تغییر کند ، فقط احساس می کند چیزی باید تغییر کند .
قبل تر ها نوشتن خیلی بیشر آرامم می کرد .به ان زن روسپی آرایشگر فکر
می کنم با تمام کتاب های نخوانده اش و خودم با تمام کتاب های خوانده ام .
کدام به حقیقت نزدیک تریم و قدرت پذیرش بیشتری از زندگی را داریم ؟
او چقدر بی واسطه و راحت زندگی می کند .تمام وقایع چقدر برایش وجود دارد
و من چقدر به هر لحظه به هر قضاوت و به هر نظر شک می کنم .
او مرا بند می اندازد و قطعیت در چشمانش موج می زند و من به او نگاه
می کنم و شک مرا فرا می گیرد و از خودم می پرسم حتی او هم آدم بدی
نیست .چه کسی بد است ؟ هر کسی در شرایطش موجه است .هر کسی
آزاد است تا حدی که به دیگران لطمه نزند .آیا او به زن مرد هایی که با آن ها
می خوابد لطمه می زند؟ذهنم خیلی موذی و شکاک شده است.
گاهی به حالت مازوخیستی خودش را در دریای شک غرق می کند و خفه
می شود و گاهی به پشت روی دریای شک می خوابد و سوت می زند و
آسمان را با لذت نگاه می کند .
ذهنم دچار تفکر دوگانه ی کانتی شده است و مفاهیم را روبروی هم می گذارد
ُ خوب و بد ، سیاه و سفید ، زن و مرد ، جسم و ذهن ... مفاهیم را در تقابل
با هم می گذارد در صورتی که بهتر است طیفی اندیشید ، بین سفید و سیاه
ده ها نوع خاکستری وجود دارد ، بین زن و مرد انواع نوع انسان و ویژگی های
منحصر به فرد فارغ از جنسیت وجود دارد .و هیچ انسانی خوب و یا بد نیست .
انسان آمیزه ای از خوبی و بدی است .بارها این تذکر ها را به ذهن داده ام .
حالا این دفعه چون جلوی شما گفته ام شاید تاثیر تنبیهی اش بیشتر باشد .
این سبک جریان سیال ذهن را خیلی دوست دارم .می توانی آسمان را به زمین
با آن بدوزی و به هیچ محدودیتی بنویسی و بدون اینکه بترسی که مبادا
از موضوع بحث خارج شوی، مثل سایه ای ذهنت را تعقیب کنی و ببینی
به کجا می رود .متفکری می گوید : زبان برای این است که انچه در ذهنمان
داریم از بقیه پنهان کنیم "و به نظر من این سبک خود سانسوری را کمتر می کند .