم بازی اش را می بیند

دست مرا رها کرد

و به سمت تو

دوید .

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

بترس

از اینکه

به کسی بگویی

که می ترسی !

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

دستان مردانه و قوی تو  را نیز

توان کشیدن بار سنگین هستی مرا نیست

مرا رها کن

و نفسی تازه !

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

 

من بازیگر خوبی نبودم

و برای همیشه

به پشت صحنه

تبعید شدم .

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

 
یک جایی باید به خودت خیانت کنی ، يا در ابتدا يا در انتها .درابتدا اينكه به خودت خيانت كني و خودت نباشي  و نقش بازي كني تا با تو بمانند .يا  كه در ابتدا خودت باشي و با اينكه مي داني اگر خودت باشي در انتها رهايت مي كنند و با آگاهي از اين موضوع خودت بماني و بگذاري كه تنها شوي و اين نيز يك نوع خيانت به خود است .يك جايي بايد به خودت خيانت كني !

سياست داشتن در روابط يك جور خيانت به خود است چرا آدم خودش را تحريف مي كند و سياست نداشتن در روابط نيز يك جور خيانت به خود است چرا كه آدم خودش را تخريب مي كند .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

 

کدام برای شاعر بزرگ تر است ؟ تنهایی اش ؟ یا جنبه اش ؟

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

 

زمین گرد بود

و ما هر جای آن که می نشستیم

سر می خوردیم

و پرت می شدیم

طنابی از کلمه درست کردیم  و به خودمان بستیم

و  آویزان از زمین با طناب کلمه

 تیک تاک تیک تاک

تاب خوردیم

و شعر هایی را که حفظ بودیم

زمزمه کردیم .

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

 

گوشی ات را هر کجای اتاق که بگذاری

آنتنش را را هم که با زور فول کنی

خاموش و روشن هم که کنی

اس ام اسی که او نفرستاده باشد

به تو نمی رسد

و این از قانون اول نیوتن

بدیهی تر است

و از قانون اول نیوتن

بدیهی تر نیست .

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

دنیای واقعی هم یک  جورهایی شبیه این دنیای  مجازی است
 
.مثل این که آدم ها در وبلاگ هایشان حرف دلشان را می زنند  ،
 
 صحبت مي كنندو خواننده مي آيد و حرف او را گوش نمي دهد و يا الكي
 
 قربان صدقه مي رود و  مي گويد وبلاگ خوبي داريد و به ما سر بزنيد و يا
 
 قسمتي از پست جديد خودش را در قسمت نظرات كپي مي كند .
 
و بدون اينكه به حرف تو گوش دهد ، حرف خودش را مي زند . در دنياي

 واقعي هم آدم ها با يكديگر حرف مي زنند ولي هر كس حرف خودش را

مي زند و كسي به حرف كسي گوش نمي دهد .

كلا گوش دادن به حرف كسي به منظور  گوش دادن به حرف او يك هنر است

 و جايش واقعا در فرهنگ ما خالي است .

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

 

من در میان خط  کشی های قرمز حیاط  زندگی ام  ،شاعرانه، کودکانه 

   لی لی کرده ام و حال که پایم روی خط رفته و سوخته ام، تو ایستاده ای

و می گویی برای راه رفتن در حیات زندگی ،قدم اول اینست که ببینی از زندگی

 چه می خواهی .

یادم نمی آید  قدم اول كجا بود ؟ براي من كه  تمام حیاط  زندگی ام را،

 شاعرانه، کودکانه، لی لی کرده ام.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

قطار

مرا

در آغوشش تكان مي دهد

و زير لب ناله مي كند

مانند مادري

كه خياباني را مي رود

تا كودك در آغوشش را

سر راه بگذارد

و خودش برگردد

قطار مرا مدام

در آغوشش تكان مي دهد

و باد

زوزه مي كشد .

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

شعر فضاي سورئال است

 هر چيزي ممكن مي شود

 مثل اينكه " زنبورهاي عسل ديابت گرفته اند "

 و خانم همسفر در قطار ديابت نداشته باشد

از خوراكي هاي من بتواند بخورد .

 

 شعر فضاي سورئال است

 مثل اينكه تو الان بيايي

و ناگهان مرا در آغوش بگيري

 ان قدر محكم

كه نوك مدادم روي اين كاغذ بشكند

 

 شعر فضايي سورئال است

 مثل اينكه دست تو دستان مرا نوازش كنند

 و دستان خجالتي من

 عملاي كلماط را

فراموش كنند .

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

 
 
 

يك كوله پشتي بزرگ و پر

 كه كمي از يك  بسته ي نوار بهداشتي

از ان بيرون زده

يعني

دختري

مي رود

سفر

به تنهايي .

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

كرم ضد آفتاب مي زنم

و با شيشه هاي دودي عينكم

چشمانم را از آفتاب مخفي مي كنم

و در سياهي اين شهر

قدم مي زنم

در حالي در

درونم

خلاء اي

آفتاب را مي خواند

با زمزمه هاي

عاشقانه .

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

وقتي كه من نوجوان بودم

زندگي جوان بود و قوي و پر نشاط

 

من جوان شده ام

و زندگي پير و بي بخار

 

من پير خواهم شد

و چه بر سر زندگي خواهد آمد ؟؟

كه ميانه اي با مرگ ندارد !

و در مقابل آن تعريف ميشود !

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت توسط زینب |

 

آبستن محبت توام

و در ويار عشق

قرص هاي ضد افسردگي ام را

عق مي زنم .

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت توسط زینب |