دورتر بایست
شعر من ،
عمیق است .
نزدیک که بیایی
پرت می شوی
در اعماق تنهایی و بدبینی اش
و کلماتی که مدام ناخن هایشان را می جوند
با هراس و سوءظن
به غریبه ای که در میانشان افتاده
خیره می شوند .
دورتر بایست
شعر من ،
عمیق است .
زندگی
از دستان خسته و عرق کرده ام
لیز می خورد
و دستان خالی ام
خیره به لبان تو
که تکرار می کنی:
"سخت می گیری" !
شعر باید خودش بیاید
آرام آرام
با زور که نمی شود شعر گفت
دست کلمه را که بکشی
قهر میکند و می رود
و تو چقدر شبیه شعری
که باید خودت بیایی
آرام آرام
با زور که نمی توانم بیاورمت
دستت را که کشیدم
قهر کردی
و رفتی
تو چه قدر
شعری !
قسمتی از من در من مرده است
و بوی مردگی ای که از آن بلند می شود،
مرا مسموم کرده است
که بالا می آورم
آدم ها را
حرف هایشان
و هر چه اتفاق می افتد
عق می زنم
در پاکت بی تفاوتی ام .
و می دانم
بوی این مردگی
فقط
در حضور عطر تند مردانه ی تو
محو خواهد شد .
و زمین
مهره ای فیروزه ای
با لکه های سبز
بر روی انگشتری
خداوند است ،
که وقتی به تنهایی اش می اندیشد
مدام آن را
می چرخاند .
باید این بیهودگی را
با کلمات آراست ،
دو کلمه
گوشواره ی گوش هایش کرد
و با خون کلمه ای که
رگش را زده است
لبانش را قرمز
این بیهودگی را
آذین با کلمات
باید
کرد
موهای ژولیده اش را
با دندانه های حروف ها
شانه .
کوچ می کنم
همچون پرنده ای تنها ،
با کلماتی در منقار ،
از سرزمین خشکسالی ،
به نهیب دریا .
ابراهیم خلیل الله
دست نگه دار
تبرت را در هوا
شکستن بت،
شکستن پرستنده ی آن است
در آن زمان
اگر دختری بتی داشت
که در اعماق ذهنش
شکسته بود
و عمق دردش را برایت
عربی ، عربی ، عربی
اقراء می کرد،
تو باز هم
آیا
به حرف خدایت
گوش می سپردی ؟
ابراهیم خلیل الله
دست نگه دار
تبرت را در هوا
شعر
حس نوستالژیکی است،
در حالی که لبانش می لرزد
بی صدا و آرام
می گرید .
اتاقم
سمساری بزرگی است
پر از تجربه های دست دوم
درون انبوه کتاب هایم
انبوه فیلم هایم
تجربه های با شکوه نویسندگان و فیلم سازانی که
بوی تاناکورا می دهند
و من همچون کودک فقیری که
دل زده از بوی کهنگی
به بوی ورنی و چسب کفش های نو
می اندیشد،
دل زده از کتاب ها و فیلم ها
تجربه های بی واسطه ی نو را
می خواهم .
نظام پدر سالاری
ما را زخمی کرده بود
و ما به دنبال پسرانی بودیم
تا زخم هایمان را نشانشان دهیم
و با لبخندشان
پانسمانشان کنیم
به دنبال مردانی .
ما مردانی یافتیم
و زخم هایمان را
به امید لبخندشان
گشودیم
آنها گفتند
نظام پدرسالاری
نام دیگرش
مرد سالاریست
و قهقهه های مردانه زدند
در من
یک دیوانه
بیدار شده است
برایش آرام آرام شعر که می خوانم
دیوانه تر می شود
و لالایی های فلسفی ،
قصه های نیهیلیستی ،
نوازش های بوکوفسکی
می خواباندش .
جایگاه مفعول
به فاعل پریدم
نظم جهان
بهم ریخت
و من
از نقطه ی آخر جمله
به دار آویخته شدم .
در من
پرنده ای نامیراست
گاهی
آنقدر آواز می خواند
که خون
بالا می اورد
می خواستم
رویاهای رنگی ام را
برای تو نقاشی کنم
اما کسی
در جعبه ی مداد رنگی ام
دوازده مداد سیاه
گذاشته بود .
از شما چه پنهان
من قاتلم،
کلماتم را
با ریختن آرام بخش
در دهان و چشم و گوششان
کشتم
کلماتم زیادی دختر بودند
و عصر ، عصر جاهلیت بود
و برای تمناهای دخترانه شان
جایی نبود .
از خدا که پنهان است
اما از شما چه پنهان
وجدانم در عذاب است
آیا تاریخ
مرا خواهد بخشید ؟
با چه شتابی
سقوط می کند ،
فضله ی پرنده ای
که در اوج پرواز است ؟
تو در آستانه ی در
ایستاده بودی
نه می امدی
و نه می رفتی
نیمی از سرما را گرفته بودی
و سوزهایی از کنار تو رد می شدند
هوا معتدل شده بود
و من گونه ی نادری بودم
که هوای معتدل را
تاب نداشتم .
گونه ای که با سرما و گرمای مطلق
سازگار است .
من داشتم منقرض می شدم
در این اعتدال .
و فریاد زدم :
تکانی بخور !
تو رفتی
و در سرمای بعد از تو
من
دوباره جان گرفتم .
تو از صداقتت
تغذیه کردی
بزرگ و بزرگ و بزرگ تر شدی
بزرگ تر از
غرور من
من و غرورم از ترس عظمت تو
منفجر شدیم
و تو
در میان دودها
محو.
آدم ها دو دسته اند
ان هایی که شعر دوست نیستند
که خودخواهند
و ان هایی که شعر دوست هستند
که خودخواه ترند .
مردمان این شهر
گوششان
انحراف شنوایی دارد
من می گویم عشق
و ان ها
می شنوند
هوس !
بین
من وتو
فاصله ای است
به حجم
عقاید فمینیستی من
بین
من وتو
کششی است
به اندازه ی
تمام احساسات شاعرانه ی من
بین
من و تو
واقعیتی است
از جنس
پارادوکس
بین من و تو
چیست ؟
عشق خیلی سخته !همش باید مواظب باشی که حرف احمقانه ای نزنی .
پس بهتره سکوت کنی .
چون این جوری اگر همه چیز هم خراب بشه دیگه آدم تقصیر ان حرف و این
حرف خودش نمی اندازه.
بعضی آدم ها با غم به جهان متصل می شوند .غمشان را که برداری
اتصالشان به جهان قطع می شود .
و احساساتی که
به سبک زنان جنوبی
بر سر گورها
شیون می کنند .
خیام جان
کس شعر نگو عمو .
دنیا ،
تخمی تر از این حرف هاست
که آدم بتواند
هی
خوش بگذراند .
برای رابطه ی عاطفی داشتن ، باید زیاد به کسی نزدیک نشد .وقتی
جلوی کسی تمام افکار و احساساتت را برهنه کنی ، دیگر با او یکی
می شوی .و رابطه ی عاطفی بین دو نفر است و وقتی یکی شدی دیگر
معنی نمی دهد .باید کمی دور ایستاد .
یک قدم که جلو بگذارم
حرمت تنهایی تو شکسته می شود
و یک قدم که عقب
حرمت دلم .
اگر انکه برای او شعر می گویی ، شعر هایت را بخواند ، شعر های
بعدی ات خواهند مرد .چرا که اگر آدمی بفهمد کسی برای او شعر
می گوید ، خوبی اش تبدیل به بدی می شود .و این از بدی ان آدم نیست ،
این خاصیت انسان هاست ،
قدر چیز ی که برایش تلاش نکرده باشند را نمی دانند .و وقتی
او بد می شود دیگر نمی شود شعر گفت .برای یک آدم بد که نمی شود
شعر گفت .