تبليغاتX
وهم سبز



دورتر بایست

شعر من ،

عمیق است .

نزدیک که بیایی

پرت می شوی

در اعماق تنهایی و بدبینی اش


و کلماتی که مدام ناخن هایشان را می جوند

با هراس و سوءظن

به غریبه ای که در میانشان افتاده

خیره می شوند .


 دورتر بایست

شعر من ،

عمیق است .



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت توسط زینب |



زندگی

از دستان خسته و عرق کرده ام

لیز می خورد


و دستان خالی ام

خیره به لبان تو

که تکرار می کنی:

"سخت می گیری" ! 



+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت توسط زینب |



شعر باید خودش بیاید

آرام آرام

با زور که نمی شود شعر گفت

دست کلمه را  که بکشی

قهر میکند و می رود


و تو چقدر شبیه شعری

که باید خودت بیایی

آرام آرام

با زور که نمی توانم بیاورمت

دستت را که کشیدم

قهر کردی

و رفتی


تو چه قدر

شعری ! 




+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت توسط زینب |




قسمتی از من در من مرده است 

و بوی مردگی  ای که از آن بلند می شود،

مرا مسموم کرده است


که بالا می آورم

آدم ها را

حرف هایشان

و هر چه اتفاق می افتد

عق می زنم

در پاکت بی تفاوتی ام . 


و می دانم

بوی این مردگی

فقط

در حضور عطر تند مردانه ی تو

محو خواهد شد .




+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت توسط زینب |



و زمین

مهره ای فیروزه ای

با لکه های سبز

بر روی انگشتری 

خداوند است ،

 که وقتی به تنهایی اش  می اندیشد

مدام آن را

می چرخاند .


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت توسط زینب |


باید این بیهودگی را

با کلمات آراست ،

دو کلمه

گوشواره ی گوش هایش کرد

و با خون کلمه ای که

رگش را زده است

لبانش را قرمز 


این بیهودگی را

آذین با کلمات

باید

کرد

موهای ژولیده اش را

با دندانه های حروف ها

شانه .



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت توسط زینب |


کوچ می کنم

همچون پرنده ای تنها ،

با کلماتی در منقار ،

از سرزمین خشکسالی ،

به نهیب دریا .


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت توسط زینب |


ابراهیم خلیل الله

دست نگه دار

تبرت را در هوا


شکستن بت،

شکستن پرستنده ی  آن است


 در آن زمان

اگر دختری بتی داشت

که در اعماق ذهنش

شکسته بود

و عمق دردش را برایت

عربی ، عربی ، عربی

اقراء  می کرد،

تو باز هم

آیا

به حرف خدایت

گوش می سپردی ؟ 



ابراهیم خلیل الله

دست نگه دار

تبرت را در هوا



+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت توسط زینب |


شعر

حس نوستالژیکی است،

 در حالی که لبانش می لرزد

بی صدا و آرام

می گرید .



+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت توسط زینب |



اتاقم

سمساری بزرگی است

پر از تجربه های دست دوم

درون انبوه کتاب هایم 

انبوه فیلم هایم


تجربه های با شکوه نویسندگان و فیلم سازانی که

بوی تاناکورا می دهند


و من همچون کودک فقیری که

دل زده از بوی کهنگی

به بوی ورنی و چسب کفش های نو

می اندیشد،

دل زده از کتاب ها و فیلم ها

تجربه های بی واسطه ی نو را

می خواهم .



+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |


نظام پدر سالاری

ما را زخمی کرده بود

و ما به دنبال پسرانی بودیم

تا زخم هایمان را نشانشان دهیم

و با لبخندشان

پانسمانشان کنیم

به دنبال مردانی .


ما مردانی یافتیم

و زخم هایمان را

به امید لبخندشان

گشودیم


 آنها  گفتند

نظام پدرسالاری

نام دیگرش

مرد سالاریست

و قهقهه های مردانه زدند




+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |


در من

یک دیوانه

بیدار شده است

برایش آرام آرام شعر که می خوانم

دیوانه تر می شود 

و لالایی های فلسفی ،

 قصه های نیهیلیستی ،

نوازش های بوکوفسکی

می خواباندش .


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |

از

جایگاه مفعول

به فاعل پریدم

نظم جهان

بهم ریخت

و من

از نقطه ی آخر جمله

به دار آویخته شدم .


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |


در من

پرنده ای نامیراست

 گاهی

آنقدر آواز می خواند

که خون

بالا می اورد



+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |



 می خواستم

رویاهای رنگی ام را

برای تو نقاشی کنم 


اما کسی

در جعبه ی مداد رنگی ام

دوازده مداد سیاه

گذاشته بود .


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |



از شما چه پنهان

من قاتلم،

 کلماتم را

با ریختن آرام بخش

در دهان و چشم و گوششان

کشتم


کلماتم زیادی دختر بودند 

 و عصر ، عصر جاهلیت بود

و برای تمناهای دخترانه شان

جایی نبود .


از خدا که پنهان است

اما از شما چه پنهان

وجدانم در عذاب است

آیا تاریخ

مرا خواهد بخشید ؟



+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |


با چه شتابی

سقوط می کند ،

فضله ی پرنده ای

که در اوج پرواز است ؟




+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |



تو در آستانه ی در

ایستاده بودی

 نه می امدی

و نه می رفتی

نیمی از سرما را گرفته بودی

و سوزهایی از کنار تو رد می شدند

هوا معتدل شده بود

و من گونه ی نادری بودم

که هوای معتدل را

تاب نداشتم .

گونه ای که با سرما و گرمای مطلق

سازگار است .

من داشتم منقرض می شدم

در این اعتدال .

و فریاد زدم :

تکانی بخور !

تو رفتی

و در سرمای بعد از تو

من

دوباره جان گرفتم .



+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |


تو از صداقتت

تغذیه کردی

بزرگ و بزرگ و بزرگ تر شدی

بزرگ تر از

غرور من


من و غرورم از ترس عظمت تو

منفجر شدیم

و تو

در میان دودها

محو.


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |


آدم ها دو دسته اند

ان هایی که شعر دوست نیستند

که خودخواهند

و ان هایی که شعر دوست هستند

که خودخواه ترند .



+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |


مردمان این شهر

گوششان

انحراف شنوایی دارد

من می گویم عشق

و ان ها

می شنوند

هوس !


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |


بین

من وتو

فاصله ای است

به حجم

عقاید فمینیستی من


بین

من وتو

کششی است

به اندازه ی

تمام احساسات شاعرانه ی من


بین

من و تو

واقعیتی است

از جنس

پارادوکس


بین من و تو

چیست ؟ 



+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |


عشق خیلی سخته !همش باید مواظب باشی که حرف احمقانه ای نزنی .

پس بهتره سکوت کنی .

چون این جوری اگر همه چیز هم خراب بشه دیگه آدم تقصیر ان حرف و این

حرف خودش نمی اندازه.




+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |


بعضی آدم ها با غم به جهان متصل می شوند .غمشان را که برداری

اتصالشان به جهان قطع می شود .



+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |



در من گورستانی از کلمه است

و احساساتی که

به سبک  زنان جنوبی

بر سر گورها

شیون می کنند .



+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |


خیام جان

کس شعر نگو عمو .

دنیا ،

تخمی تر از این حرف هاست

که آدم بتواند

هی

خوش بگذراند .


+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |


برای رابطه ی عاطفی داشتن ، باید زیاد به کسی نزدیک نشد .وقتی

جلوی کسی تمام افکار و احساساتت را برهنه کنی ، دیگر با او یکی

می شوی .و رابطه ی عاطفی بین دو نفر است و وقتی یکی شدی دیگر

معنی نمی دهد .باید کمی دور ایستاد .




+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |


یک قدم که جلو بگذارم

حرمت تنهایی تو شکسته می شود

و یک قدم که عقب

حرمت دلم .


+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |


اگر انکه برای او شعر می گویی ، شعر هایت را بخواند ، شعر های

بعدی ات خواهند مرد .چرا که اگر آدمی بفهمد کسی برای او شعر

می گوید ، خوبی اش تبدیل به بدی می شود .و این از بدی ان آدم نیست ،

این خاصیت انسان هاست ،

  قدر چیز ی که برایش تلاش نکرده باشند را نمی دانند .و وقتی

او بد می شود دیگر نمی شود شعر گفت .برای یک آدم بد که نمی شود

شعر گفت .


+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |




"سخن رنج مگو ،جز سخن گنج مگو

ور از این بی خبری، رنج مبر، هیچ مگو"

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت توسط زینب |

مطالب قدیمی‌تر