آرش فرزاد :
1- والا راستش ارتباط بین رخ دادها رو متوجه نمیشم. انگار انسجام معنایی ندارهوهم سبز :
سلام .من شرمنده می شم وقتی می بینم اینقدر جدی و با دقت نوشته های
من رو نقد می کنی .واقعا ممنونم .این یک نوشته ی قدیمیه و کمی ویرایش
شده .برای خونده شدن در یک جلسه ی داستان خوانی .منم با همه ی نقد
های تو موافقم .داستان یه زن معمولیه که برای اولین بار به شوهرش خیانت
کرده .و دنبال کردن جریان سیال ذهنش.چیز عجیب و خارق العاده ای نیست .
یک داستان معمولی از یک ادم معمولی که یک خیانت معمولی کرده است .
به نظر من ادبیات باید بازتاب زندگی واقعی باشد .وقتی کل زندگی عجیب و
داستانی نیست و روز مره است باید ادبیاتی که ان را منعکس می کند
نیز از این نوع باشد .من این سبک نوشتن را دوست دارم .یک برش معمولی
زمانی و مکانی از یک زندگی معمولی .
گفته شده است که داستان کوتاه مانند یک برش از کیک است ولی باید بادامی
که در کیک است ، در ان برش بیفتد .حالا اگر این کیک ما بادام نداشته باشد
تکلیفش چه می شود ؟
به نظرم ادبیات و سینما نباید آدم ها از واقعیت زندگی دور کنند و به جای
دادن قدرت پذیرش به آدم ها ، آن ها ابتدا ایده آل گرا و سپس سر خورده
کنند .
مثلا دوستی ( استادی ) می گفت یک سری از دوستانش زنانشان را طلاق
داده اند . زیرا سلیقه شان هالیوودی شده بوده و زن هالیوودی می خواستند.
و زنانشان در مقایسه با زنان هالیوودی برایشان بی ارزش شده بودند.
این جا این سوال پیش می اید که چرا در فیلم ها اکثر آدم ها خوشگل هستند؟
مگر فیلم ها بازتاب زندگی آدم ها و تجارب زندگی واقعی نیستند؟
مگر در دنیای واقعی همه ی ادم ها خوشگل هستند ؟
گاهی فیلم ها و داستان ها خرد انسان ها را زیر سوال می برند .
من مخالف زیبایی شناسی نیستم .اما به نظرم هیچ چیزی به اندازه ی
واقعیت و حقیقت و انچه آدم ها در زندگی تجربه می کنند زیبا نیست .
به نظر من معیار زیبایی شناسی انچه است که به زندگی بشر نزدیک
باشد .
البته تمام این بحث در جواب نظر داده شده نبود .متن است دیگر ، یکدفعه
از دست آدم در می رود .
با تمام این حرف ها ، این ها که گفته شد نمی تواند هیچ توجیه ای
برای ضعف های نوشته های من باشد .من نوشته هایم و تمام نقد های
وارد بر آن ها دوست دارم و می پذیرم .
" زرد "
شیر آب داغ به زحمت ،کمی باز می شود .بیشتر فشار می دهد .
جای برجستگی های شیر فلزی ، کف دستش حک می شود .شیر نیم
دور میچرخد.
لیفش را بر می دارد و روی شیر می گذارد . دوباره می چرخاند.
ولرمی آب برای تابستان خوب می شود .صندلی پلاستیکی را زیر دوش
می گذارد. روی صندلی پلاستیکی می نشیند .
دست به موهایش می زند که تا چند دقیقه پیش با تافتی که بهشان
زده بود مثل سنگ خشک شده بودند و با اولین قطره های آب٬ نرم روی
پیشانی اش افتادند .
کف دستش را گود می کند تا پر آب شود ولبش را می شورد .
این کار را با وسواس چند بار تکرار می کند .
قطرات آب را مانند سنگ ریزه های کوچکی حس می کندکه بر سرش می ریزند.صورت و گردن و سینه هایش را با آب و صابون می شوید.بویشان می کند .
این دفعه با شامپو و لیف می شوید .بویشان می کند .
کمرش را نمی تواند کاملا لیف بکشد .یاد لیف درازی که دو دسته در دو
طرفش داشت می افتد .لیف دوران دانشجویی اش .روز آخر که داشت
ساکش را جمع می کرد تا به خوابگاه برود ٬ مادر از صبح نشسته بود وتا
عصر برایش بافته بود.
اما مادر نگذاشته بود آن را همراه یک سری چیز های کهنه و خاطره بر انگیز
دیگر ٬ به خانه ی شوهر بیاورد.صورت مادر را پشت بخار های حمام
محو می دید که لبخند می زد " عزیزم .این چیه می خوای ببری ؟ شگوم نداره .
این لیف بی کسیه ! تو دیگه کسی رو داری که پشتت رو بکشه .لیف
بی کسی لازم نداری .ببین چی برات بافتم کوچیک و شیک ٬ مدل ماهیه !"
می ترسد از حمام بیرون بیاید .می ترسد بدنش
هنوز بو های نا آشنا دهد
.یاد قصه ای در کودکی اش می افتد . داستان دختری که پسری او را بوسیده
بودو لب ها و گونه های دختر کبود شده بود.دختر در شهرشان بی آبرو شده بود .
فکرمی کند این قصه را کجا شنیده است؟.اما یادش نمی آید .
به سر شانه هایش نگاه می کند .حس می کند بدنش کبود شده است .
همان طور خیس بلند می شود و از حمام بیرون می رود .جلوی آینه پذیرایی
می ایستد و به دقت به بدنش نگاه می کند
کبودی در کار نیست و جایش زیبایی می بیند.خیالش راحت می شود.
چشمش به قاب عکس کنار آینه می افتد .پیر مرد درون قاب خیره به
چشم های او زل زده است
نگاهش را از پیر مرد می دزدو سرش را پایین می اندازد .تا حالا متوجه
نشده بود که چشم های پیر مرد ، تا این حد شبیه به چشمان شوهرش
است . صورت پیر مرد را رو به دیوار می گذارد .
فکر می کند قابش را بشکند تا مدتی قاب عکس را در کمد بگذارد . این طوری
وقتی دلیل دارد ، شوهرش هم ناراحت نمیشود .او هم از نگاه معنی دار
و اگاه پیر مرد و از عالم ارواح راحت می شود.
دوباره بویی نا آشنا از بدنش حس می کند .حس میکند دهانش مزه ی
توتون می دهد .
از روی میز پذیرایی یک موز برمی دارد و سریع به حمام بر می گردد.
روی صندلی حمام می نشیند و و با چشم های نیمه باز به قطرات آبی که
از دوش به پایین می افتند نگاه می کند .موز را در لگن، زیر شیر آب
می اندازد وگریه می کند .قطرات اشکش در میان قطره های آب که از
دوش می آیند ،گم می شوند .موز را از لگن برمی دارد و پوستش را می کند
ودر سطل کنار حمام ،روی یک تیغ اندازد .
یک گاز به موز می زند و موز را در لگن آب فرومی کند .بیرون می اورد
و یک گاز دیگر می زند و دوباره در لگن آب می اندازد .به یاد یک مستند
می افتد که از تلویزیون دیده بود .میمون هایی که کنار رود خانه زندگی
می کردند و سیب زمینی می خوردند و در حالی که یک سیب زمینی
را کنار رودخانه می خوردند بار ها در آب رودخانه ان را فرو می کردند .
به موزش نگاه می کند .حس می کند چقدر کارش شبیه میمون هاست .
تازه به جا ی سیب زمینی ،موز می خورد .
فکر می کند اگر یک میمون در حمام یک تیغ و یک خود تراش داشته باشد
می تواند مثل یک آدم از حمام بیرون بیاید .
در حالی که چشمانش هنوز پر اشک است ٬ لبخند می زند.
با خودش می گوید : میمون انسان نما ? یا انسان میمون نما؟
به داروین فکر می کند .به معلم دینی شان که چه طور چندش آور اسم
داروین را می آورد . به اینکه همیشه بوی کتلت می داد . به نجاست غرب و
به فروید درش دادنش .
به زردی کتاب تفسیر خواب فروید زیر تختشان که رویش قرص های ضد
افسردگی اش را می گذاشت ...
پوست دستانش از بخار آب پیر شده است .اما هنوز می خواهد در حمام بماند .
قطره های آب مانند سنگ ریزه های کوچک بر سرش می ریزند .
بعضی آدم ها ، جنس شان طوری است که در در دریای زندگی روز مره
نمی توانند حل شوند .
مانند تکه چوبی سرگردان روی موج های دریای زندگی روز مره، با باد احساس تکان می خورندو گاهی مانند قطعه سنگی ته نشین
می شوند .
هر چه قدر هم تلاش کنند ، نمی توانند .مثل اینکه روغن را در اب بریزی
و مدام هم بزنی .
انچه اکثریت را درگیر می کند ، ان ها را در گیر خود نمی کند .
نمی توانند فقط به کارهای روز مره شان فکر کنند .هر چند ساعت
یک بار از خودشان می پرسند" که چی؟"
مانند این می ماند که از بیرون زندگی به زندگی می نگرند .
نمی توان گفت چرا این جوری هستند . جنس شان این طور است .
و جنس چرایی ندارد .
مثلا نمی توان گفت شیشه چرا می شکند ؟ و یا اهن چرا سفت است .
مولکول هایشان این خصوصیات را دارد .آدم ها نیز با تجربه هایشان و
درکشان از هستی شکل می گیرند .
حالا هی برو کتاب روان شناسی بخوان و هم بزن .هدف تعیین کن و هم بزن
حیف که این جا جایش نیست وگرنه می گفتم " گه را هر چقدر هم بزنی
فقط بویش بیشتر بلند می شود "
تنهایی تو
هزار لایه است
و برای گذشتن از هر لایه ی آن
رمزی
لازم .
من می نویسم :
"خسته ام و گریه دارم "
و غرورم می خواند :
"خوبم و همه چیز مرتب است "
جهان می گرید
و صدای شیون آن را
نمی توان نشنید
حتی اگر ساسی مانکن با آخرین ولوم
در ضبط خانه بخواند
نت های ضعیف و خسته
لبخند های مصنوعی می زنند
مانند فاحشه ها ی پر کار
در اخر شب
و حجمی از ناامیدی و خستگی را
توان بردنشان
به اوج نیست
جهان می گرید
و صدای شیون آن را
نمی توان نشنید
مانند مگسی که
مرد گنده ی مست خوابی را
کلافه می کند .
ما جهان را نقد کردیم
وجهان
کلافه شد.
من در اتاق کوچکم
به جهان می اندیشم
جهان در اندیشه ام
اندیشه ام در من
من در اتاقم ،
اتاق من
از جهان
بزرگ تر است .

تجربه.به نظر من تمام زندگی یک تجربه کوتاه است چه کسی گفته است
که ادم ها فقط باید شاد باشند و همیشه ارام؟تمام احساس ها جزئی
از زندگی هستند.اگر غم و یاس و پوچی از جنس زندگی نیست ،پس
چرا در زندگی می توان ان ها را احساس کرد؟اندوه ،پوچی،بی میلی
به دنیا ،تنفر،احساس حقارت ،بیهودگی و ...مانند تمام احساس های
خوب عین زندگی هستند .زندگی یک کل است .نمی توان قسمتی از ان
را جدا کرد و خواست و بقیه را جدا کرد و نخواست .شما تا احساس و
تجربه ی حقارت را نداشته باشید تداعی از این واژه در ذهنتان شکل نمی گیرد.
این برای من شعار نیست و عقیده ام است و شما هر لحظه هر احساس
بدی هم داشته باشید ،عین زندگی را دارید تجربه می کنید .
و ارزش گذاری های خوب وبد فقط قراردادهایی است که ما انسان ها
گذاشته ایم. مثلا این که می گوییم وصال خوب است و جدایی بد است .
حس جدایی نیز یک تجربه است و در نوع خود می تواند سازنده و نیروی
محرک باشد.
و یا اینکه تنهایی بد است .فقط یک ارزش گذاری است .
گاهی ،خود تنهایی ما را نمی آزارد و این تصور ما از تنهای و ارزش گذاری
ما است که ازار دهنده است.
کافی است ساعت ها با خودتان تنها پیاده روی کنید و به انچه در ذهنتان
به تنهایی نسبت می دهید توجه نکنید ان وقت می بینید ان چه برای
شما ازار دهنده بوده ، قسمت زیادی اش تنها طرز تفکر و دید شما
بوده است .
من زندگی را با تمام ازار های ان دوست دارم .
همین که گهگاهی یک پدیده می تواند در من حس شگفت زدگی ایجاد کند
برایم لذت بخش است .مثلا دیدن یک مستند که در اعماق اقیانوس تهیه
شده است وحس شگفت زدگی حاصل از ان ،می تواند دلیلی کافی
برای بودن باشد .
به نظرم تجربه کردن و بودن بهتر از نیستی است حتی میل ادم به مرگبرای تجربه کردن ان است.
نمايشي عروسکي "اوسنه گم شده" به کارگردانی مريم معيني
اجرا : مجموعه ی تئاتر شهر / کارگاه نمایش
اگر به عروسک علاقه دارید ، پیشنهاد می کنم حتما این نمایش را ببینید.
ما جرا از این قرار است که یک دیو، دختر شاه پریان را به اسارت گرفته است .
یک کلاغ در داستان است و در صورتی می تواند پیش بچه هایش برود که
به پسر پادشاه کمک کند تا شیشه ی عمر دیو را بشکند و دختر شاه پریان
آزاد شود .
ماجرا ها و صحبت ها بین سنت و مدرنیته در تقابل است .دختر شاه پریان ،
سنتی است و پسر پادشاه یک پسر ماشین باز و سوسول جردن است .
دیالوگ های آیده ال گرایانه و افسانه ای با واقعیت گرایی و بی خیالی خواب
داده می شود و شما از خنده روده بر می شوید .
سنت و مدرنیته دو سر یک طیف هستند و نویسنده این دو را در مقابل هم
قرار می دهد و فضای کمدی می سازد .
دختر شاه پریان از کلاغ سوال می کند که پسر پادشاه کجاست
تا او را نجات دهد ؟
و کلاغ پاسخ می دهد که دختر پادشاه باید عضو انجمن های فمینیستی
شود و خودش ، خودش را نجات دهد ...
به این فکر کردم که تقابل سنت و مدرنیته چقدر خنده دار از آب در می اید .
با توجه به اینکه جامعه ی ما جامعه ای در حال گذار است و سرعت تغییرات
اجتماعی و تغییرات ارزش ها در آن بسیار زیاد است ، فرد باید خودش را
با تغییرات جامعه سازگار کند .وقتی جامعه دارد به سوی مدرن شدن
می رود ، و فرد بخواهد اندیشه ها و دید گاه ها و ارزش ها یش را نگه دارد ،
نتیجه به اندازه ی همین نمایش خنده دار می شود .
فرد نمی تواند ادعا کند که می خواهد دیدگاهش را نگه دارد و به جامعه
کاری نداشته باشد .فردی را در نظر بگیرید که روی تردمیل ( دستگاه دو )
ایستاده است ، و تردمیل شروع به حرکت و تغییر کند ، اگر فرد حرکتی نکند ،
با مخ به زمین می خورد و فیلمش را باید برای برنامه ی دوربین مخفی
فرستاد ، تا میزان خنده دار بودن کارش را مشاهده شود.
اما اگر سرعت راه رفتنش را با سرعت جامعه هماهنگ کند ( تا جایی که
در حد توان او ست ) بدون زمین خوردن و سر خورده شدن ، می تواند
لذت ببرد .
در جامعه ای که در حال گذار است ، فرد باید مدام باز اجتماعی شود.
و خودش را با تغییرات تطبیق دهد .
در نمایش، عروسک ها به طور باور پذیری زنده به نظر می رسند و این
برای بیننده بسیار لذت بخش است و می تواند با شخصیت عروسک ها
ارتباط بر قرار کند . با اینکه نمایش عروسکی است ، اما گروه مخاطب آن
بزرگسالان هستند .
فرو ریختگی
مرا می ترساند
فرو ریختگی
مرا می گریاند
فرو ریختگی
مرا می خواباند
گیدنز جامعه شناس معاصر در مورد امنیت موجودی عنوان می کند : "
امنیت وجودی به وضعیت ذهنی راحت و مناسبی اشاره دارد که در آن
فرد به فعالیت های بدیهی ، در محیطی آشنا و همراه افراد دیگری که
تهدیدی برای او به وجود نمی آورند ، مشغول است .ب
ه عبارتی دیگر زمانی که فرد می داند چگونه به کار خود ادامه دهد ، بدون انکه
وقفه و یا مزاحمتی برای او به وجود آید ، حالتی ذهنی و روانی در او بروز
می کند که همان امنیت وجودی است .
این مفهوم اشاره به اعتماد پذیری در زندگی اجتماعی دارد .
این احساس امنیت که ریشه در رابطه ی نوزاد با والدین دارد ، بیشتر امری
عاطفی است تا شناختی و زمینه ی ان ناخود اگاه است "
همان طور که گیدنز اشاره می کند ریشه ی احساس امنیت وجودی در دوران
کودکی است .با توجه به اینکه دوران کودکی ، در جامعه ی ما جدی گرفته
نمی شود و هر نوع بد رفتاری و کج رفتاری با کودک به بهانه ی تربیت او
انجام می شود ، به نظر من، مردم ایران از فقدان امنیت وجودی رنج می برند .
مدام می خواهند از خودشان دفاع کنند و حرف های دیگران را توهین آمیز
و رنج آور قلمداد می کنند .
البته فروید عنوان می کنند که همه ی آدم ها بیمار هستند و هر یک به نوعی
در کودکی سرکوب شده اند .اما به نظر من میزان این بیماری با توجه به
بافت های مختلف جوامع و میزان اگاهی در ان ها ، متفاوت است .
حتی اگر شما در خانواده ای کاملا سالم و آگاه به مسائل روان شناسی
کودک و رفتار با کودک بزرگ شده باشید ، این بیماری از طریق جامعه ی
ناسالم به شما سرایت می کند .
وقتی اوضاع جامعه مانند میدان جنگ است ، هر کس لازم می داند از خودش
دفاع کند و این بسیار طبیعی است .افراد برای ضربه نخوردن ، ضربه می زنند.
برای این که خودشان را بالا ببرند ، سر جایشان می ایستند و دیگران را پایین
می برند .با رفتار تحقیر آمیز خود ، یک نوع امنیت وجودی برای خودشان
ایجاد می کنند .
مردم ایران همه قربانی شده اند .هر یک به نوعی .شخصیت سالم و روان
سالم در این کشور کم دیده می شود .همه از نوعی بیمارگونگی که توسط
فرهنگ جامعه ایجاد شده است و توسط ارتباطات متقابل سرایت پیدا می کند
، رنج می برند . فرهنگ دورویی ، خرد ابزاری ، زرنگ بازی ، دروغ گویی ،
فریب کاری ، سیاست های خاص در روابط ، منفعت طلبی ، زور گویی
و حساب گری و ... در جامعه ما بسیار به چشم می خور د.
بیماری های روانی و ارتباطی مانند سرماخوردگی در کنش های متقابل رو
در رو در تاکسی ، مترو ، مهمانی و .. سرایت پیدا می کند و واگیر دار است .
چون یک زمانی ، یک نفری با ان ها یک جوری رفتار کرده است که باعث ازار
آن ها شده است، به خودشان اجازه می دهند که همان رفتار با دیگری
انجام دهند ، و با این استدلال که با ما هم همین رفتار شده است و این
قانونش است .
به آسانی
می درد رویایت را
چرا که
در لحظه های مه آلود گذشته
دیگری ای
که توسط
دیگری ای دیگر
در لحظه های مه آلود گذشته
رویایش دریده شده ٬
رویای او را دریده است
به آسانی
این متن را به این نگرش شروع کردم که نباید از آدم ها و رفتارهایشان
شاکی شد. اصلا موضع ام در ابتدا انتقادی نبود .اما از انجا که شما فقط
می توانید شروع به نوشتن کنید و نمی توانید تا آخر را پیش بینی کنید و
متن و نوشته راه خودش را می رود ،کمی از موضع مسالمت آمیز که در ابتدا
اتخاذ کرده بودم دور شدم .
خلاصه می خواستم بگویم می توانیم از دیدگاه ساختار گرایی بنگریم.این دیدگاه
عنوان می کند اراده ی فرد در برابر ساخت ،هیچ است . و این ساخت کل جامعه
است که رفتار فرد را شکل می دهد و خودش فقط فکر می کند که رفتارش
را خودش انتخاب می کند .با دیدگاه ساختارگرایی آدم ها را می شود بخشید .
حتی در دادگاه اگر بتوانی اثبات کنی کسی تو را مجبور به انجام جرمی کرده
است تبرئه می شوی .
حال در مورد آدم ها همین طور است ، رفتارهای بیمار گونه شان در اثر
اجبار بیمار گونه ی جامعه است و بدین ترتیب می توان در داداگاه ذهن ،
آدم های دیگر را بخشید و حتی ادم می تواند خودش را نیز ببخشد .زیرا
بر خودش نیز نوعی از این ساخت حاکم است .
سعدالله زنگ نزد .قرار بود دو روز بعد از اولین دیدارمان تماس بگیرد ،
اما زنگ نزد .خودم شماره ام را روی پشت فالی که از او خریدم نوشتم و
بهش دادم.خودش ان را در جیب پشتی شلوار جین کهنه اش گذاشت .
بهش قول دادم برایش اسم انتخاب کنم ، تا دوستانش اسمش را مسخره نکنند
و به او نگویند سعدی و یا شیراز .
قول دادم یک خانه ی کودک پیدا کنم که در ان سعدالله که فقط ده سالش
است ، بتواند در ان درس بخواند و کمی پول هم به او بدهند .
نمی دانم چرا زنگ نزد .خودم شماره ام را روی پشت فالی که از او خریدم
نوشتم و بهش دادم.خودش ان را در جیب پشتی شلوار جین کهنه اش
گذاشت.
شاید به خاطر گوشی موبایلم بوده .از من پرسید گوشی ات را چند
خریده ای .گفتم 200 هراز تومن.گفت چرا 200 هزار تومن برای این پول دادی ؟
اما من تا حالا این سوال را از خودم نپرسیده بودم.برای همین جوابی نداشتم .
بحث رو عوض کردم .گفتم : ببین پایینش می چرخه .عکس های خوبی هم
می گیره .گوشی رو بهش دادم . خودش یک عالمه ازم عکس انداخت .
خودش گفت دستت رو بذار زیر چونه.
شاید قلبش درد گرفته و مریض شده و یادش رفته .گفت یه چیزی مثل
سوزن می ره تو قلبش و یه دردی حس می کنه .منم گفتم طبیعه و مال
منم همیشه همین جوریه .اون گفت فکر کرده مریض شده .اما گفتم
خیلیا این جورین .و این خیلی طبیعیه .
من روی صندلی های سکوی مترو نشسته بودم و منتظر دوستم
بودم و سعدالله منتظر مترو بود تا بیاد و بره توش فال بفروشه .
ما دوست شدیم .دوست آدم کسیه که برای ادم ارزش و احترام قائل باشه .
پنج تا مترو اومد ، اما سعدالله نرفت و پیش من موند .چون اون از کارش و
پنج تا مترو گذشت ، ما دوست شدیم .
کلی عکس از هم گرفتیم و انیمیشن جوجه های پر رو، رو از تلویزیون
توی مترو دیدم و کلی خندیدیم .
اون تمام انیمیشن رو حفظ بود و مدام صحنه ی بعدی رو تعریف می کرد
وقتی چیزی که گفته بود اتفاق می افتد، ذوق می کرد
و می گفت : دیدی؟ منم می گفتم : آره .
من بهش ماسک دادم تا بزنه و شناسایی نشه ومامور های مترو
دستگیرش نکنند.
اما سعدالله خیلی باهوش بود .گفت از لباس های کثیفش اون ها می فهمند
که فال فروشه .گفتم خوب لباس ها ت رو بشور .گفت وقتی میره خونه از
خستگی شهید می شه و ما کلی سر کلمه ی شهید خندیدیم .
قرار بود زنگ بزنه و من بهش ادرس بدم یا با هم بریم خانه ی کودک.اما زنگ
نزد .
سعدالله باهوش تر این حرف ها بود که ایده الیستی فکر کنه .اون می دونست
که کسی نمی تونه برای زندگی اون کاری بکنه .اون ده ساله بود اما خیلی
بیشتر از سنش می فهمید .
رنج آدم رو بزرگ و رئالیسم می کند .
.احتمالا امید داشتن آزارش می داده .رفته یک کم از در امدش رو یه ساندویچ
فلافل خورده .کنار دهنش سوسی شده .توی جیباش دنبال دستمال گذشته
.پیدا نکرده .دستش رو کرده توی جیب عقبش .کاغد کاهی فال که
شماره ی من پشتش نوشته شده بوده ،رو در اورده ، دهنش رو پاک کرده ،
یه شیشکی زده ، انداخته درو .رفته خونه و از خستگی شهید شده .
رنج از بین نمی رود
بلکه از حس به کلمه تبدیل می شود
و از کلمه
به حس
باید ادامه داد
واین غمناک ترین واقعیت ممکن است .
_ دست هایم را دیگر در باغچه نمی کارم !
_ چرا ؟
شست و شوی مغزی لطفا !
بخواب
در سرمای تنهایی
در اغوش گرم غرورت
در دریای عمیق و آرام
با حداکثر توانت
سنگ پرتاب نکن
طوفانی که شود
با تازیانه ی موج هایش
اسمت را
که با ترکه ای چوبی
بر روی شن ها ی ساحلش نوشته ای
پاک خواهد کرد .
مملکت حالش بد است و من به مسائل عشقی می اندیشم .من حالم بد بود
و مملکت به مسائل عشقی اش می اندیشید .
حسادت به اینکه کسی ، دیگری را بیشتر از تو دوست دارد ، لطیف ترین و
زنده ترین حس دنیا است .تا وقتی این حس حسادت را داشتید بدانید که
هنوز زنده اید .
بر روی تمام دیوارهای شهر
دریا را نقاشی کنیم
و مانند مرغان دریایی
گروه گروه
از خیابانی
به خیابان دیگر
کوچ کنیم .
تئاتر همه چیز درباره آقای ف
نویسنده و کارگردان : آرش عباسی
بازیگر : احمد مهرانفر
اجرا در مجموعه ی تئاتر شهر _ کارگاه نمایش
شما در ورود به سالن غافلگیر می شوید . این که چرا و چطور را باید
بروید تا ببینید .چرا که شنیدن کجا
و دیدن کجا ؟ آقای ف یک خواننده مجالس عروسی است .که اخیرا
دچار ناراحتی گلویی شده است .و مدام سرفه اش می گیرد و این
سرفه های مکرر باعث می شود که اجراهایش و خوانندگی اش صدمه ببیند
.آقای ف در دوران سربازی اش بیست روز به جبهه فرستاده شده است
.دوستش ابی به او می گوید که به سازمان جانبازان برود و ادعا کند
در جنگ شیمیایی شده است و از مزایای مادی جانباز بودن استفاده کند
.در تمام تئاتر آقای ف دارد فکر می کند وقتی که با سازمان جانبازن رفت
چگونه برخورد کند ؟ چه چیزی بگوید ؟ چگونه ادعای خود را باور پذیر کند ؟
او حرف های مذهبی را با خود تمرین می کند و ناگهان وسط ان ها
ترانه هایی که برای مجالس می خواند را با آواز می خواند .نوحه های
مذهبی و ترانه های عشقی مدام در ذهن او با هم قاطی می شود .
این دو گانگی در بسیاری از جنبه های زندگی ایرانی وجود دارد .
این که خود فرد چیزی را برای خودش می پسندد ولی جامعه چیزی دیگری
را برای او درست می داند . و صلاح دید فرد و جامعه در مقابل یکدیگر قرار
می گیرد .و برای این که فرد برای بقا خود به جامعه نیاز دارد ، به ناچار خارج
از محیط شخصی خود به صلاح دید جامعه عمل می کند و در زندگی شخصی
خود ان طور که میل دارد است .و این موضوع باعث می شود که افراد
شخصیتی دوگانه داشته باشند .مخصوصا این موضوع در میان کارمندان
دولت بسیار رواج دارد .
اگر از ديدگاه رابرت مرتون،جامعه شناس معروف كاركردگرا به اين قضيه
نگاه كنيم، اين نوع سياست گذاري حكومتي،يكي از چهار نوع رفتار انحرافي
را در سطح
جامعه دامن مي زند كه او نام آن را مناسك گرايي (Ritualism)
مي نهد.
مناسك گرايي، حالتي است كه در آن از ميان وسايل پذيرفته شده اجتماعي
براي دستيابي به اهداف مطلوب و ارزشمند، بيشتر به وسايل و ابزارها تاكيد
شده و اهداف مورد نظرمهجور مي ماند.
مصداق اين مساله در جامعه ما، تاكيد زياد از حد حكومت بر مناسك و ظواهر
به ويژه از طريق اعمال بعضي از ملاك هاي گزينش و استخدام، اجبار در
پوشش خاص در دانشگاه و امثال آن است.
اگرچه در اين موارد، هدف اوليه گسترش و ترويج دينداري و مظاهر آن است،
اما در عمل، حتي عكس اين هدف تحقق مي يابد. در اين مورد،حتي با وجود
تاكيد زياد بر ظواهر ديني، اصل توجه به محتوا و كاركرد موثر دين براي فرد
و جامعه ،از بین می رود.
یک نتیجه ی دیگر این دوگانگی این است که یک نوع از خود بیگانگی به وجود
می آورد .از خود بیگانگی شکافی است بین آنچه فرد می خواهد انجام دهد
و انچه انجام می دهد. یک نوع جبر از خارج اراده ی فرد بین این شکاف
قرار می گیرد .و فرد احساس اختیار کامل بر اداره ی زندگی اش را ندارد .
فرد زندگی خودش را از بیرون نظاره می کند و خودش را در مرکز تصمیم
گیری نمی بیند . عامل های دیگر بیرونی باعث شکل گیری روند زندگی اش
می بیند .
سرانجام ،انسان از خود بیگانه از اجتماع بشری واز هستی نیز بیگانه
می گردد.
انسان از انسانهای دیگر بیگانه شده است.انسانی که در برابر خودش قرار
می گیرد،در برابر انسانهای دیگر نیز قرار می گیرد.
تمام این موضوع ها باعث می شود آقای ف با وجود تلفن هایی زیادی که
از طرف دوست دخترش ، مادرش ، دوستش به او می شود و با تمام
خاطراتی که به یادش می آید ، در تنهایی عمیقی غوطه ور باشد .
از دوستی که درک ندارد ملولم و دوستی که درک داردم آرزوست .
مرسی
هر کسی که از دنیای مجازی برای تو به دنياي واقعي بیاید ،
بعد از مدتي دوباره به دنياي مجازي خواهد پيوست .
چون در ذات خود مجازی بوده است .
پی نوشت امیدوارانه_ دخترانه _ساده لوحانه : هر قاعده ای استثنا هم دارد
این افسردگی قبل از پریودی ، بد کوفتی است .درست وقتی آدم حالش
خوب است ، زن بودن آدم را یاد آوری می کند و من نمی دانم این حس غم
از کجا سرچشمه می گیرد .شاید فیزیک بدن نیز از زن بودن غمگین می شود .ی
ک غده ی کوفتی در مغز ، یک ماده ی کوفتی را کم ترشح می کند گویا و
این باعث یک افسردگی کوفتی می شود .باابک احمدی می گفت :
زندگی سخت است ، در جهان سوم سخت تر است ، زن بودن سخت تر تر
است و زن بودن در جهان سوم سخت تر تر تر است .خلاصه این افسردگی
قبل از دوره بد کوفتی است .
انقدر زیاد و سنگین است که حتی وقتی نوار حسین پناهی را بگذاری و
گوش بدهی ، باز هم بهبودی حاصل نمی شود .فکرش بکن.حسین پناهی
با ان که اخر افسرگی است ، جلوی تو لنگ بندازد.می گویم اگر حسین پناهی
زن بود ، قبل از دوره اش چه چیز هایی می سرود ؟
می گه : " بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه " دلت خوشه عمو ؟
کاش روح و جسم روی هم تقابل نداشتند .یعنی وقتی حال روحیت
خوب بود ، تغییرات هورمونی در جسم حالت را بد نمی کرد
.می گه "من تو را ، او را ، کسی رو دوست می دارم " می گم می شنوی چی
می گم ؟ اما نمی شنوه .نواره .حرف هاش رو زده و رفته .مثل همه ."
خدایا پیامبری بفرست که فقط گوش کند " شاید روحش بشنوه .شاید
روحش داره تو خیابون ها قدم می زنه .ازش خوشم میومد .خیلی خودش بود .
"
تعجب می کنم ، وقتی می بینم مردم از اوضاع سیاسی تعجب می کنن .
می گن دیدی دیکتاتورن ؟ مگه چیز جدیدیه ؟ مگه تا قبلش دموکراسی بوده؟
.من کلا تو زندگیم زیاد دموکراسی رو حس نکردم که حالا با دیدن دیکتاتوری
جا بخورم .اکثر این ها که به دیکتاتوری اعتراض دارند ، توی زندگی های شخصی
شون اون رو اعمال می کنن .
اگر چیزی بد و آزار دهنده است ، این بدی در ذات ان است .مثلا اگر من
به آزادی اعتقاد دارم ، این به این معنی است که خودم آزاد باشم و دیگران
رو هم آزاد بگذارم .متاسفانه اکثر باورهای ما یک طرفه است .
در جامعه ی مرد سالار این موضوع بیشتر در مردان دیده می شود .
مثلا جامعه نباید به ان ها زور بگوید و حقشان را نادیده بگیرد و باید به آزادی
و حقوق انسانی آن ها احترام بگذارد ، باید به ان ها حق انتخاب بدهد ،
اما ان ها در خانواده خودشان و روابط شان که یک جامعه ی کوچک محسوب
می شود ، حقوق انسانی افراد را در نظر نمی گیرند و به ان ها زور می گویند
.و آزادی را فقط برای خودشان باور دارند .چرا تجمع های اعتراض به حقوق
زنان همیشه فقط چند ساعت با جمعیتی کم بر پا می شود و زود
به فراموشی سپرده می شود ؟اما اعتراض به حقوق مردان و زنان این همه
طول می کشد ؟ مگر زنان نصف جمعیت را تشکیل نمی دهند ؟
من این انقلابی بودن و طرفدار آزادی بودن را زیاد نمی توانم باور کنم .چرا که
خودم به عینه دیده ام در زندگی شخصی شان این طور برخورد نمی کنند .
البته مشکل از مردان نیست .مشکل از ساختار است .وقتی ساختار مشکل
داشته باشد ، این مشکل به آدم ها هم سرایت می کند .این جا جای یک
چیزی خیلی خالی است و ان هم اگاهی است .
وقتی در جامعه دیکتاتوری باشد ، این برخورد تا داخل خانواده کشیده می شود .
جامعه و خانواده در تقابل متقابل با یکدیگرند .خانواده روی جامعه تاثیر می گذارد
و جامعه روی خانواده تاثیر می گذارد
اریک فروم بحثی را مطرح می کند به نام شخصیت ضعیف کش .این نوع
شخصیت در محیط های دیکتاتوری پیش می آید .شخصیت ضعیف کش در رابطه
با آدم های قوی تر از خودش سکوت می کند و به ان ها اعتراض زیاد نمی کند
و به آدم های ضعیف تر از خودش زور می گوید .حالا پیدا کردن ربط شخصیت
ضعیف کش و جامعه ی ما و تجربه های شخصی تان ، با شماست .
پی نوشت بدجنسانه با چاشنی فمینیستانه :
هر پدیده ی اجتماعی یک کارکرد یک کژکارکرد دارد .
یک بدی و یک خوبی دارد .مزیت و معایبی برای جامعه دارد.
به نظرم این موضوع های اخیر ، با تمام کژکارکرد هایی که داشت ، یک کارکرد
مثبت داشت .و ان اینکه مرد ها حس کردند که زور شنیدن چه مزه ای است .
و از جایگاه فاعل و جایگاه مفعول آمدند .و جای امید است که
باز اندیش شده باشند.
من اریب دارم
به غم