پلیکان غمگینی
در اتاقم
مدام قدم می زند
نوک بزرگش را
پر از ماهی های کوچک قرمز کردم
اما او انگیزه ای برای قورت دادنشان ندارد
پلیکان کشیده و غمگین من!
از این جا تا دریا
فاصله ی بی کرانی ست
در رویای دریا
با ماهی های قرمز
مهربان باش .
بین من و شعر
به اندازه ی یک اعتراف
فاصله است
به اندازه ی یک قطره اشک
که بر دامنش
بریزم
آیا شعر مرا
خواهد بخشید ؟
دختری با شلوار آبی
سوتین صورتی
شعرهای خاکستری می خواند
و برای رویای سپیدش
با یک لبخند بنفش
اشک های زرد می ریزد
را در یک بازار خرید بگذراند .تازه می فهمم زنان چرا اینقدر میل به خرید دارند .
خرید در خودش نیاز را پنهان دارد .شما به چیزی نیاز دارید و برای رفع نیازتان
به دنبال ان می روید تا ان را بخرید .نیاز از جنس زندگی است .
چرا که در نیاز داشتن ، امید به ادامه دادن است .شخص روزهای آتی را برای
خودش با جنس خریده شده در پس زمینه ی ذهنش تخیل می کند و
جایگاه مصرف کالا را در آینده اش مشخص می کند .یک جورهایی خرید به
زندگی شخص معنا می دهد و خلاهای ذهنی او را می پوشاند .
حال این سوال پیش می آید که چرا میزان مصرف گرایی در کشور ما بسیار زیاد
شده است .لباس هایی که خریده می شوند و هیچ وقت پوشیده نمی شوند
.کالاهایی که صرفا خریده می شوند و مصرف نمی شوند .خرید در اصل باید
برای بر طرف کردن نیاز باشد ، اما خرید هایی که در ان ها مصرف کالا حذف
می شود و یا از کالا خیلی کم مصرف می شود ، یک جورهایی خود عمل خرید
مهم می شود .یعنی عمل خرید کردن به جای وسیله به هدف تبدیل می شود
.فرد برای برطرف کردن نیازش خرید نمی کند ، بلکه دقیقا نیاز به خود عمل خرید
کردن دارد .حالا چرا این موضوع بین زنان بیشتر است ؟؟
شاید علتش این است که در زنان احساس خلا بیشتری وجود دارد .حالا چرا
در زنان احساس خلاء بیشتری وجود دارد ؟ بی خیال بابا جان .مگر ما مفتش
هستیم ؟ یا محقق ؟ اصلا قرار نبود بحث فمنیستی شود ، خودش آمد و آمد
تا به این جا رسید . ذهن است دیگر .مثل بچه های بازیگوش می دود و دور
می شود و آدم مجبور است به دنبالش برود .
.می خواستم بگویم خرید کردم و این موضوع حس خوبی به من داد .یک آقایی
در بازار تنبک می زد و در ازدحام مردم شعر های بند تونبانی قدیمی می خواند
و آدم را یاد فیلم فارسی های سیاه و سفید می انداخت .
یک آقای به نام آقای سوت زن که روزنامه ای با عکس چاپ شده ی
خودش در دستش بود ، با سوت آهنگ های در خواستی می زد و لیست اهنگ
هایی را که بلد بود با سوت بزند به گردنش اویخته بود .
انقدر با حس و غمگین بود که آدم را حسابی غمگین می کرد .هنر این مردان
فقیر در پیاده روهای شلوغ ، زیر قدم های خشن نظام سرمایه داری لگد مال
می شد .چند تا از این منگول های سندرم دان هم دیدم که نمی دانم به چه
دلیلی مدام چهره هایشان در ذهنم تکرار می شود .
خلاصه یک چیزی داریم به نام خرید درمانی که گهگاهی با فاصله های زمانی
زیاد ، در بهبود حال شما می تواند موثر باشد .
من پروردگارم
کلمه می آفرینماز عدم
از اعماق پوچی ام
باران
با پاییز و ما قهر کرده است
دیگر بوی هم آغوشی اش با آجر ها
مستش نمی کند
جایی همین حوالی
نشسته است
و اشک هایش را
قطره قطره
در خودش دوره می کند
باران از آسمان می آید
و با قانون های زمینی آشنا نیست
کسی باید داوطلب شود
و به او بگوید
در زمین
هیچ حسی
جاودان
نیست .
می گوید از خجالت سرخ شد .حسودی ام می شود .خیلی وقت است که
هیجان شدیدی را در قلبم حس نکرده ام .همه چیز مایل به متوسط است .
به خودم می گویم شاید یک دفاع روانی باشد .فردی که تا بینهایت شاد می شود ،
می تواند تا بی نهایت نیز غمگین شود .اما وقتی در شادی به متوسط میل کنی ،
در غم هم به متوسط میل می کنی .اما این کار ها را از روی اراده انجام نمی دهی
.مکانیسم اتوماتیک روانی است .گاهی فقط می توانی از خودت بپرسی چرا
این جوری هستی ؟ و خودت را واکاوی کنیسکون ویران کننده است .هیچ چیز مانند سکون فکری آدم را از پا نمی اندازد
.آدم گاهی حتی اگر هیچ میلی ندارد ، باید بخواند و یا فیلم ببیند .خودش را با
زور وارد یک فضای فکری جدید کند .سکون ویران کننده است .حتی اگر با
توجیه باشد .
را ادامه دهد و قربانی بودن بخشی از هویت او شده است .گاهی ، خود آدم ،
ظلمی که در گذشته در حقش شده است را ادامه می دهد.مانع بیرونی در
دراز مدت ، یک جورهایی تبدیل به یک مانع درونی می شود و هنگامی که مانع
بیرونی از بین می رود ، شخص مانع بازدارنده را در درون خودش حس می کند .
اگر کسی از اکثر آدم ها بدش بیاید ، یا حداقل در حالت خوش بینانه
خوشش نیاد ، آدم پستی است ؟
گاهی آدم حالش خوب نیست و خودش نمی داند چه اش شده است
.جلوی یک دوست می نشیند و حس می کند دوستش می تواند درکش
کند ، حرف هایی می زند که خودش هم می ماند .این حرف ها قبل از این
که دوستش را ببیند کجا بوده اند ؟ چرا به تنهایی قادر به کشفشان نبوده
است .انگار که جایی درون آدم پنهان شده است و دوست آدم آن ها را
کشف می کند .دوست چیز خوبی است .دوست فهیم چیز خوب تری است .
غرور آدم نمی گذارد آدم به عمق خستگی اش اعتراف کند .
از خودم می پرسم اگر اعتراف کنم شجاع ترم ؟ یا اگر تحمل کنم؟
به دوستم می گویم که من از عمق نیهیلیسمی که در ان گرفتار شده ام ،
وحشت دارم .دوستم می گوید فرهیخته شده ام .این حرفش مانند روزنه ی
نوری در تاریکی می ماند .می گویم این پوچی از نوع منفی است .یک شک
منفی که آدم را وادار می کند در جا بزند . می گوید این به خاطر فرهنگ شیعه
است . یک جور پوچ گرایی منفی . ان که نیچه می گوید سازنده است .یک پوچ
گرایی که باعث ساختن می شود .می گوید آدم از میل به مرگ و میل به زندگی
تشکیل شده است .حالا میل به مرگ تو زیاد تر شده است .
می گویم .عجب ! به خاطر این است که از هر چه بوی زندگی دارد می گریزم ؟
حرف هایش مانند پیدا کردن یک شومینه در قطب شمال است .
همین که این ها را برایش می گویم از غلظت پوچی ام کم می شود.دیگر این
حس نابود کننده فقط متعلق به خودم نیست .همین که تا جایی برسد که به
گفتار تبدیل شود ، و یا بغضش به گریه ،راه تنفس فکر آدم باز می شود .
گاهی آدم حس غم عمیقی دارد .مثل غم از دست دادن عزیزی .این غم گاهی
از مرگ یک خوش بینی و یا ساده لوحی آدم ناشی می شود .مرگ یک عقیده
بسیار سنگین برای آدم تمام می شود .وقتی آدم ایمانش به چیزی را از دست
می دهد ، یک جورهایی داغ دیده است .داغ ایمان مرده اش را .گاهی از مرگ
عقیده اش ، دچار شک می شود و اصلا حتی گریه نمی کند .مثل این داغ دیده
های دچار بهت ، مدت ها در بهت می ماند و کلمه ها از او می گریزند .
عقیده ی مرده ، در ذهنش بوی مردار می گیرد و باعث مسمومیت ذهنی
می شود .فکرت هر عقیده ی دیگری را بالا می اورد .و مدام از خودش می پرسد
از این به بعد چگونه می تواند بدون عقیده ی اصلی اش به زندگی ادامه دهد ؟
وقتی درستی عقیده اش را تجربه باطل اعلام کرده است .چگونه مرگ آن را بپذیرد
با دوستم صحبت می کنم .بعدش تنهایی به تئاتر می روم .هنر شفا دهنده ،
همیشه با آغوش باز از من استقبال می کند .در هر شرایطی آنقدر تنگ در
آغوشم می کشد ، تا لبخند آرامی به لبم بیاورد .در تئاتر چند تا از شعر های
مورد علاقه ام خوانده می شود و من با بازیگر زیر لب زمزمه می کنم .و این
موضوع کوچک خیلی خوشحالم می کند .آیا روزی هست که عقیده ام را به
شفا دهنده بودن هنر از دست بدهم ؟؟؟
کی می دونه چی پیش می یاد ؟
آره ، کی می دونه چی پیش می یاد ؟
واقعا ! کی می دونه چی پیش می یاد ؟؟؟؟