تبليغاتX
وهم سبز
تو می شاشی

به دنیا

با آلت کلمه

و این موضوع

مثل کودکی که چیز بی ادبی دیده باشد

مرا تا حد مرگ

می خنداند .


+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت توسط زینب |


مرگ هم بدجنس شده است

مثل تو

هی به ادم دهن کجی می کند


همه جایم سالم است

و هیچ امیدی به مرگ نیست


شاید تصادفی  و یکدفعه

بیاید

که احتمالش کم است

مثل تو .


+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت توسط زینب |


شعر های توی روانی

آدم را روانی می کنند


شعر های روانی ات را

حبس کن

و به دهن هایشان

بوسه ی سکوت بزن

از آن هایی که مرد ها

برای ساکت کردن گریه های ناز دار زن ها شان

بر لب هایشان می زنند


شعر های توی روانی

آدم را روانی می کند


+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت توسط زینب |


قدم هایم را

می پیچم

در این کادوهای قرمز قلب دار

و پست می کنم

برای تو




+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت توسط زینب |


غرق در حسم می شوم

و در حال جان دادن

حباب های کلمه

از دهان کف کرده ام

پرت میشوند

در ساحل کاغذ



در ساحل کاغذی ام

 سوت زنان

قدم می زنی

 به دنبال فرمی

در پرت شدن کلمات .



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت توسط زینب |


باران نباید به زمین برسد 

حیف از

پاکی اش

نیست؟


در چندین متری زمین

 بایدمحو شود


 ما باید

هر قطره اش را

از جلوی پایمان برداریم

ببوسیم

و در بلندی بگذاریم

باران نباید به زمین برسد


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت توسط زینب |


پوچی ام

یخی ست

در زیر نگاه گرمت

آب می شود

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت توسط زینب |


تنها

نیستم


وقتی که تنهایم

انگار که

نیستم


تنها

نیستم


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت توسط زینب |


در هوای آلوده از دروغ

احساست

که نفس بکشد

جا در جا

خواهد مرد


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت توسط زینب |


 



moon Dance bye Alfered Gockel)


 ماباید

فکری برای ماه کنیم

تمام ستارگان آسمان را جمع کنیم

کنار یکدیگر در یک دایره بگذاریم

و با این چسب های جدید و خفن مدرن

همه شان را

بهم بچسبانیم


ماه دیگری بسازیم

و در کنار این ماه بگذاریم

تا با هم چاق شوند

با هم لاغر شوند

به یکدیگر عشق بورزند

 هلال هایشان را برای هم بگشایند

قهر کنند

و پشت به یکدیگر هلال شوند

خلاصه ماجراها داشته باشند 


تا هر شاعری

ببیند که ماه جفتی دارد،

 ان را با معشوقه اش اشتباه نگیرد .


تا دیگر ماه

نیمه شب

مانند یک روسپی جاودان

که سنش به قدمت تاریخ است

از این شعر

به شعر دیگری

 نرود 




+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت توسط زینب |


در من

ماده پلنگی 

خفته است.

روزی

بیدار خواهد شد

سینه ام را خواهد درید

 و به بیرون

خواهد پرید


تمام اتوبان را

از میان ماشین ها

خواهد دوید

به تو

خواهد رسید

و با چشمان زلالش

 در چشمان تو

زل

خواهد زد .



+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت توسط زینب |


من با تو نمی سازم .یعنی من هویتی مستقل از تو دارم .یعنی من یک هویتی

دارم .یعنی هویت من وجود دارد .یعنی من وجود دارم .

من با تو نمی سازم .پس من هستم ..


+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت توسط زینب |


کار مثل یک مخدر قوی است .وقتی ذهن مجبور به تمرکز روی چیزی به

غیر از خودش بشود ، در ظاهرفرد دارد فعالیت ذهنی انجام می دهد ،

اما در واقع ذهن او در حال استراحت است .بیشترین خستگی

ذهن هنگامی است که ذهن می خواهد خودش را واکاوی کند .کار یک نوع

نیاز و اشتیاق کاذب به وجودمی اورد .هر چه قدر در کارت پیشرفت کنی ،

باز دیگرانی هستند که از تو جلوتر باشند و تو می خواهی مانند ان ها شوی ،

انگیز ه ای که تمامی ندارد .هدف هایی که تمامی ندارند .با رسیدن به هر

هدف ، آن هدف پوچ می شود و هدفی جلوتر از ان ، جای ان را می گیرد .

به نظرم اگر شخص به کاری مشغول شود که به ان علاقه ای نداشته باشد ،

در واقع دارد به خودش خیانت می کند .گاهی وقتی حوصله ی تدریس

خصوصی را ندارم ، ولی قول ان را داده ام ، مجبورمی شوم بروم و تدریس کنم

و در اخر جلسه وقتی دستمزدم را می گیرم ، حس خجالت عجیبی

درونم حس می کنم و به نظرم این به خاطر این است که آدم حس می کند

وقتش را فروخته است .و وقتی حوصله ی کاری را نداشته ، صرفا به خاطر

درآمد زا بودن شغل ، آن را انجام داده است .

مشکل وقتی ایجاد می شود که جای وسیله و هدف عوض می شود .

کار وسیله ای است برای بهتر زندگی کردن ، شکوفا شدن ، هویت جمعی

یافتن ، حس مفید بودن و آرامش .اما گاهی کار به هدف تبدیل می شود ،

فرد کار نمی کند که زندگی کند ، بلکه زندگی می کند که کار کند .


در کشور ما با توجه به نبودن بازار اشتغال کافی و تنوع شغلی این مشکل

بی علاقگی به کار وجود دارد .چون شغل کم است ، افراد پیدا کردن شغلی

با درآمد خوب را به علاقه شان ترجیح می دهند .و با توجه به اینکه فرد ،

مفید ترین ساعات روز را به اشتغال مشغول است ، در صورت بی علاقگی

به کارش ، دچار از خود بیگانگی می شود .

آدم باید خیلی مواظب شغلش باشد .سوار بر شغلش شود و نگذارد

شغلش سوار بر او باشد .


+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت توسط زینب |


چرا دید صرفا جنسی از طرف مردان، زن ها را می آزارد ؟

چرا یک زن بینش صرفا جنسی یک مرد نسبت به خودش را آزار دهند می بیند ،

اما اگر این بینش زیر بنای عاطفی داشته باشد ، و بر مبنای دوست داشتن

باشد ، آزار دهندگی ان در نظر زن کمتر می شود .و حتی دید مثبت به ان پیدا

میکند.

به نظرم یکی از دلایل آن ، این است که وقتی زنی مثلا به نام پروین اخوان ،

 یک دید صرفا جنسی را حس می کند ، هویتش در جنسیتش محدود

 می شود .یعنی پروین احساس می کند که صرفا یک زن است و هویت او

 و شخصیتش و خودش نادیده گرفته شده است .

یعنی از اسم خاص پروین ،  به یک اسم عام زن  تقلیل داده شده است .

زنی که هزاران زن دیگر ، یعنی نیمی از جمعیت دنیا می توانند جای او باشند.

در حالی که  اسم خاص پروین اخوان    نشان می دهد ، او یک زن است با

 خصوصیات منحصر به فرد خودش .که هیچ کس نمی تواند جای او را بگیرد .

زیبایی دوست داشتن در همین اهمیت منحصر به فرد بودن ان شخص است .

هر زنی نمی تواند او باشد .شاید زنان خیلی بهتر از او وجود داشته باشند ،

 اما او نیستند ، مثل او نمی خندند ، مثل او پلک نمی زنند .

این بحث یک شعر از پابلو نرودا را به ذهن می اورد :

 "تو را بانو نامیده ام


بسیارند از تو بلندتر، بلندتر.


بسیارند از تو زلال تر، زلال تر.


بسیارند از تو زیباتر، زیباتر.


اما بانو تویی."

این حسابگر نبودن در دوست داشتن و دادن هویت کامل فرد به خودش

و محدود نکردن او در جنسیتش می تواند دلیلی بر تغییر نگرش زن باشد .

که این خود گاهی باعث سوء استفاده می شود و از واژه ی مخ زنی برایش

 استفاده می شود .در این جا ابراز احساس به هدف ابراز احساس نیست ،

 بلکه صرفا به عنوان وسیله ای است برای رسیدن به رابطه ی جنسی .

نمی دانم این دیدگاه زنانه درست یا غلط است .چرا که ذهنم شکاک تر از

ان است که  درست و غلط را با اطمینان تفکیک کند .فقط می توان ان را با

توجه به خواسته های فرد درست و غلط دانست .شاید زنانی هم باشند که

 دید صرفا جنسی انان را ازار نمی دهد .


+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت توسط زینب |


زندگی بر مبنای یک مفهوم ساخته می شود و بر مبنای همان مفهوم ویران .

آن چیزی به جز خود خواهی نیست .

وقتی خودت را بخواهی و بر مبنای ان جلو روی، زندگی ات ساخته می شود

 .وقتی دیگران خودشان را فقط می خواهند ، زندگی ات ویران می شود .

اگر بتوانی تعادلی بین خود خواهی و دیگر خواهی ایجاد کنی ، زندگی ات

سامان می گیرد . چرا که اگر فقط خودت را بخواهی ، منزوی و بی هویت

خواهی شد و تنها در برابر قضاوت خودت معنا پیدا می کنی و اگر راهی را

به اشتباه روی و خودت متوجه نشوی ، دیگر کسی نیست که هشدار دهد

 وکمکت کند و آگاهت کند .اگر فقط دیگر خواه باشی ، خودت و هویت خودت

را فراموش می کنی . و اگر دیگری تو را نخواهد ، تو نیز خودت را نمی خواهی .

چرا که از روزنه ی چشم او به دنیا می نگری و چیزی که از نظر او نخواستنی

 باشد ، از نظر تو نیز نخواستنی است .

باید بتوانی مرکز ثقلی بین خود خواهی و دیگر خواهی پیدا کنی .آن جا بایستی .

 و در حالی که تعادلت حفظ شده است ، لبخند بزنی !



+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت توسط زینب |



ما بند بازانی بودیم ،

بر روی طناب زندگی

که بر روی دره ی اندوه بسته شده بود .

عشق که ورزیدیم

طرف چپمان

سنگین تر شد

و تعادلمان به هم خورد

 ما سقوط کردیم .

 به سرمان ضربه خورد .

 به سرمان ضربه خورد ؟

و تمام یقینمان را از دست دادیم .

و تمام یقینمان را از دست دادیم ؟



ما بند بازانی بودیم ،

بر روی طناب زندگی

که بر روی دره ی اندوه بسته شده بود .

نفرت که ورزیدیم

طرف چپمان

سنگین تر شد

و تعادلمان به هم خورد

 ما سقوط کردیم .

 به سرمان ضربه خورد .

 به سرمان ضربه خورد ؟

و تمام یقینمان را از دست دادیم .

و تمام یقینمان را از دست دادیم ؟



ما بند بازانی بودیم

افتاده در دره ی اندوه

زیر طناب زندگی 


ما بند بازانی بودیم ؟

افتاده در دره ی اندوه ؟

زیر طناب زندگی ؟



+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت توسط زینب |

 

 

به مغازه ی قدیمی که کتاب های کهنه دارد می روم .بوی کاغذ های کهنه

 مستم  می کند .این مغازه های قدیمی را از  مغازه های مدرن  با درب های

الکتریکی شان  که حس خریدن گوشت و مرغ از فروشگاه زنجیره ای را به آدم

القا می کنند ،  بیشتر دوست دارم .

در میان کتاب های قدیمی می گردم .حس می کنم از گذشته چیزی برای من

میان این همه کتاب فرستاده شده است و من ماموریت دارم ان را پیدا کنم .

می گردم.کتابی که چاپش ممنوع شده است را پیدا می کنم .

 ان را می خرم و در کوله ام می گذارم و در خیابان قدم می زنم

حس خلافکارها بهم  دست  می دهد و از پنهان کردن چیزی ممنوع

در کیفم احساس شیطنت و عصیان می کنم .

 در اتاقم ،کتاب را از کیفم در می اورم و  باز می کنم .کنار بیت پنجم علامت

 تیک زده شده است .

کسی قبل از من این بیت را خوانده است ، ان را به خودش و زندگی اش نزدیک

احساس کرده است ، با ان ارتباط بر قرار کرده است و از تمام بیت های این صفحه

ان را انتخاب کرده است .از بیت خوشم می آید .

صفحات بعد را می گردم به دنبال نشانه ای از صاحب اول این کتاب .کتاب را پانزده

سال پیش خریده است .یعنی الان چند سالش است ؟ فقط بیت هایی که او

 نشانه گذاری کرده است را می خوانم. چقدر از سلیقه انتخابش خوشم می اید

 یعنی چرا این کتاب را خریده است .کتاب "نوشته های هدایت در مورد خیام"به

چه دردش می خورده است ؟

شاید او هم گرایشات پوچ گرایی داشته است و نمی توانسته با پوچی ادامه

دهد و خیلی افسرده بوده است .ناگهان تصمیم گرفته خیامی زندگی کند و

کمی خوش بگذراند ، حتما بعدش عذاب وجدان گرفته و نسبت به اندیشه های

پوچ گرانه اش احساس بی وفایی کرده .بعد به هدایت اندیشیده .شاید خط

 فکری هدایت را قبول داشته و اگر هدایت خیام را تایید می کرده ، کمی خیالش

 راحت تر می شده .چقدر آدم جالبی بوده .

کتاب را بو می کنم .بوی عطر خاصی می دهد .حتما عطر به خودش زیاد

می زده.عطرش مردانه است .مرد بوده .علامت هایی با خودکار و نا منظم در

کتاب زده .وسواسی نبوده .کتابش را کلی خودکاری کرده .حتما اتاقش هم

نا منظم بوده و کتاب هایش را زیر تختش می ریخته .

 و درتنهایی وقتی سیگار می کشیده ، این کتاب را می خوانده .

در حاشیه ی بعضی از صفحات یکی از کلمه از شعر را نوشته و  چند بار تکرارش

کرده .حتما داشته به آن فکر می کرده .خطش نازک و شکسته است .

خطش یه خط ادم های مهربان  شبیه است .

چرا کتابش را فروخته ؟ شاید مرده . اقوامش کتاب هایش را فروخته اند .نه .

این بدبینانه ترین حدس است .او نباید مرده باشد .آدم به این خوبی حیف است

حتی در حدسیات بمیرد .شاید پوچی اش فوران کرده .و روی همه نویسندگان

و حتی هدایت را هم در پوچ گرایی کم کرده .و شماره ای در دفترچه تلفش

 داشته .  این شماره را از کاغذ تبلیغ چسبانده شده روی تیر برق محله شان

قبلا یادداشت  کرده بوده .

 روی کاغذ نوشته شده بوده : " هر کتابی می خواهید با ما تماس

بگیرید " و پایین تبلیغ هم به خط ریز نوشته شده بوده :" کتابخانه ی شخصی

شما را خریداریم " و او در دلش گفته : از تولید به مصرف . و لبخند محوی هم زده .

شماره را برای پیدا کردن کتاب هایی نایابی که دنبالشان بوده یادداشت کرده .

ولی ان روزی که اساسا احساس بیهودگی و پوچی اش را به همه چیز تعمیم

داده است به این شماره زنگ زده .مرد دلال به خانه اش آمده .نگاهی به کتاب

خانه کرده .توی سر مال زده .یک قیمتی گفته .منتظر اعتراض او بوده .اما چونه

نزده . قبول کرده .تمام کتاب ها رافروخته .

مرد دلال ،کتاب ها مثل گوسفند پشت وانتش ریخته و پول را داده و رفته .

او انقد افسرده بوده که حتی کتاب هدایت را که الان من خریدمش  را از وانت

دلاله بر نداشته .

در را پشت سر دلال بسته .پول را گرفته .به آشپزخانه رفته .کبریت می خواسته .

هوس یک سیگار کرده بوده .کبریت را برداشته .جلوی ظرف شویی بغض کرده

پول کتاب ها را با کبریت اتش زده .در ظرف شویی انداخته . به سوختن پول ها

خیره شده.

گریسته .گریسته ....

 

 

  

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت توسط زینب |

 

من شهرزادم

با موهای کمی کوتاه تر

و پوستی سبزه تر

 

و زندگی ام

پادشاه غضب ناکی،

که هر روز برایش

توجیه هایی می گویم

از خودم ،از آدم ها ،

و دلایلی می سازم

برای بودن

برای شاد بودن

 

من شهرزادم

کمی بیست و سه ساله تر

کمی افسرده تر

و می ترسم

از روزهای بی توجیه

و خشم پادشاه غضب ناکم .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت توسط زینب |

 

این روزها به خیلی چیز ها فکر می کنم .مثلا به این که نوشتن حرف های

 من برای توی مخاطب و خواندن  ان ها توسط تو چه فایده ای دارد؟ ذهنم

 خیلی شکاک شده است و انتقادی نسبت به خودم و آدم ها دیگر .حس

 می کنم همه چیز فریب است .ما خودمان را فریب می دهیم ، دیگران را

فریب می دهیم ... صداقت داشتن و صادق بودن حتی با خود هزینه های

گزافی دارد .

یکی اش این است که دیگر نمی توانی ان طور که دیگران انتظار دارند زندگی

کنی .یعنی ان طور که ان ها می گویند نرمال باشی .مثلا صبح از خواب بیدار

می شوی و می بینی صادقانه ترین حسی که داری این است که می خواهی

 تا شب در تختت بمانی ، کسی را نبینی و با هیچ کس حرف نزنی ، تا صداقت

این فکر بر تو معلوم می شود ، علم روان شناسی تو را در معرض صد ها اتهام

افسردگی ، میل به انزوا ، اجتماعی نبودن و ... قرار می دهد و روان پزشکی

 که شکل یک پیر مرد با ریش سفید است ، انگشت اشاره ی چروکش را به

سمت هزاران قرص نشانه می گیرد .

و جامعه شناسی انگ بی هویتی به آدم می زند و می گوید انسان تنهایی که

در اجتماع نیست هیچ هویتی ندارد .و فلسفه انگ عدم درک ادم ها و عدم

نسبی نگری به آدم می زند و می گوید هیچ چیزی مطلق نیست و آدمها

معجونی از خوبی و بدی هستند و هگل مدام در گوشت می خواند در هر

نخواستنی یک خواستن هست و تو که نمی خواهی از تختت بیرون بیایی

و کسی را ببینی یک جورهایی می خواهی .

بدون به اینکه به صورت این علم ها نگاه کنی می گویی : فلانی و فلانی و

 فلانی مثل احمق ها می مانند .فلانی وفلانی و همش دروغ می گویند و

 فلانی وفلانی فقط فکر سود شخصی هستند و دیگران را مانند پله ی ترقی

خود می بینند و پا روی شانه ات می گذارند و فلانی وفلانی انقدر در روزمره

غرق شده اند که گوش هایشان پر از اب است و حرف های مرا انگار نمی شوند

تمام این علم ها دوباره مرا متهم به ایده آل گرایی می کنند .آن قسمت ایده ال

 گرای مرا انقدر می زنند تا بمیرد .و وقتی ایده آل گرایی در کار نباشد ، فلانی

 و فلانی وفلانی و فلانی و فلانی و فلانی ، همه آدم های  خوبی می شوند .

اندیشه ای وسط اتاق می رقصد و می گوید آدم ها را همان طور که هستند باید

دوست داشته باشی ، آدم ها از ازادی شان جدا نیستند ، نمی توانی آدم ها

را دوست داشته باشی و لی آزادی ان ها را دوست نداشته باشی .

باید آن ها را برای آزادانه زیستن شان دوست داشته باشی .

خلاصه این علم ها دست به دست هم می دهند و اینقدر من را نقد می کنند

تا از تخت بیرون می آیم .

 اما باز کمی میل به انزوا در روز به سراغم می آید .و این اندیشه ی دوست

داشتن آدم ها و آزادی ان ها هنوز در ذهنم نقد می شود. می گویم با این اندیشه

 که همه ی آدم را می توان دوست داشت .

ان موقع دوست داشتن بی معنی می شود ، مثلا در شهری که در تمام

ساعت ها باران ببارد ، باریدن باران دیگر هیچ شاعری را به نوشتن شعری

ترغیب نمی کند .

هر کسی در راه آزادی خودش می رود . پس هر کسی موجه است .شاید با

محدود کردن تعریف آزادی کمی این اندیشه نجات پیدا کند .مثلا بگوییم آزادی

یعنی فرد تاجایی  مطابق میلش عمل کند که صدمه ای به دیگران نزند .

 می بینی ؟ متن به راه خودش می رود و این نویسنده است که باید به دنبال

ان بدود .می خواستم از نبود صداقت حرف بزنم و اتهام را به گردن فلانی و فلانی

آویزان کنم  که در آخر متن همه بی گناه تشخیص داده شدند و گناه کار ذهن

ایده ال گر و خرده گیر من از اب در امد .مانند داستان های پلیسی که تنها

کسی که به او شکی نمی شود ، همان قاتل از اب در می اید .

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت توسط زینب |

 

نان و پنیر و گوجه را می خورم .به این فکر می کنم که الان درون من نان

و پنیر و گوجه است .یعنی حالا این که خورده ام قسمتی از من شده است ؟

و قسمتی از من با ان برابر است ؟

من از خودم یک کلیت در ذهنم هست .

و بیشتر دید ذهنی به خودم دارم و تا حدی با جسمم بیگانه ام .

یعنی جسمم در خدمت ذهنم است .بعضی وقت ها به این فکر می کنم

که خون در رگ هایم دارد می دود و خیلی تعجب می کنم .به این که مثلا

در بدنم قلب و کلیه و معده و مثانه است فکر می کنم و تعجب می کنم.

یعنی من با این ها برابرم ؟

انگشت های پایم جزیی از من هستند پس چرا روزهای متوالی اصلا توجه ام

را جلب نمی کنند و به ان ها فکر نمی کنم ؟

برایم، من  نمی تواند به تکه های کوچک تری تبدیل شود .

این که کلیت من از اجزای کوچکتری ساخته شده است برایم

یک جورهایی غیر ممکن است . و به نظرم این از دید دوگانه ی کانتی ناشی

می شود.جدایی ذهن و جسم .این جدایی ذهن و جسم به نظرم کمی به

جنسیت و فرهنگ هم بر می گردد .

این که جسم زن را با گناه یکسان می گیرند .

این انتظار از دختران که به آن ها یاد می دهد جسمشان را همیشه پنهان کنند

و انقدر سانسورش کنند تا خودشان نیز با ان بیگانه شوند.



+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت توسط زینب |